رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_۱
فصل اول | خانهی قدیمی
باران ریزی روی شیشهی ماشین میخورد.
سئول در غروبِ آن روز خاکستریتر از همیشه به نظر میرسید؛ خیابانهای خیس، نور چراغها را کش میدادند و ساختمانهای بلند در مه محو میشدند.
هشت نفر داخل دو ماشین نشسته بودند و هیچکدام علاقهای به این سفر ناگهانی نداشتند.
صدای چان از طریق هندزفری داخل ماشین پخش شد:
— فقط امیدوارم کسی غر نزنه.
چانگبین همان لحظه جواب داد:
— من غر نمیزنم. فقط دارم واقعیت رو بیان میکنم.
سونگمین از ماشین عقب گفت:
— تو از وقتی سوار شدیم داری واقعیت رو با صدای بلند بیان میکنی.
هان خندید.
— شش دقیقهست حرکت کردیم.
— دقیقاً! و من توی همین شش دقیقه فهمیدم این تصمیم افتضاحه.
آی.ان که کنار سونگمین نشسته بود، آرام گفت:
— هنوز خونه رو ندیدیم.
لینو از صندلی جلو بدون اینکه برگردد گفت:
— شاید خونه خودش ما رو ندیده.
هان برای چند ثانیه ساکت شد.
— هی... اینو قشنگ نگفتی.
صدای خندهی کوتاهی در ماشین پیچید.
فلیکس کنار پنجره نشسته بود و با انگشت، قطرهای را که روی شیشه پایین میرفت دنبال میکرد.
از وقتی راه افتاده بودند، تقریباً حرفی نزده بود.
هیونجین روبهرویش نشسته بود.
گاهی نگاهش برای چند ثانیه روی فلیکس میماند، اما هر بار قبل از اینکه فلیکس متوجه شود، صورتش را برمیگرداند.
چان از جلو گفت:
— فقط برای اینکه دوباره کسی سؤال نپرسه؛ آره، مدت اقامت مشخص نیست.
هان بلافاصله گفت:
— یعنی چی مشخص نیست؟
— یعنی چند هفته. شاید بیشتر.
— چی؟!
چانگبین خندید.
— مبارکه. رسماً برگشتیم به زندگی دانشجویی.
سونگمین زیر لب گفت:
— فقط این بار با پول و سن بیشتر.
هان آه کشید.
— و با کمر درد بیشتر.
فلیکس بالاخره خندید.
هیونجین نگاه کوتاهی به او انداخت.
فلیکس متوجه شد.
— چیه؟
— هیچی.
— اتفاقی افتاده؟
هیونجین شانهای بالا انداخت.
— نه
فلیکس ابرو بالا انداخت و دوباره به پنجره نگاه کرد.
— واقعا؟
هیونجین خیلی آرام گفت:
— اوهوم
حدود نیم ساعت بعد، ماشینها از خیابانهای شلوغ دور شدند.
ساختمانها کمکم کمتر شدند.
جاده باریکتر شد.
و در نهایت، میان ردیف بلندی از درختها، خانهای قدیمی از پشت مه پیدا شد.
خانه بزرگ بود.
خیلی بزرگتر از چیزی که در عکسهای قدیمی به یاد داشتند.
دو طبقه، پنجرههای بلند و قابهای تیره.
بخشی از دیوار بیرونی با پیچکهای خشک پوشیده شده بود.
چراغی بالای در ورودی روشن بود.
اما عجیبترین قسمت، این بود که...
هیچ چراغ دیگری روشن نبود.
ماشینها ایستادند.
همه پیاده شدند.
هان سرش را بالا گرفت.
— خب...
چند ثانیه سکوت کرد.
— چرا اینجا شبیه خونهی ارواحه؟
چانگبین گفت:
— چون فیلم زیاد دیدی.
هان به او نگاه کرد.
— تو هم دیدی.
— من حداقل با شجاعت میبینم.
لینو از کنارشان رد شد.
— شما دوتا حتی با دیدن یک گربه هم فرار میکنید.
آی.ان خندید.
فلیکس آرامتر از بقیه جلو رفت.
چشمش روی پلاک قدیمی خانه افتاد.
شمارهی خانه همان شمارهای بود که در چند عکس قدیمی دیده بود.
چیزی درونش تکان خورد.
حسی عجیب.
نه ترس.
نه دقیقاً دلتنگی.
چیزی بین این دو.
انگار یک خاطرهی نصفه در جایی از ذهنش گیر کرده بود.
فلیکس دستش را روی دستگیرهی چمدان فشرد.
هیونجین که پشت سرش آمده بود، متوجه شد.
— خوبی؟
فلیکس کمی مکث کرد.
بعد لبخند زد.
— آره.
هیونجین چند ثانیه نگاهش کرد.
— مطمئنی؟
— گفتم آره.
این بار لحن فلیکس کمی محکمتر بود.
هیونجین چیزی نگفت.
چان کلید را داخل قفل چرخاند.
صدای «تق» در فضای ساکت خانه پیچید.
در باز شد.
هوای سرد و کهنهای به صورتشان خورد.
هان فوری عقب رفت.
— اوه.
چانگبین پرسید:
— چیه؟
— بوی این خونه رو حس نکردی؟
سونگمین گفت:
— بوی چوب قدیمی میده.
هان با حالت جدی گفت:
— نه. بوی دردسر میده.
چان خندید.
— بیا داخل، شاعر.
یکییکی وارد شدند.
خانه تاریک بود.
چان چراغ را روشن کرد.
چراغ سقف چند بار چشمک زد و بعد ثابت ماند.
همه چند لحظه اطراف را نگاه کردند.
مبلهای قدیمی هنوز سر جای خود بودند.
قابهایی روی دیوار مانده بود.
پلههای چوبی طبقهی دوم، با هر نسیم صدای ضعیفی میدادند.
فلیکس آرام گفت:
— هنوز همون شکلیه...
هیونجین کنارش ایستاد.
— یادت مونده؟
فلیکس به خانه نگاه کرد.
— نه... یعنی...
دستش را به شقیقهاش زد.
— بعضی قسمتهاش آشناست.
هان از پشت سرشان گفت:
— من فقط آشپزخونه رو یادمه.
چانگبین سریع گفت:
— چون اون موقع هم فقط به غذا فکر میکردی.
— تو هم میکردی.
— ولی من الان بالغ شدم.
سونگمین با خونسردی گفت:
— نه.
همه خندیدند.
فضا برای چند دقیقه کاملاً عادی شد.
تا اینکه...
صدای بلندی از طبقهی بالا آمد.
تق!
همه ساکت شدند.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_۱
فصل اول | خانهی قدیمی
باران ریزی روی شیشهی ماشین میخورد.
سئول در غروبِ آن روز خاکستریتر از همیشه به نظر میرسید؛ خیابانهای خیس، نور چراغها را کش میدادند و ساختمانهای بلند در مه محو میشدند.
هشت نفر داخل دو ماشین نشسته بودند و هیچکدام علاقهای به این سفر ناگهانی نداشتند.
صدای چان از طریق هندزفری داخل ماشین پخش شد:
— فقط امیدوارم کسی غر نزنه.
چانگبین همان لحظه جواب داد:
— من غر نمیزنم. فقط دارم واقعیت رو بیان میکنم.
سونگمین از ماشین عقب گفت:
— تو از وقتی سوار شدیم داری واقعیت رو با صدای بلند بیان میکنی.
هان خندید.
— شش دقیقهست حرکت کردیم.
— دقیقاً! و من توی همین شش دقیقه فهمیدم این تصمیم افتضاحه.
آی.ان که کنار سونگمین نشسته بود، آرام گفت:
— هنوز خونه رو ندیدیم.
لینو از صندلی جلو بدون اینکه برگردد گفت:
— شاید خونه خودش ما رو ندیده.
هان برای چند ثانیه ساکت شد.
— هی... اینو قشنگ نگفتی.
صدای خندهی کوتاهی در ماشین پیچید.
فلیکس کنار پنجره نشسته بود و با انگشت، قطرهای را که روی شیشه پایین میرفت دنبال میکرد.
از وقتی راه افتاده بودند، تقریباً حرفی نزده بود.
هیونجین روبهرویش نشسته بود.
گاهی نگاهش برای چند ثانیه روی فلیکس میماند، اما هر بار قبل از اینکه فلیکس متوجه شود، صورتش را برمیگرداند.
چان از جلو گفت:
— فقط برای اینکه دوباره کسی سؤال نپرسه؛ آره، مدت اقامت مشخص نیست.
هان بلافاصله گفت:
— یعنی چی مشخص نیست؟
— یعنی چند هفته. شاید بیشتر.
— چی؟!
چانگبین خندید.
— مبارکه. رسماً برگشتیم به زندگی دانشجویی.
سونگمین زیر لب گفت:
— فقط این بار با پول و سن بیشتر.
هان آه کشید.
— و با کمر درد بیشتر.
فلیکس بالاخره خندید.
هیونجین نگاه کوتاهی به او انداخت.
فلیکس متوجه شد.
— چیه؟
— هیچی.
— اتفاقی افتاده؟
هیونجین شانهای بالا انداخت.
— نه
فلیکس ابرو بالا انداخت و دوباره به پنجره نگاه کرد.
— واقعا؟
هیونجین خیلی آرام گفت:
— اوهوم
حدود نیم ساعت بعد، ماشینها از خیابانهای شلوغ دور شدند.
ساختمانها کمکم کمتر شدند.
جاده باریکتر شد.
و در نهایت، میان ردیف بلندی از درختها، خانهای قدیمی از پشت مه پیدا شد.
خانه بزرگ بود.
خیلی بزرگتر از چیزی که در عکسهای قدیمی به یاد داشتند.
دو طبقه، پنجرههای بلند و قابهای تیره.
بخشی از دیوار بیرونی با پیچکهای خشک پوشیده شده بود.
چراغی بالای در ورودی روشن بود.
اما عجیبترین قسمت، این بود که...
هیچ چراغ دیگری روشن نبود.
ماشینها ایستادند.
همه پیاده شدند.
هان سرش را بالا گرفت.
— خب...
چند ثانیه سکوت کرد.
— چرا اینجا شبیه خونهی ارواحه؟
چانگبین گفت:
— چون فیلم زیاد دیدی.
هان به او نگاه کرد.
— تو هم دیدی.
— من حداقل با شجاعت میبینم.
لینو از کنارشان رد شد.
— شما دوتا حتی با دیدن یک گربه هم فرار میکنید.
آی.ان خندید.
فلیکس آرامتر از بقیه جلو رفت.
چشمش روی پلاک قدیمی خانه افتاد.
شمارهی خانه همان شمارهای بود که در چند عکس قدیمی دیده بود.
چیزی درونش تکان خورد.
حسی عجیب.
نه ترس.
نه دقیقاً دلتنگی.
چیزی بین این دو.
انگار یک خاطرهی نصفه در جایی از ذهنش گیر کرده بود.
فلیکس دستش را روی دستگیرهی چمدان فشرد.
هیونجین که پشت سرش آمده بود، متوجه شد.
— خوبی؟
فلیکس کمی مکث کرد.
بعد لبخند زد.
— آره.
هیونجین چند ثانیه نگاهش کرد.
— مطمئنی؟
— گفتم آره.
این بار لحن فلیکس کمی محکمتر بود.
هیونجین چیزی نگفت.
چان کلید را داخل قفل چرخاند.
صدای «تق» در فضای ساکت خانه پیچید.
در باز شد.
هوای سرد و کهنهای به صورتشان خورد.
هان فوری عقب رفت.
— اوه.
چانگبین پرسید:
— چیه؟
— بوی این خونه رو حس نکردی؟
سونگمین گفت:
— بوی چوب قدیمی میده.
هان با حالت جدی گفت:
— نه. بوی دردسر میده.
چان خندید.
— بیا داخل، شاعر.
یکییکی وارد شدند.
خانه تاریک بود.
چان چراغ را روشن کرد.
چراغ سقف چند بار چشمک زد و بعد ثابت ماند.
همه چند لحظه اطراف را نگاه کردند.
مبلهای قدیمی هنوز سر جای خود بودند.
قابهایی روی دیوار مانده بود.
پلههای چوبی طبقهی دوم، با هر نسیم صدای ضعیفی میدادند.
فلیکس آرام گفت:
— هنوز همون شکلیه...
هیونجین کنارش ایستاد.
— یادت مونده؟
فلیکس به خانه نگاه کرد.
— نه... یعنی...
دستش را به شقیقهاش زد.
— بعضی قسمتهاش آشناست.
هان از پشت سرشان گفت:
— من فقط آشپزخونه رو یادمه.
چانگبین سریع گفت:
— چون اون موقع هم فقط به غذا فکر میکردی.
— تو هم میکردی.
— ولی من الان بالغ شدم.
سونگمین با خونسردی گفت:
— نه.
همه خندیدند.
فضا برای چند دقیقه کاملاً عادی شد.
تا اینکه...
صدای بلندی از طبقهی بالا آمد.
تق!
همه ساکت شدند.
- ۶۲
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط