من عاشق هر چیزی در مورد او هستم هر چیز که در ...
73^
من ، عاشق هر چیزی در مورد او هستم . هر چیز که در نقطه ای به او مرتبط میشود ، هر نخ در هستی که عاقبت به لباس موجودیت او گره میخورد ؛ همه چیز درباره ی او .
از موهایش گرفته تا کفش هایش ، عاشق تک تک ذرات سازنده وجود او هستم .
مثلا موهایش نازک و روشن هستند ، به نخ های ابریشم میمانند که انگار قهوه و چوب بلوط در تار و پودشان زده اند . من ، عاشق ابروهای کم پشتش هستم که خودش دوستشان ندارد ؛ عاشق مژه های ظریفش .
عاشق پوست او هستم که جنسی متفاوت از پوست من و دیگر انسان هایی که لمس کرده ام ، دارد . پوست دیگران را اگر از کرباس و کتان بریده اند ، پوست او حریری ست . خدا حریر سفید کشیده بر گوشت و استخوانش ؛ زیر پلک ها ، روی سر بینی ، گوشها و گردنش را گرد دارچین پاشیده .
لبهایش را می پرستم . هر بار همدیگر را میبینیم تمام تمرکزم روی آنها ست. لبهایش را جفا در حقشان است که به یاقوت و لعل و جام شراب تشبیه کنم . نمیتوان چیزی برای ادای حق مطلب نوشت ولی همین بس که لبهایش را خدا بوسیده ، حالتشان در تمام تیر و طائفه اش نظیر ندارد .
مینا عاشق هر رگ و فرو رفتگی و برآمدگی روی صورت و گردن اوست . چال لپش ، رگهای زیر چشم و روی گردنش ، استخوان های گونه اش ، قوس زیر دماغش ، انحنای بالای لبش ، زیر چانه اش ، رگهای روی استخوان فکش ، آن رد ریش و سبیلی که تیغ هر چقدر هم زور بزند توانایی محو کاملشان را ندارد و این توصیفات ظریف فوق را جلوه ای مردانه تر میدهد . این رد به نظر من حاکی از آن است که اگر ریش و سبیل می گذاشت ، پر پشتی خوبی داشتند . عاشق ریش و سبیل نداشته اش هم هستم .
من شیدای مارک پشت یقه پیراهنش هستم ، عاشق خش افتاده روی شیشه ساعتش ، مجنون دوخت ظریف کنار کفش های چرمی قهوه ای یا بند کتانی های مارک کانورس سفید رنگش . تک تک لباس هایی که تن میکند را با تمام متعلقاتش دوست دارم .
بلندی قدش را دوست دارم . دستانش را میستایم . تمام حرکات مخصوص به خودش ، خنده اش ، غم هایش ، صدایش ، هر چیزی که زیر لباسهایش دارد .
_مینا ، بیست و ششم فوریه ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
من ، عاشق هر چیزی در مورد او هستم . هر چیز که در نقطه ای به او مرتبط میشود ، هر نخ در هستی که عاقبت به لباس موجودیت او گره میخورد ؛ همه چیز درباره ی او .
از موهایش گرفته تا کفش هایش ، عاشق تک تک ذرات سازنده وجود او هستم .
مثلا موهایش نازک و روشن هستند ، به نخ های ابریشم میمانند که انگار قهوه و چوب بلوط در تار و پودشان زده اند . من ، عاشق ابروهای کم پشتش هستم که خودش دوستشان ندارد ؛ عاشق مژه های ظریفش .
عاشق پوست او هستم که جنسی متفاوت از پوست من و دیگر انسان هایی که لمس کرده ام ، دارد . پوست دیگران را اگر از کرباس و کتان بریده اند ، پوست او حریری ست . خدا حریر سفید کشیده بر گوشت و استخوانش ؛ زیر پلک ها ، روی سر بینی ، گوشها و گردنش را گرد دارچین پاشیده .
لبهایش را می پرستم . هر بار همدیگر را میبینیم تمام تمرکزم روی آنها ست. لبهایش را جفا در حقشان است که به یاقوت و لعل و جام شراب تشبیه کنم . نمیتوان چیزی برای ادای حق مطلب نوشت ولی همین بس که لبهایش را خدا بوسیده ، حالتشان در تمام تیر و طائفه اش نظیر ندارد .
مینا عاشق هر رگ و فرو رفتگی و برآمدگی روی صورت و گردن اوست . چال لپش ، رگهای زیر چشم و روی گردنش ، استخوان های گونه اش ، قوس زیر دماغش ، انحنای بالای لبش ، زیر چانه اش ، رگهای روی استخوان فکش ، آن رد ریش و سبیلی که تیغ هر چقدر هم زور بزند توانایی محو کاملشان را ندارد و این توصیفات ظریف فوق را جلوه ای مردانه تر میدهد . این رد به نظر من حاکی از آن است که اگر ریش و سبیل می گذاشت ، پر پشتی خوبی داشتند . عاشق ریش و سبیل نداشته اش هم هستم .
من شیدای مارک پشت یقه پیراهنش هستم ، عاشق خش افتاده روی شیشه ساعتش ، مجنون دوخت ظریف کنار کفش های چرمی قهوه ای یا بند کتانی های مارک کانورس سفید رنگش . تک تک لباس هایی که تن میکند را با تمام متعلقاتش دوست دارم .
بلندی قدش را دوست دارم . دستانش را میستایم . تمام حرکات مخصوص به خودش ، خنده اش ، غم هایش ، صدایش ، هر چیزی که زیر لباسهایش دارد .
_مینا ، بیست و ششم فوریه ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۱.۶k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط