از آلات آشپزی مزخرفم خجالت میکشیدم از آن بدتر یخچال خالی ام وقتی ...
71^
از آلات آشپزی مزخرفم خجالت میکشیدم . از آن بدتر یخچال خالی ام وقتی درش را باز کرد تا تخم مرغ پیدا کند . انتظار داشتم بگوید با اینها نمیشود، اما چیزی نگفت .
صورت سیاه از آرایش شسته شده چشمانم با اشک را پاک کرده و دوباره آرایش کردم . موهایم را با ربان بستم . لباس عوض کردم ، نیم تنه پوسیده ام بدجوری توی ذوق میزد .
رفتم کنارش ، سمت راستش ایستادم . یادم رفت در صفحات قبلی توصیف ظاهرش کنم . لبه پلیور خاکستری مذکورش را توی شلوار لی اش گذاشته بود . عاشق مواقعی بودم که شلوار لی میپوشید . معمولا لی میپوشید و کانورس سفید قدیمی اما تمیز همیشگی اش ، با یک تک لباس ، مثلا یک آستین کوتاه یقه دار راه راه در تابستان یا یک پلیور تک رنگ بافت در زمستان ، گاهی با ژیله ، گاهی با کت ، ژاکت یا کاپشن و مانند اینها ولی ژیله از همه آنها بیشتر به دلم مینشست .
امروز هم با همان کانورس آمده بود . کفش هایش دم در بودند . عاشق کفش هایش بودم . کاش دم در درشان نمی آورد، متبرک میساخت کف خانه ام را، فرشهای سرخ خاک گرفته را که خودم هم رعایت حالشان را نمیکردم . عاشق همه چیز درمورد او بودم . همه چیز . از این میشود صفحه های بسیار سیاه کرد .
تخم مرغ را با یک دست شکست . سر به بازوی دست آزادش تکیه دادم . همچنانکه خمیر را هم میزد ، دست راستش را سمت کمرم برد ، می شود گفت رسما بغلم کرد ! دلم میخواست دوباره از ذوق گریه کنم . دو دستی بغلش کردم ، تنش را به آغوش کوچک خود کشیدم . گفت :« اخیرا کم کار شدین !» سرم را بالا آوردم . از آن جا میتوانستم زیر چانه و گلویش را ببینم که شاید کمی رد ریش سه تیغه شده ی به جا مانده و کمرنگی قابل رویت بود . دوست داشتم برای یک بار هم که شده ریش و سبیلش را ببینم که چطور میشد؟ همه جوره زیبا بود .
گفتم : « نه . دارم مینویسم . کمی طول میکشه منتشر بشن .» گفت :« خوبه ، من که خیلی منتظرم .» گفتم :« واقعا ؟» گفت :« آره! کتابهایی که بهم دادین رو توی یه قفسه جداگانه می ذارم .خیلی قشنگن ، مخصوصاً اونهایی که خودتون نوشتید .» یعنی من انقدر کتاب به او داده بودم که در حد یک قفسه در اتاقش جمع شده بود؟
دوست داشتم تمام این مکالمات و اینکه من در آغوشش خیره به خمیری بودم که دقایقی دیگر با دیدن حرارت اجاق شکمش مثل شکم ناپدری الکلی ام باد می کرد ، همگی خواب نباشند . چون منطقی نبود من شانس دریافت توجه از سمت او را داشته باشم ، حتی یک نگاه هم زیادی بود ؛ چه برسد مهمان خانه ام شود ، گل بیاورد ، هدیه ، مرا مورد تعریف و تمجید خود قرار دهد و مرا پذیرای آغوش گرمش باشد !
پشت میز نشستیم. انگار چیز عجیبی به خاطر آورده باشد ، گفت :« چجوری فامیلتون شده محمودی ؟ مگه پدرتون مکزیکی نبوده؟» خندیدم . گفتم :« فامیل مادرمه . بابام فراری بود فامیل اون رو نمی تونستن روی بچه ها بذارن .»
رفتم ببینم شمع پیدا میکنم ، پیدا کردم ولی سیاه بودند . کمی از ربان سرخ را دور آنها هم بستم . سه تا روی کیک گذاشتیم ، به معنای سی . سه تا سیگار آتش نزده هم کنارشان گذاشتم ، به معنای سه .
دست زیر چانه اش زد . لبخندی دلبرانه ، گفت :« آرزو کن . » آرزو کردم زنش بشوم . کاش یک ارزوی کمتر محال کرده بودم . مثلا آرزو میکردم بعد فوت کردن شمع ها و خوردن بهترین کیک عمرم ، او شب را بماند . ولی رفت .
_ مینا ، پنجم فوریه ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
از آلات آشپزی مزخرفم خجالت میکشیدم . از آن بدتر یخچال خالی ام وقتی درش را باز کرد تا تخم مرغ پیدا کند . انتظار داشتم بگوید با اینها نمیشود، اما چیزی نگفت .
صورت سیاه از آرایش شسته شده چشمانم با اشک را پاک کرده و دوباره آرایش کردم . موهایم را با ربان بستم . لباس عوض کردم ، نیم تنه پوسیده ام بدجوری توی ذوق میزد .
رفتم کنارش ، سمت راستش ایستادم . یادم رفت در صفحات قبلی توصیف ظاهرش کنم . لبه پلیور خاکستری مذکورش را توی شلوار لی اش گذاشته بود . عاشق مواقعی بودم که شلوار لی میپوشید . معمولا لی میپوشید و کانورس سفید قدیمی اما تمیز همیشگی اش ، با یک تک لباس ، مثلا یک آستین کوتاه یقه دار راه راه در تابستان یا یک پلیور تک رنگ بافت در زمستان ، گاهی با ژیله ، گاهی با کت ، ژاکت یا کاپشن و مانند اینها ولی ژیله از همه آنها بیشتر به دلم مینشست .
امروز هم با همان کانورس آمده بود . کفش هایش دم در بودند . عاشق کفش هایش بودم . کاش دم در درشان نمی آورد، متبرک میساخت کف خانه ام را، فرشهای سرخ خاک گرفته را که خودم هم رعایت حالشان را نمیکردم . عاشق همه چیز درمورد او بودم . همه چیز . از این میشود صفحه های بسیار سیاه کرد .
تخم مرغ را با یک دست شکست . سر به بازوی دست آزادش تکیه دادم . همچنانکه خمیر را هم میزد ، دست راستش را سمت کمرم برد ، می شود گفت رسما بغلم کرد ! دلم میخواست دوباره از ذوق گریه کنم . دو دستی بغلش کردم ، تنش را به آغوش کوچک خود کشیدم . گفت :« اخیرا کم کار شدین !» سرم را بالا آوردم . از آن جا میتوانستم زیر چانه و گلویش را ببینم که شاید کمی رد ریش سه تیغه شده ی به جا مانده و کمرنگی قابل رویت بود . دوست داشتم برای یک بار هم که شده ریش و سبیلش را ببینم که چطور میشد؟ همه جوره زیبا بود .
گفتم : « نه . دارم مینویسم . کمی طول میکشه منتشر بشن .» گفت :« خوبه ، من که خیلی منتظرم .» گفتم :« واقعا ؟» گفت :« آره! کتابهایی که بهم دادین رو توی یه قفسه جداگانه می ذارم .خیلی قشنگن ، مخصوصاً اونهایی که خودتون نوشتید .» یعنی من انقدر کتاب به او داده بودم که در حد یک قفسه در اتاقش جمع شده بود؟
دوست داشتم تمام این مکالمات و اینکه من در آغوشش خیره به خمیری بودم که دقایقی دیگر با دیدن حرارت اجاق شکمش مثل شکم ناپدری الکلی ام باد می کرد ، همگی خواب نباشند . چون منطقی نبود من شانس دریافت توجه از سمت او را داشته باشم ، حتی یک نگاه هم زیادی بود ؛ چه برسد مهمان خانه ام شود ، گل بیاورد ، هدیه ، مرا مورد تعریف و تمجید خود قرار دهد و مرا پذیرای آغوش گرمش باشد !
پشت میز نشستیم. انگار چیز عجیبی به خاطر آورده باشد ، گفت :« چجوری فامیلتون شده محمودی ؟ مگه پدرتون مکزیکی نبوده؟» خندیدم . گفتم :« فامیل مادرمه . بابام فراری بود فامیل اون رو نمی تونستن روی بچه ها بذارن .»
رفتم ببینم شمع پیدا میکنم ، پیدا کردم ولی سیاه بودند . کمی از ربان سرخ را دور آنها هم بستم . سه تا روی کیک گذاشتیم ، به معنای سی . سه تا سیگار آتش نزده هم کنارشان گذاشتم ، به معنای سه .
دست زیر چانه اش زد . لبخندی دلبرانه ، گفت :« آرزو کن . » آرزو کردم زنش بشوم . کاش یک ارزوی کمتر محال کرده بودم . مثلا آرزو میکردم بعد فوت کردن شمع ها و خوردن بهترین کیک عمرم ، او شب را بماند . ولی رفت .
_ مینا ، پنجم فوریه ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۱.۷k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط