{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میتسوری که هنوز از تاثیرات آن کابوسِ سنگین تکان خورده بود

میتسوری که هنوز از تاثیرات آن کابوسِ سنگین تکان خورده بود، تمام جزئیات را با صدایی لرزان برای اوبانای تعریف کرد. از سرمایِ فلزیِ قلعه گرفته تا حسِ محو شدنِ اوبانای در آغوشش. اوبانای با دقت گوش می‌داد، نگاهش رنگِ نگرانی به خود گرفته بود؛ هرچند خودش خوابِ آرامی دیده بود، اما دیدنِ این حجم از اضطراب در وجودِ میتسوری، قلبش را فشرد. او فقط دستش را لحظه‌ای روی شانه‌ی میتسوری گذاشت، فشاری اطمینان‌بخش وارد کرد و با صدایی که سعی می‌کرد آرامش‌بخش باشد، گفت: «فقط یه خواب بوده، کانروجی. من اینجا کنارتم. هیچ‌جا نمی‌رم.»

اوبانای برای آوردنِ آب به سمتِ آب‌سردکن رفت و میتسوری روی نیمکتِ چوبیِ راهرو نشست. او سرش را میان دست‌هایش گرفت و سعی کرد تصویرِ مرگِ اوبانای را از ذهنش بیرون کند.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سایه‌ای روی سرش افتاد. چهار دختر از همکلاسی‌هایش که همیشه نگاه‌های تند و پر از حسادتی به او داشتند، دور تا دورِ نیمکتش را گرفتند. سرکرده‌ی آن‌ها که دختری با آرایشِ غلیظ و نگاهی تحقیرآمیز بود، با پوزخندی به او خیره شد و با صدایی بلند که توجه بقیه را جلب می‌کرد، گفت:
«اوه، ببین کی اینجاست! اسم کوچیکت چی بود؟ آها... میتسوری، درسته؟»

میتسوری سرش را بلند کرد، چشمانِ گرد و معصومش از این تهاجمِ ناگهانی برق زد. «ب... بله، خودم هستم. اتفاقی افتاده؟»

دختر دوباره پوزخندی زد، دست‌هایش را به کمرش زد و با لحنی زننده ادامه داد: «آره، اتفاقاً خیلی هم اتفاق افتاده! بهتره یاد بگیری حد و حدود خودت رو بدونی. از ایگورو-سان فاصله بگیر! فکر کردی کی هستی که همش می‌چسبی به اون؟»

دخترِ دیگری از پشت سر اضافه کرد: «آره، واقعاً خنده‌داره! اون یه پسرِ جذاب و مرموزه، نه یه دخترِ دست‌وپا چلفتی مثل تو. اگه قراره کسی باهاش وقت بگذرونه، اون ما هستیم، نه تو که حتی بلد نیستی درست راه بری!»

میتسوری که هنوز از کابوسِ دیشب ضعیف و آسیب‌پذیر بود، لبش را گزید. بغض به گلویش چنگ می‌زد. «من... من فقط... ما با هم دوستیم، همین...»

اما دخترها بی‌رحم‌تر از این حرف‌ها بودند. سرکرده‌شان یک قدم نزدیک‌تر آمد و با لحنی سرد گفت: «دوست؟ فکر کردی اون واقعاً تو رو می‌خواد؟ اون فقط داره از سرِ ترحم تحملت می‌کنه. اگه ازش دور نشی، مجبور می‌شیم کاری کنیم که خودت بفهمی جات کجاست... میتسوریِ ضعیف!»

میتسوری با چشم‌هایی که حالا اشک در آن‌ها حلقه زده بود، به زمین خیره شد. حرف‌های آن‌ها مثلِ تیغ روی زخم‌هایِ کابوسِ دیشبش می‌نشست. او احساس می‌کرد که اگر اوبانای الان اینجا بود، حتماً از او دفاع می‌کرد، اما در عین حال از این می‌ترسید که نکند حق با آن‌ها باشد... نکند او واقعاً برای اوبانای فقط یک دردسرِ اضافی باشد؟

در همان لحظه، صدای قدم‌های آشنایی از انتهای راهرو شنیده شد. اوبانای، در حالی که یک لیوان آب در دست داشت و چهره‌اش به خاطر شنیدنِ صدایِ بلندِ دخترها کمی درهم رفته بود، داشت به نیمکت نزدیک می‌شد. او هنوز نمی‌دانست چه چیزی در انتظارش است، اما سنگینیِ فضایِ اطرافِ میتسوری را از دور حس کرده بود.
دیدگاه ها (۰)

همان‌طور که میتسوری زیر بار سنگین کلماتِ زهرآگینِ آن دخترها،...

میتسوری در حالی که با لرزشِ دست‌هایش سعی می‌کرد اشک‌هایش را ...

میتسوری در حالی که بندِ کوله‌پشتی‌اش را در دست گرفته بود، با...

سلام بچه ها ببخشید یه مدت فعالیت نداشتم دوباره میخوام فعالیت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط