{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میتسوری در حالی که با لرزشِ دست‌هایش سعی می‌کرد اشک‌هایش

میتسوری در حالی که با لرزشِ دست‌هایش سعی می‌کرد اشک‌هایش را با آستین لباس فرمش پاک کند و نفس‌های بریده‌بریده‌اش را منظم کند، ناگهان صدای برخوردِ محکمِ کفش‌های معلم با کف‌پوش راهرو، سکوتِ سنگینِ آن لحظه را شکست.

معلم با چهره‌ای جدی و نگاهی که نشان می‌داد هیچ حوصله‌ای برای بی‌نظمی ندارد، وارد کلاس شد. او با صدای بلند و مقتدرانه گفت: «همگی به جایگاه‌های خود برگردید! سریع کتاب‌ها را باز کنید، زمان را از دست نمی‌دهیم!»

میتسوری با عجله و در حالی که چشمانش هنوز قرمز و پف‌کرده بود، از نیمکت بلند شد و به سمت صندلی‌اش رفت. اوبانای هم بدون اینکه جلب توجه کند، با آرامشی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود، به سمت نیم‌کتِ خود بازگشت.

آن معلم، زنی بود که فراتر از یک معلم معمولی، رازِ بزرگ آن‌ها را می‌دانست. او می‌دانست که این دو روح، از میانِ خاکسترِ جنگ‌های دویست سال پیش، دوباره متولد شده‌اند تا پیوندشان را کامل کنند. به همین دلیل، او وقتی نگاهش به میتسوری و اوبانای می‌افتاد، از لرزشِ خفیفِ دست‌های میتسوری یا نگاه‌هایِ پنهانیِ آن‌ها، چیزی نمی‌گفت و اجازه می‌داد آن‌ها در دنیایِ کوچک و امنِ خودشان باشند.

اوبانای، در حالی که کتاب تاریخ را روی میز باز کرده بود، اما چشم از صفحات نمی‌گرفت، با دقت و مهارت، یک تکه کاغذ کوچک را از دفترش جدا کرد. او با خودکاری که در دست داشت، با خطی سریع و خوانا نوشت:

**«خوبی؟ هنوز می‌ترسی؟»**

او کاغذ را تا کرد و با حرکتی نامحسوس، آن را به سمت میتسوری سُر داد. میتسوری که در صندلی‌اش مچاله شده بود، با قلبی که هنوز تند می‌زد، کاغذ را زیرِ میز برداشت. وقتی کلمات را خواند، لبخندِ بسیار محوی روی لب‌هایش نشست. او هم کاغذ کوچکی برداشت و با دقت نوشت:

**«یه کم... ولی الان بهترم. مرسی که اومدی... اوبانای-سان.»**

او کاغذ را تا کرد و با احتیاط به سمت اوبانای فرستاد. اوبانای با خواندنِ نوشته، سری به نشانه‌ی تایید تکان داد. سپس، برای اینکه میتسوری احساس نکند تنهاست، دوباره کاغذ را نوشت:

**«اون‌ها هیچی نیستن. فقط هیاهویِ بی‌ارزش. تو از اون‌ها خیلی باارزش‌تری. تمرکزت رو بذار روی درس، من تا آخرِ زنگ همین‌جا کنارتم.»**

میتسوری کاغذ را خواند و این بار، این بار لبخندش واقعی بود. او دوباره نوشت:
**«بهم قول بده... هیچ‌وقت اون‌قدر زود منو تنها نذار. حتی توی خواب.»**

اوبانای وقتی نوشته را خواند، نگاهی به میتسوری انداخت. نگاهی که در آن تمامِ معنایِ کلماتِ "همیشگی" نهفته بود. او زیرِ لب، با صدایی که فقط خودش می‌شنید، زمزمه کرد: «هیچ‌وقت.» و سپس در کاغذ نوشت:
**«قول می‌دم. تا ابد.»**

در حالی که معلم داشت درس را با جدیت توضیح می‌داد، در آن فضایِ کلاس، بینِ میتسوری و اوبانای، یک دنیایِ دیگر وجود داشت؛ دنیایی که در آن، نه کابوس‌های قلعه‌ی بی‌نهایت معنا داشتند و نه حرف‌های تلخِ همکلاسی‌ها؛ فقط دو قلب بودند که بالاخره پس از قرن‌ها، دوباره با هم می‌تپیدند.
دیدگاه ها (۱)

میدونم عکس های که برای سناریو میذارم سمه ولی خب بریم ادامه😂ب...

همان‌طور که میتسوری زیر بار سنگین کلماتِ زهرآگینِ آن دخترها،...

میتسوری که هنوز از تاثیرات آن کابوسِ سنگین تکان خورده بود، ت...

---کلاس در سکوتِ نیمه‌خواب‌آلودی فرو رفته بود و صدای معلم، ی...

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر آخر بخش سوم

سناریو عشق بی پایان میشه قبلش لایک کنی ستاره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط