🦢 پارت بیستوهشتم | ناپدید شدن
🦢 پارت بیستوهشتم | ناپدید شدن
جنگکوک برای چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.
— دوباره بگو...
صدای مرد از پشت تلفن آمد:
— مادرتون ناپدید شده، رئیس. ماشینش هم کنار جاده پیدا شده.
لیانا با نگرانی پرسید:
— مامانم؟
جنگکوک تماس را قطع کرد و سریع سمت در رفت.
— باید بریم.
لیانا دنبالش راه افتاد.
— منم میام.
جنگکوک برگشت.
— نه.
— جنگکوک، اون مادر منه!
— دقیقاً برای همین نمیخوام بیای.
— نمیتونی منو توی خونه بذاری و انتظار داشته باشی آروم بمونم!
جنگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
در نهایت گفت:
— باشه. ولی از کنار من دور نمیشی.
---
نیم ساعت بعد، به محل پیدا شدن ماشین رسیدند.
خیابان خلوت بود.
چند نفر از افراد جنگکوک اطراف ماشین ایستاده بودند.
یکی از آنها جلو آمد.
— رئیس، هیچ اثری از درگیری نیست.
جنگکوک اطراف را نگاه کرد.
— دوربینها؟
— خاموش شدن.
لیانا کنار ماشین ایستاده بود.
ناگهان چیزی روی صندلی عقب توجهش را جلب کرد.
— جنگکوک...
او نزدیک شد.
لیانا یک دستمال کوچک را برداشت.
روی آن علامتی عجیب حک شده بود.
جنگکوک به محض دیدنش، چهرهاش تغییر کرد.
— این علامت...
— میشناسیش؟
جنگکوک آهسته گفت:
— بله.
— مال کیه؟
— گروهی که سالها پیش فکر میکردیم از بین رفته.
لیانا نگران پرسید:
— یعنی اونا مامانمو بردن؟
جنگکوک جواب نداد.
یکی از افرادش ناگهان گوشیای را به دست او داد.
— رئیس، این تازه به دستمون رسیده.
جنگکوک ویدئو را باز کرد.
تصویر مادر لیانا بود که روی صندلی نشسته بود. سالم بود، اما پشت سرش چند مرد ایستاده بودند.
صدای ناشناسی در ویدئو گفت:
— جئون جنگکوک، دنبال مادرت نگرد.
جنگکوک فکش را منقبض کرد.
— چی میخوای؟
صدای مرد ادامه داد:
— چیزی که همیشه از خانوادهی شما میخواستیم.
تصویر برای لحظهای قطع شد.
بعد دوباره برگشت.
این بار مادر لیانا مستقیماً به دوربین نگاه کرد و گفت:
— لیانا، هر چیزی که شنیدی باور نکن...
ویدئو ناگهان تمام شد.
لیانا دستش را روی دهانش گذاشت.
— مامان...
جنگکوک گوشی را پایین آورد.
یکی از افرادش پرسید:
— رئیس، دستور چیه؟
جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— همهی خروجیهای شهر رو ببندید.
لیانا با نگرانی نگاهش کرد.
جنگکوک رو به او گفت:
— پیداش میکنیم.
اما در همان لحظه، گوشی لیانا لرزید.
یک پیام ناشناس:
«اگر میخواهی مادرت زنده بماند، فردا تنها به همان جایی بیا که اولین بار جنگکوک را دیدی.»
لیانا به صفحه خیره ماند.
و فهمید کسی که مادرش را گرفته...
دقیقاً میدانست مهمترین آدمهای زندگی او چه کسانی هستند. 🦢
پآیآن پآرت بیست و هشتم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟼𝟶📝
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶📝
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟼📝
جنگکوک برای چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.
— دوباره بگو...
صدای مرد از پشت تلفن آمد:
— مادرتون ناپدید شده، رئیس. ماشینش هم کنار جاده پیدا شده.
لیانا با نگرانی پرسید:
— مامانم؟
جنگکوک تماس را قطع کرد و سریع سمت در رفت.
— باید بریم.
لیانا دنبالش راه افتاد.
— منم میام.
جنگکوک برگشت.
— نه.
— جنگکوک، اون مادر منه!
— دقیقاً برای همین نمیخوام بیای.
— نمیتونی منو توی خونه بذاری و انتظار داشته باشی آروم بمونم!
جنگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
در نهایت گفت:
— باشه. ولی از کنار من دور نمیشی.
---
نیم ساعت بعد، به محل پیدا شدن ماشین رسیدند.
خیابان خلوت بود.
چند نفر از افراد جنگکوک اطراف ماشین ایستاده بودند.
یکی از آنها جلو آمد.
— رئیس، هیچ اثری از درگیری نیست.
جنگکوک اطراف را نگاه کرد.
— دوربینها؟
— خاموش شدن.
لیانا کنار ماشین ایستاده بود.
ناگهان چیزی روی صندلی عقب توجهش را جلب کرد.
— جنگکوک...
او نزدیک شد.
لیانا یک دستمال کوچک را برداشت.
روی آن علامتی عجیب حک شده بود.
جنگکوک به محض دیدنش، چهرهاش تغییر کرد.
— این علامت...
— میشناسیش؟
جنگکوک آهسته گفت:
— بله.
— مال کیه؟
— گروهی که سالها پیش فکر میکردیم از بین رفته.
لیانا نگران پرسید:
— یعنی اونا مامانمو بردن؟
جنگکوک جواب نداد.
یکی از افرادش ناگهان گوشیای را به دست او داد.
— رئیس، این تازه به دستمون رسیده.
جنگکوک ویدئو را باز کرد.
تصویر مادر لیانا بود که روی صندلی نشسته بود. سالم بود، اما پشت سرش چند مرد ایستاده بودند.
صدای ناشناسی در ویدئو گفت:
— جئون جنگکوک، دنبال مادرت نگرد.
جنگکوک فکش را منقبض کرد.
— چی میخوای؟
صدای مرد ادامه داد:
— چیزی که همیشه از خانوادهی شما میخواستیم.
تصویر برای لحظهای قطع شد.
بعد دوباره برگشت.
این بار مادر لیانا مستقیماً به دوربین نگاه کرد و گفت:
— لیانا، هر چیزی که شنیدی باور نکن...
ویدئو ناگهان تمام شد.
لیانا دستش را روی دهانش گذاشت.
— مامان...
جنگکوک گوشی را پایین آورد.
یکی از افرادش پرسید:
— رئیس، دستور چیه؟
جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— همهی خروجیهای شهر رو ببندید.
لیانا با نگرانی نگاهش کرد.
جنگکوک رو به او گفت:
— پیداش میکنیم.
اما در همان لحظه، گوشی لیانا لرزید.
یک پیام ناشناس:
«اگر میخواهی مادرت زنده بماند، فردا تنها به همان جایی بیا که اولین بار جنگکوک را دیدی.»
لیانا به صفحه خیره ماند.
و فهمید کسی که مادرش را گرفته...
دقیقاً میدانست مهمترین آدمهای زندگی او چه کسانی هستند. 🦢
پآیآن پآرت بیست و هشتم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟼𝟶📝
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶📝
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟼📝
- ۲.۰k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط