Falling angel
یه روز بهاری،سونگمین از پشت پنجره به بیرون خیره شده بود.
پسری از خانواده سلطنتی و جانشین آینده پادشاه.
پسری که نه محبتی دیده،نه به کسی محبت کرده.
پدر و مادرش برای اینکه جسور بارش بیارن بهش تاکید کردن که احساس توی این دنیا هیچ جایی نداره،که اگر ذره ای احساس داشته باشی،باختی.
همینطور که به اون باغ توی حیاط قصرشون که پر از درختای میوه و تزئینی و گل های رز،لاله،نسترن بود زل میزد،یه شخصی رو دید.
دختری با لباسایی نه چندان گرون،ساده و بدون هیچ زرق و برقی...
داشت دنبال یکی از خدمتکارای قصر مثل یه جوجه اردک راه میرفت.
سونگمین یکم که دقت کرد فهمید اون خدمتکار،یونگ می عه،کسی که سال ها براش مادری کرده بود و به جای مادرش بهش محبت کرد و عشق ورزید،آخه ملکه مادر خیلی برای بچهداری سرش شلوغ بود؛یونگ می تنها زنی هست که خنده سونگمین رو دیده،مادر پدر سونگمین وقتی فهمیدن که سونگمین داره احساسات نشون میده،یه خدمتکار دیگه رو گذاشتن برای مراقب از سونگمین و یونگ می رو به عنوان خدمه توی آشپزخونه به کار گرفتن.
همینطور که سونگمین با اون صورت پرجذبه و خالی از احساسش به یونگ می و کسی که به نظر میومد دخترش باشه زل میزد،اون دختر ناگهان شروع کرد به دویدن به سمت یه بچه خرگوش و اونقدر قربون صدقش رفت که صداش از پشت پنجره های اتاق سونگمین هم به گوش میرسید.
باد نسبتا سنگینی وزید و باعث شد شکوفه های درختا توی هوا پراکنده بشن و چندتاشون بیفته روی موهای اون دختر.
در اون لحظه،این طلسم چندساله که کل وجود سونگمین رو در بر گرفته بود،شکست.
با حرفا و لحن اون دختر،تک خندهای سر داد و لبخند روی لبش موند.
یونگ می که حس کرد داره آبروش از دست دخترش میره سریع به سمتش رفت و خرگوش رو از دستش گرفت و برای تنبیه هم به کمر دخترش ضربه ای زد و شروع کرد به راه رفتن به سمت ورودی قصر.
اخمای شیرین دختر و اون لپاش که فقط وقتی ناراحتن باد میکنه،باعث شد که لحظه به لحظه به خنده سونگمین اضافه بشه.
دختر سرشو بالا آورد،سونگمین رو دید،خندش،برق توی چشماش؛ناخودآگاه لبخندی روی صورتش شکل گرفت،برونگرا بودن دختر باعث شد دستشو بالا بیاره و برای اون پسری که حتی نمیشناختش دست تکون بده.
یونگ می نگاهی به دخترش کرد و فهمید داره برای شاهزاده دست تکون میده.
سریع دست دخترشو پایین آورد و یکی زد توی کمر دختر.
یونگ می:مینجی،حواست کجاست؟مگه نمیدونی اون شاهزادهست،میدونی اگه بفهمن تو به شاهزاده دست تکون دادی چیکارت میکنن؟
مینجی:آیییییییی دردم گرفت اوماااا
یونگ می:میزنم که دردت بگیره دختر.
و دختر و مادرش از دید سونگمین خارج شدن.
ناگهان،همون هاله سیاه که 25 سال تمام وجودشو دربر گرفته بود دوباره برگشت،ولی ضعیف تر،خیلی ضعیف تر از قبل...
اون شب،سونگمین توی دفتر مخصوصش نوشت:
شاید تا زمانی که دیگه جونی داخل تنم نمونه،نتونم بهت بگم که چقدر لبخندت زیبا بود،نتونم بهت بگم که چقدر شیرین بودی برام،نتونم بهت بگم که چجوری باعث شدی این طلسم من باطل بشه.
امیدوارم یک روز بتونم بهت بفهمونم که من رو از چه باتلاقی کشیدی بیرون،فرشتهی نجاتم. . !🪽✨
17 مِی سال 1707
...
#سونگمین #استری_کیدز #وانشات #تک_پارتی #kpop
پسری از خانواده سلطنتی و جانشین آینده پادشاه.
پسری که نه محبتی دیده،نه به کسی محبت کرده.
پدر و مادرش برای اینکه جسور بارش بیارن بهش تاکید کردن که احساس توی این دنیا هیچ جایی نداره،که اگر ذره ای احساس داشته باشی،باختی.
همینطور که به اون باغ توی حیاط قصرشون که پر از درختای میوه و تزئینی و گل های رز،لاله،نسترن بود زل میزد،یه شخصی رو دید.
دختری با لباسایی نه چندان گرون،ساده و بدون هیچ زرق و برقی...
داشت دنبال یکی از خدمتکارای قصر مثل یه جوجه اردک راه میرفت.
سونگمین یکم که دقت کرد فهمید اون خدمتکار،یونگ می عه،کسی که سال ها براش مادری کرده بود و به جای مادرش بهش محبت کرد و عشق ورزید،آخه ملکه مادر خیلی برای بچهداری سرش شلوغ بود؛یونگ می تنها زنی هست که خنده سونگمین رو دیده،مادر پدر سونگمین وقتی فهمیدن که سونگمین داره احساسات نشون میده،یه خدمتکار دیگه رو گذاشتن برای مراقب از سونگمین و یونگ می رو به عنوان خدمه توی آشپزخونه به کار گرفتن.
همینطور که سونگمین با اون صورت پرجذبه و خالی از احساسش به یونگ می و کسی که به نظر میومد دخترش باشه زل میزد،اون دختر ناگهان شروع کرد به دویدن به سمت یه بچه خرگوش و اونقدر قربون صدقش رفت که صداش از پشت پنجره های اتاق سونگمین هم به گوش میرسید.
باد نسبتا سنگینی وزید و باعث شد شکوفه های درختا توی هوا پراکنده بشن و چندتاشون بیفته روی موهای اون دختر.
در اون لحظه،این طلسم چندساله که کل وجود سونگمین رو در بر گرفته بود،شکست.
با حرفا و لحن اون دختر،تک خندهای سر داد و لبخند روی لبش موند.
یونگ می که حس کرد داره آبروش از دست دخترش میره سریع به سمتش رفت و خرگوش رو از دستش گرفت و برای تنبیه هم به کمر دخترش ضربه ای زد و شروع کرد به راه رفتن به سمت ورودی قصر.
اخمای شیرین دختر و اون لپاش که فقط وقتی ناراحتن باد میکنه،باعث شد که لحظه به لحظه به خنده سونگمین اضافه بشه.
دختر سرشو بالا آورد،سونگمین رو دید،خندش،برق توی چشماش؛ناخودآگاه لبخندی روی صورتش شکل گرفت،برونگرا بودن دختر باعث شد دستشو بالا بیاره و برای اون پسری که حتی نمیشناختش دست تکون بده.
یونگ می نگاهی به دخترش کرد و فهمید داره برای شاهزاده دست تکون میده.
سریع دست دخترشو پایین آورد و یکی زد توی کمر دختر.
یونگ می:مینجی،حواست کجاست؟مگه نمیدونی اون شاهزادهست،میدونی اگه بفهمن تو به شاهزاده دست تکون دادی چیکارت میکنن؟
مینجی:آیییییییی دردم گرفت اوماااا
یونگ می:میزنم که دردت بگیره دختر.
و دختر و مادرش از دید سونگمین خارج شدن.
ناگهان،همون هاله سیاه که 25 سال تمام وجودشو دربر گرفته بود دوباره برگشت،ولی ضعیف تر،خیلی ضعیف تر از قبل...
اون شب،سونگمین توی دفتر مخصوصش نوشت:
شاید تا زمانی که دیگه جونی داخل تنم نمونه،نتونم بهت بگم که چقدر لبخندت زیبا بود،نتونم بهت بگم که چقدر شیرین بودی برام،نتونم بهت بگم که چجوری باعث شدی این طلسم من باطل بشه.
امیدوارم یک روز بتونم بهت بفهمونم که من رو از چه باتلاقی کشیدی بیرون،فرشتهی نجاتم. . !🪽✨
17 مِی سال 1707
...
#سونگمین #استری_کیدز #وانشات #تک_پارتی #kpop
- ۹.۹k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط