چند پرده روایت این شبهای تهران
🔻چند پرده روایت این شبهای تهران
🔹بعد از اعلام شهادت آقای عزیزمان، با رفقا به تهران رفتیم. از آن موقع تا حالا در تهران ماندهایم. گروهی مشغول خدمت رسانی به ساختمانهای آسیب دیده، گروهی مشغول تحلیل و روایت صحنه. شبها هم در خیابانها و میدانهای شهر پرچم ایران را در دست میگیریم و میچرخانیم و الله اکبر میگوییم.
1⃣ ۱۲ تا صلوات بفرست
دیشب سر چهارراه، جوانی که شیشه ماشین را تمیز میکرد و پولی میگرفت،
ماشین ما را هم دستمالی کشید. هیچکدام پول نقد همراهمان نبود. عذرخواهی کردیم. گفت «عیبی نداره ۸ تا صلوات بفرستید.» بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت «نه، ۱۲ تا صلوات. ۴ تاش برای امام، ۴ تاش برا آقای شهید و ۴ تا هم برا سلامتی آقا سید مجتبی.» این را گفت و رفت ماشین بعدی.
2⃣ موتوری و خانم و پرچم
شب چهارشنبه سوری کاروان خودرویی راه انداختیم. از بهارستان تا تجریش. طول کاروان شاید به چند کیلومتر میرسید.
علاوه بر ماشینها، موتوریهای زیادی همراه شده بودند. یکی از موتورها مرد و زن میانسالی بودند. خانم دو تا پرچم دست گرفته بود و چند ساعت بی وقفه، با هم میچرخاند. کار سختی بود. حتما کتفهایش خیلی درد گرفته بود. وقتی در یکی از میدانها توقف کردیم دوستمان رفت و از آن خانم تشکر کرد. او گفت: فقط دوست دارم در این لحظات، امام زمان(عج) من را ببیند.
3⃣ بدون پرچم بیشناسنامهایم
لذت بخشترین لحظاتم، موقعیاست که گوشهای میایستم و پرچم ایران را میچرخانم و الله اکبر میگویم. در میدان فلسطین مشغول همین کار بودم. آقایی که با خانواده به تجمع آمده بود، کنارم ترمز زد و گفت پرچم میخواهم، گفتم همین یکی را دارم. گفت هر جا میرویم بدون پرچم انگار شناسنامه نداریم. پرچم را به او دادم. دیگر خودم بدون پرچم الله اکبر میگفتم اما احساس میکردم پرچمی که حالا در دست آن آقا در شهر میچرخد، خودش فریاد الله اکبر است ماست.
🔹بعد از اعلام شهادت آقای عزیزمان، با رفقا به تهران رفتیم. از آن موقع تا حالا در تهران ماندهایم. گروهی مشغول خدمت رسانی به ساختمانهای آسیب دیده، گروهی مشغول تحلیل و روایت صحنه. شبها هم در خیابانها و میدانهای شهر پرچم ایران را در دست میگیریم و میچرخانیم و الله اکبر میگوییم.
1⃣ ۱۲ تا صلوات بفرست
دیشب سر چهارراه، جوانی که شیشه ماشین را تمیز میکرد و پولی میگرفت،
ماشین ما را هم دستمالی کشید. هیچکدام پول نقد همراهمان نبود. عذرخواهی کردیم. گفت «عیبی نداره ۸ تا صلوات بفرستید.» بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت «نه، ۱۲ تا صلوات. ۴ تاش برای امام، ۴ تاش برا آقای شهید و ۴ تا هم برا سلامتی آقا سید مجتبی.» این را گفت و رفت ماشین بعدی.
2⃣ موتوری و خانم و پرچم
شب چهارشنبه سوری کاروان خودرویی راه انداختیم. از بهارستان تا تجریش. طول کاروان شاید به چند کیلومتر میرسید.
علاوه بر ماشینها، موتوریهای زیادی همراه شده بودند. یکی از موتورها مرد و زن میانسالی بودند. خانم دو تا پرچم دست گرفته بود و چند ساعت بی وقفه، با هم میچرخاند. کار سختی بود. حتما کتفهایش خیلی درد گرفته بود. وقتی در یکی از میدانها توقف کردیم دوستمان رفت و از آن خانم تشکر کرد. او گفت: فقط دوست دارم در این لحظات، امام زمان(عج) من را ببیند.
3⃣ بدون پرچم بیشناسنامهایم
لذت بخشترین لحظاتم، موقعیاست که گوشهای میایستم و پرچم ایران را میچرخانم و الله اکبر میگویم. در میدان فلسطین مشغول همین کار بودم. آقایی که با خانواده به تجمع آمده بود، کنارم ترمز زد و گفت پرچم میخواهم، گفتم همین یکی را دارم. گفت هر جا میرویم بدون پرچم انگار شناسنامه نداریم. پرچم را به او دادم. دیگر خودم بدون پرچم الله اکبر میگفتم اما احساس میکردم پرچمی که حالا در دست آن آقا در شهر میچرخد، خودش فریاد الله اکبر است ماست.
- ۴۷۱
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط