پارت
پارت ¹²
( ویو لارا ) چشمام رو باز کردم کوک داشت نگام میکرد خیلی خسته بودم درد داشتم آخه کدوم خری شب عروسی فقط با سینه زنش کار داره دیشب متوجه حرفش شدم میگفت فقط وسوسه شده ولی دردی که من داشتم در مقابل درد زخم اون هیچ بود پس حرفی نزدم
( ویو کوک ) به مامانم گفتم بره لارا داشت نگاهم میکرد بعدش سریع چشماش رو بست و خوابش برد لباس تنش نبود و میتونستم سینه هاش رو ببینم اولین زنیه که سینه هاش به چشمم اومده بود به دیشب خودم که فکر کردم چطور انقد بیرحم بودم واسه یه همچین جوجه ای . بلند شدم و رفتم شرکت
۳ ساعت بعد
( ویو لارا ) بیدار شدم یه دوش ۲۰ مین گرفتم لباس پوشیدن برام خیلی سخت بود وقتی لباس بهش میخورد میخواستم از درد بمیرم موهام رو شونه کردم و رفتم پایین .
دیشب زن برادر های کوک رو دیدم و باهاشون حرف زدم به نظر نمیومد که زنای بدی باشن به نمیدونم چرا کوک میگفت نزدیکشون نشم و لنا که از همه بهتر و مهربون تر بود . وقتی رفتم پایین به همه سلام کردم معلوم بود خانم جئون از دیر بیدار شدنم بهم محل نمیداد لنا اومد سمتم با اون خوب بودم بهم گفت
لنا : دیشب بهت. خوش گذشت ؟ ( خنده )
+ کاری نکردیم
لنا : چی هی دختر به کسی اینو نگو کسی توی این عمارت نباید متوجه این موضوع شه
+ باش
( ذهن لارا ) چرا تو عمارت به این بزرگی که این همه خدمتکار داره عروساشون باید کارارو انجام بدن خانم جئون عجیبه میگفت تا فهمم عروسی که انتخاب کردم خوبه هه واقعا مسخرس داشتم ظرفا رو می شستم که هانول زد بهم
( هانول زن دان گو برادر کوک )
+ آییی ( کثافت چرا زد قشنگ سینم )
هانول: چیشده من فقط زدم قدت
+ هه هه هیچی
( نا اون زن سو یونگ برادر کوک )
هانول : دختره امروز مشکوک میزنه ( کنار گوش نا اون )
نا اون چرا ؟
هانول : وقتی زدم بهش به سینش بخورد کردم و صداش دراومد
نا اون : جدی بزار سر میز من کنارش بشینم ته توش رو در میارم
۲ ساعت بعد
( از زبون لارا ) جونگ کوک ام برگشته بود وقت ناهار بود کمکشون میز ناهار رو چیدم من رفتم نشستم پیش کوک و نا اونم اومد پیش من نشست . جای گاز های کوک روی سینم درد داشت و مسکنم دردش رو کم نمیکرد
نا اون : به بهانه دسر دستم رو دراز کردم تا بدمش به سو یونگ و همونجور که دستم دراز بود زدمش به سینه لارا
+ آییییی ( کوک سریع سرش رو برگردوند و نگاهم کرد متوجه کار نا اون شده بود ) همه داشتن نگا ما دوتا میکردن شروع کردم به خوردن
نا اون : وایییی ( صندلی رو از زیر کشیدم و خودم انداختم روی لارا )
+ اشک توی چشمام از درد جمع شده بود فهمیدم داره این کار رو از قصد میکنه یعنی همه فهمیدن . یهو کوک صداش بلند شد ...
( ویو لارا ) چشمام رو باز کردم کوک داشت نگام میکرد خیلی خسته بودم درد داشتم آخه کدوم خری شب عروسی فقط با سینه زنش کار داره دیشب متوجه حرفش شدم میگفت فقط وسوسه شده ولی دردی که من داشتم در مقابل درد زخم اون هیچ بود پس حرفی نزدم
( ویو کوک ) به مامانم گفتم بره لارا داشت نگاهم میکرد بعدش سریع چشماش رو بست و خوابش برد لباس تنش نبود و میتونستم سینه هاش رو ببینم اولین زنیه که سینه هاش به چشمم اومده بود به دیشب خودم که فکر کردم چطور انقد بیرحم بودم واسه یه همچین جوجه ای . بلند شدم و رفتم شرکت
۳ ساعت بعد
( ویو لارا ) بیدار شدم یه دوش ۲۰ مین گرفتم لباس پوشیدن برام خیلی سخت بود وقتی لباس بهش میخورد میخواستم از درد بمیرم موهام رو شونه کردم و رفتم پایین .
دیشب زن برادر های کوک رو دیدم و باهاشون حرف زدم به نظر نمیومد که زنای بدی باشن به نمیدونم چرا کوک میگفت نزدیکشون نشم و لنا که از همه بهتر و مهربون تر بود . وقتی رفتم پایین به همه سلام کردم معلوم بود خانم جئون از دیر بیدار شدنم بهم محل نمیداد لنا اومد سمتم با اون خوب بودم بهم گفت
لنا : دیشب بهت. خوش گذشت ؟ ( خنده )
+ کاری نکردیم
لنا : چی هی دختر به کسی اینو نگو کسی توی این عمارت نباید متوجه این موضوع شه
+ باش
( ذهن لارا ) چرا تو عمارت به این بزرگی که این همه خدمتکار داره عروساشون باید کارارو انجام بدن خانم جئون عجیبه میگفت تا فهمم عروسی که انتخاب کردم خوبه هه واقعا مسخرس داشتم ظرفا رو می شستم که هانول زد بهم
( هانول زن دان گو برادر کوک )
+ آییی ( کثافت چرا زد قشنگ سینم )
هانول: چیشده من فقط زدم قدت
+ هه هه هیچی
( نا اون زن سو یونگ برادر کوک )
هانول : دختره امروز مشکوک میزنه ( کنار گوش نا اون )
نا اون چرا ؟
هانول : وقتی زدم بهش به سینش بخورد کردم و صداش دراومد
نا اون : جدی بزار سر میز من کنارش بشینم ته توش رو در میارم
۲ ساعت بعد
( از زبون لارا ) جونگ کوک ام برگشته بود وقت ناهار بود کمکشون میز ناهار رو چیدم من رفتم نشستم پیش کوک و نا اونم اومد پیش من نشست . جای گاز های کوک روی سینم درد داشت و مسکنم دردش رو کم نمیکرد
نا اون : به بهانه دسر دستم رو دراز کردم تا بدمش به سو یونگ و همونجور که دستم دراز بود زدمش به سینه لارا
+ آییییی ( کوک سریع سرش رو برگردوند و نگاهم کرد متوجه کار نا اون شده بود ) همه داشتن نگا ما دوتا میکردن شروع کردم به خوردن
نا اون : وایییی ( صندلی رو از زیر کشیدم و خودم انداختم روی لارا )
+ اشک توی چشمام از درد جمع شده بود فهمیدم داره این کار رو از قصد میکنه یعنی همه فهمیدن . یهو کوک صداش بلند شد ...
- ۷۰.۸k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط