{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سناریو

#سناریو
#درخواستی

📌مکنه لاین




جیمین←بعد از دعوای که داشتین خیلی پشیمون شده بود از حرفش به خاطر همین رفته بود بیرون و برات گل گرفته بود تا از دلت در بیاره وقتی برگشت خونه اول چند بار صدات زد وقتی دید جواب نمیدی کل خونه رو دنبالت گشت اما پیدات نکرد دیگه جایی نمونده بود داشت دیوونه میشد که پشت بوم به ذهنش رسید بدو بدو رقت اونجا و وقتی ترو لبه ی پرتگاه دید زبونش بند اومد نمیتونست چیزی بگه واسه همین فقط دیوید سمتت و کمرتو گرفت و انداختت تو بغل خودش که باعث شد تعادلش از بین بره و با شدت بدی دوتاتون هم زمین بخورین اما چون جیمین محکم گرفته بودتت چیزیت نشد و جیمین کمرش خورد به زمین


&داداش...خوبی؟{ازش جدا میشه}

جیمین: نه..نه اصلا خوب نیستم{گریه}

&داداش آروم باش چیزی نیست خوبم من اینجام

جیمین:چرا میخواستی اینکارو با من بکنی؟
چطوری دلت اومد

&ببخشید خوب وقتی شما اونطوری گفتین...

جیمین:هیش کافیه بیا اینجا بیینمت





تهیونگ←بعد از اینکه جلوتو گرفت تا اون کارو نکنی حالش بد شد و از ترس غش کرد.
خوابیده بود روی تخت و توم پیشش بودی و عذاب وجدان داشتی که باعث حال بدش شدی و دستشو گرفته بودی توی دستات و داشتی گریه میکردی که دیدی دستاشو تکون داد و پلکاش لرزید و بیدار شد


&د..داداش؟

تهیونگ:پرنسس مگه نمیدونی من دلم با هر گلوله الماست می‌شکنه پس چرا هنوزم داری گریه میکنی؟{ضعیف و لبخند}

&داداش....من خیلی خیلی معذرت می‌خوام خیلی احمقانه رفتار کردم ببخشید

تهیونگ:هیش بسه دیگه ببخشیدم توم منو ببخش

&منم همینطور

تهیونگ:پس منتظر چی هستی ؟ بیا اینجا ببیمنت کوچولو{دستاشو باز میکنه سمتت}

&{دراز میکشی کنارش و خودتو تو بغلش جا میکنی}





جونگکوک←بعد از اون حرفش انگار که هیچی نشده از خونه زده بود بیرون و هر چقدرم بهش زنگ میزدی جواب نمیداد فقط یه پیام بهت داده بود که «دست از سرم بردار،راحتم بزار یکم» توم دیگه تصمیمت رو گرفته بودی میخواستی هم اون رو هم خودتو خلاص کنی از این وضعیت پس یه تیغ برداشتی و بدون تریدد فشار دادی رو رگت رو زدی و بعد از چند دقیقه پلکات سنگین شد و افتادی روی زمین غرق در خون.
تقریبا نزدیکای صبح بود که جونگکوک اومد خونه اینقدر خسته بود که میخواست فقط بره و بیفته روی تخت داست از پله ها میرفت بالا که یه سایه نزدیکای راه پله توجهش رو جلب کرد اول فکر کرد سایه مجسمه هستش اما وقتی اومد جلو و ترو توی دریای خون دید قلبش ایستاد سریع اومد سمتت و کشوندتت تو بغلش تکونت داد اما واکنشی نشون نمیدادی پس زنگ زد آمبولانس و وقتی اومدن بردنت بیمارستان ازت نمیتونست جدا بشه و دنبالت میومد.
توی بیمارستان بعد کلی عمل و معاینه بالاخره وضعیتت استیبل شد و آوردنت تو اتاق جونگکوک از کنارت تکون نمیخورد و فقط زل زده بود بهت.
بعد از یک روز کامل بیهوشی بالاخره چشمات رو خیلی ضعیف باز کردی و اولین چیزی که دیدی جونگکوک بود که با رد اشک روی صورتش سرشو گذاشته بود روی دستت و خوابیده بود، آروم دستت رو از زیر سرش در آوردی تا پتو رو بندازی روش که همین حرکت باعث شد از خواب بپره

&هیش آروم باش آروم چیزی نیست

جونگکوک:خوبی؟ درد نداری؟ چیزی نمیخوای؟ پرستار رو صدا کنم؟

&نه چیزیم نیست خوبم

جونگکوک:خیلی بدی خیلی {بغض}

&منم ترو خیلی دوست دارم

جونگکوک: آخه چرا؟ چرا؟

&عه داداش بسه بیا اینجا دام برات تنگ شده بود

جونگکوک:{بغلت میکنه} دیگه حتی حق نداری به این فکر کنی





پایان مکنه لاین 🫠



✨میدونم زیاد خوب نشده اما به خاطر خستگی و اینکه یه مدت ننوشتم ببخشید✨
دیدگاه ها (۲)

یونگی← چهار ساعت بود که نشسته بود روی مبل و هی منتظر بود بیا...

#سناریو #درخواستی 📌هیونگ لاین موضوع←وقتی که برادرمون هستن و ...

سناریو درخواستیموضوع: اگه ناراحتی قلبی داشته باشیم و بعد از ...

~سناریو~وقتی داداشتن و بهت سیلی میزنننامجون:( با شک بهت نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط