پارت شانزدهم [فصل اول] | شب قبل از آزمون 📚🌙
پارت شانزدهم [فصل اول] | شب قبل از آزمون 📚🌙
چند روز از اعلام آزمون کلاسی آکادمی ادن گذشته بود.
کلاس دوم بیشتر از همیشه ساکت شده بود. حتی امیل و اوئن هم کمتر شیطنت میکردند و بیشتر وقتشان را با کتابها میگذراندند.
البته...
همهی دانشآموزان نه.
بعد از پایان کلاس
بچهها یکییکی از آکادمی خارج شدند.
امیل کیفش را روی شانهاش انداخت و آه کشید.
امیل: «رئیس... فکر کنم این امتحان قصد داره ما رو شکست بده.»
اوئن: «تو حتی هنوز امتحان ندادی و شکست خوردی؟»
امیل: «دارم از نظر روحی آماده میشم!»
لئو خندید.
لئو: «تو بیشتر از درس خوندن، برای شکست خوردن آماده میشی.»
دامیان که کنار آنها راه میرفت، بیتفاوت نگاهشان کرد.
دامیان: «اگه اینقدر حرف بزنید، واقعاً شکست میخورید.»
امیل و اوئن با تعجب نگاهش کردند.
امیل: «رئیس... این حرف تشویق بود یا تهدید؟»
دامیان: «هر طور دوست دارید برداشت کنید.»
لئو لبخند زد.
لئو: «همین که گفتی تلاش کنید، خودش یه پیشرفته.»
دامیان اخم کرد.
دامیان: «من همچین چیزی نگفتم.»
در مسیر برگشت به خانهی فورجرها
آنیا دست لوید را گرفته بود و آرام راه میرفت.
اما صورتش نشان میداد که اصلاً آرام نیست.
لوید نگاهی به او انداخت.
لوید: «آنیا، امروز خیلی ساکتی. مشکلی پیش آمده؟»
آنیا سریع سرش را بالا آورد.
آنیا: «نه! آنیا خیلی خوبه! 🥜»
لوید: «...»
لوید از حالت صورتش فهمید که چیزی درست نیست.
💭 ذهن لوید: "احتمالاً به خاطر آزمونه."
"باید مراقب باشم فشار زیادی روی او نباشه."
آنیا ناگهان چشمهایش گرد شد.
قدرت ذهنخوانیاش فعال شده بود.
💭 ذهن لوید: "آنیا فقط یک کودک است. نباید احساس کند ارزشش فقط به نمرههایش بستگی دارد."
آنیا چند لحظه ساکت ماند.
💭 ذهن آنیا: "بابا... واقعاً نگران آنیاست؟"
لبخند کوچکی زد.
وقتی به خانه رسیدند...
یور با خوشحالی به استقبالشان آمد.
یور: «خوش آمدید! برای امروز غذای مخصوص آماده کردم!»
لوید کمی مکث کرد.
لوید: «غذای مخصوص؟»
آنیا آرام کنار گوشش گفت:
آنیا: «بابا، شجاع باش...»
لوید: «...»
بعد از شام، آنیا پشت میز نشست و کتابهایش را باز کرد.
یور کنار او نشست.
یور: «اگر چیزی را متوجه نمیشوی، میتوانم کمکت کنم.»
آنیا با تعجب نگاهش کرد.
آنیا: «مامان هم کمک میکنه؟»
یور لبخند زد.
یور: «البته!»
چند دقیقه بعد...
یور به مسئله نگاه کرد.
یور: «خب... اگر سه سیب داشته باشیم و یکی را برداریم...»
مکث کرد.
یور: «آیا باید برای دفاع از سیب باقیمانده آماده شویم؟»
آنیا: «...»
لوید که از دور نگاه میکرد، لبخند کوچکی زد.
لوید: «یور، این مسئلهی ریاضی است.»
یور: «اوه... درست میگویید.»
آنیا خندید.
همان شب، خانهی دزموندها
دامیان پشت میز اتاقش نشسته بود.
کتابها باز بودند، اما نگاهش روی صفحه ثابت مانده بود.
صدای قدمهایی آمد.
برادر بزرگترش وارد اتاق شد.
دِمیتریوس: «هنوز درس میخونی؟»
دامیان: «آره.»
دِمیتریوس نگاهی به کتابها انداخت.
دِمیتریوس: «برای آزمون کلاسی؟»
دامیان: «باید نتیجهی خوبی بگیرم.»
دِمیتریوس چیزی نگفت.
چند لحظه سکوت شد.
بعد آرام گفت:
دِمیتریوس: «پس موفق باش.»
و از اتاق خارج شد.
دامیان کمی تعجب کرد.
💭 ذهن دامیان: "حتی اون هم انتظار داره موفق بشم..."
دستانش را محکمتر روی مدادش گذاشت.
دامیان: «من نباید شکست بخورم.»
روز آزمون
کلاس در سکوت فرو رفته بود.
معلم برگهها را پخش کرد.
معلم: «شروع کنید.»
همه مشغول نوشتن شدند.
دامیان با تمرکز جواب میداد.
الیزه آرام و دقیق پیش میرفت.
لئو با اعتمادبهنفس مینوشت.
آنیا به اولین سؤال نگاه کرد.
آنیا: «...»
💭 ذهن آنیا: "این سؤال از کجا اومده؟! 🥜💦"
چند ثانیه گذشت.
بعد به یاد حرف لوید افتاد.
💭 ذهن آنیا: "آنیا باید تلاش کنه."
مدادش را برداشت.
و شروع کرد به نوشتن.
چند ساعت بعد...
برگهها جمع شدند.
همه منتظر نتیجه بودند.
اما هیچکس نمیدانست...
در این آزمون، نه فقط نمرهها...
بلکه نگاه بعضیها نسبت به همدیگر هم تغییر خواهد کرد.
بهخصوص نگاه یک پسر دزموند به دختری که همیشه عجیب رفتار میکرد...
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدی
چند روز از اعلام آزمون کلاسی آکادمی ادن گذشته بود.
کلاس دوم بیشتر از همیشه ساکت شده بود. حتی امیل و اوئن هم کمتر شیطنت میکردند و بیشتر وقتشان را با کتابها میگذراندند.
البته...
همهی دانشآموزان نه.
بعد از پایان کلاس
بچهها یکییکی از آکادمی خارج شدند.
امیل کیفش را روی شانهاش انداخت و آه کشید.
امیل: «رئیس... فکر کنم این امتحان قصد داره ما رو شکست بده.»
اوئن: «تو حتی هنوز امتحان ندادی و شکست خوردی؟»
امیل: «دارم از نظر روحی آماده میشم!»
لئو خندید.
لئو: «تو بیشتر از درس خوندن، برای شکست خوردن آماده میشی.»
دامیان که کنار آنها راه میرفت، بیتفاوت نگاهشان کرد.
دامیان: «اگه اینقدر حرف بزنید، واقعاً شکست میخورید.»
امیل و اوئن با تعجب نگاهش کردند.
امیل: «رئیس... این حرف تشویق بود یا تهدید؟»
دامیان: «هر طور دوست دارید برداشت کنید.»
لئو لبخند زد.
لئو: «همین که گفتی تلاش کنید، خودش یه پیشرفته.»
دامیان اخم کرد.
دامیان: «من همچین چیزی نگفتم.»
در مسیر برگشت به خانهی فورجرها
آنیا دست لوید را گرفته بود و آرام راه میرفت.
اما صورتش نشان میداد که اصلاً آرام نیست.
لوید نگاهی به او انداخت.
لوید: «آنیا، امروز خیلی ساکتی. مشکلی پیش آمده؟»
آنیا سریع سرش را بالا آورد.
آنیا: «نه! آنیا خیلی خوبه! 🥜»
لوید: «...»
لوید از حالت صورتش فهمید که چیزی درست نیست.
💭 ذهن لوید: "احتمالاً به خاطر آزمونه."
"باید مراقب باشم فشار زیادی روی او نباشه."
آنیا ناگهان چشمهایش گرد شد.
قدرت ذهنخوانیاش فعال شده بود.
💭 ذهن لوید: "آنیا فقط یک کودک است. نباید احساس کند ارزشش فقط به نمرههایش بستگی دارد."
آنیا چند لحظه ساکت ماند.
💭 ذهن آنیا: "بابا... واقعاً نگران آنیاست؟"
لبخند کوچکی زد.
وقتی به خانه رسیدند...
یور با خوشحالی به استقبالشان آمد.
یور: «خوش آمدید! برای امروز غذای مخصوص آماده کردم!»
لوید کمی مکث کرد.
لوید: «غذای مخصوص؟»
آنیا آرام کنار گوشش گفت:
آنیا: «بابا، شجاع باش...»
لوید: «...»
بعد از شام، آنیا پشت میز نشست و کتابهایش را باز کرد.
یور کنار او نشست.
یور: «اگر چیزی را متوجه نمیشوی، میتوانم کمکت کنم.»
آنیا با تعجب نگاهش کرد.
آنیا: «مامان هم کمک میکنه؟»
یور لبخند زد.
یور: «البته!»
چند دقیقه بعد...
یور به مسئله نگاه کرد.
یور: «خب... اگر سه سیب داشته باشیم و یکی را برداریم...»
مکث کرد.
یور: «آیا باید برای دفاع از سیب باقیمانده آماده شویم؟»
آنیا: «...»
لوید که از دور نگاه میکرد، لبخند کوچکی زد.
لوید: «یور، این مسئلهی ریاضی است.»
یور: «اوه... درست میگویید.»
آنیا خندید.
همان شب، خانهی دزموندها
دامیان پشت میز اتاقش نشسته بود.
کتابها باز بودند، اما نگاهش روی صفحه ثابت مانده بود.
صدای قدمهایی آمد.
برادر بزرگترش وارد اتاق شد.
دِمیتریوس: «هنوز درس میخونی؟»
دامیان: «آره.»
دِمیتریوس نگاهی به کتابها انداخت.
دِمیتریوس: «برای آزمون کلاسی؟»
دامیان: «باید نتیجهی خوبی بگیرم.»
دِمیتریوس چیزی نگفت.
چند لحظه سکوت شد.
بعد آرام گفت:
دِمیتریوس: «پس موفق باش.»
و از اتاق خارج شد.
دامیان کمی تعجب کرد.
💭 ذهن دامیان: "حتی اون هم انتظار داره موفق بشم..."
دستانش را محکمتر روی مدادش گذاشت.
دامیان: «من نباید شکست بخورم.»
روز آزمون
کلاس در سکوت فرو رفته بود.
معلم برگهها را پخش کرد.
معلم: «شروع کنید.»
همه مشغول نوشتن شدند.
دامیان با تمرکز جواب میداد.
الیزه آرام و دقیق پیش میرفت.
لئو با اعتمادبهنفس مینوشت.
آنیا به اولین سؤال نگاه کرد.
آنیا: «...»
💭 ذهن آنیا: "این سؤال از کجا اومده؟! 🥜💦"
چند ثانیه گذشت.
بعد به یاد حرف لوید افتاد.
💭 ذهن آنیا: "آنیا باید تلاش کنه."
مدادش را برداشت.
و شروع کرد به نوشتن.
چند ساعت بعد...
برگهها جمع شدند.
همه منتظر نتیجه بودند.
اما هیچکس نمیدانست...
در این آزمون، نه فقط نمرهها...
بلکه نگاه بعضیها نسبت به همدیگر هم تغییر خواهد کرد.
بهخصوص نگاه یک پسر دزموند به دختری که همیشه عجیب رفتار میکرد...
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدی
- ۱۵۳
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط