{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دریاچه قو

دریاچه قو
پارت۳۵

یکم بعد،رفتیم تو حیاط اصلی قصر.فرش قرمز انداخته بودن،تخت پادشاه و ملکه رو گذاشته بودن،یه میز که تاج روش بود و کلی آذین بندی و کاغذ رنگی و شرشره و...تزیینات مختلف.
قرار بود تهیونگ کنارم بیاد.
مراسم که شروع شد،اول فرش قرمز وایسادیم.اروم و هماهنگ رفتیم جلو تا رسیدیم روبروی تخت ها.
بعد از ادای احترام و تشریفات مربوطه،متنی خونده شد که من ولیعهد میشم و هر زمان که پادشاه از دنیا بره من به قدرت کامل میرسم.
قصر پشت سر اونا و روبروی من بود.متوجه شدم که یه شنل پوش داره از بالای قصر حرکت میکنه.لحظه اول فکر کردم دزده ولی لحظه بعد یادم اومد که شنلش چقد اشناست.و اینکه اون شنل مال جیمینه.رفت و دقیقا بالای سر پادشاه و ملکه روی سقف نشست.کسی متوجهش نشد.
تهیونگ جلو رفت تا بعنوان تاجگذار،مراسم رو انجام بده.
یه نفر کوسنی که تاج روش بود رو اورده بود.روی زانو نشستم و سرمو خم کردم.تهیونگ تاج رو روی سرم گذاشت و اروم گفت:اون بالا بالاها ببینمت فرشته!
بعد صاف ایستاد و با صدای بلند اعلام کرد:از امروز،شاهدخت ات،ولیعهد این سرزمین خواهند بود.
صدای شادی جمعیت بلند شد.تهیونگ دستش رو به سمتم گرفت و با شوخی گفت:برخیز ای جنگجوی شجاع!تو لایق این لقب هستی.
دستشو گرفتم و بلند شدم.به حرفش لبخندی زدم:ممنون شوالیه ی سیاه!
صدای جیمین رو شنیدم.توی ذهنم:واو!چقدر زیبا شدید سرورم.تبریک میگم و از شادی شما شادم.
بهش که نگاه کردم،پای چپش به حالت چهار زانو و پای راستش چمباتمه بود.دست راستشو از آرنج گذاشته بود روی زانوش و دست چپش رو به سمت عقب تکیه‌گاه کرده بود.سرشو به دست راستش تکیه داده بود.چشماش خمار بود و لبخند بزرگی داشت.مستقیم بهم نگاه میکرد.بهش لبخند زدم و نامحسوس ادای تعظیم کردن دراوردم.
برام عجیب شد که چرا انقد واضح میبینمش اونم از این فاصله،اما بعدا معلوم شد که این پسر افسانه ای ما،جادوگر هم هست.
-جیمین-
سعی کردم اروم و بدون جلب توجه حرکت کنم تا کسی متوجهم نشه.حتی شنل رنگ محیط برداشتم که استتار هم باشه.
وقتی رسیدم اولش بود.اما اگه نمی جنبیدم اون چند لحظه ی طلایی از دستم رفته بود.روبروش روی بوم قصر که نشستم متوجهم شد.
چه لباسای قشنگی پوشیده.شبیه فرشته ها شده.زانو زد تا تاج رو بزارن سرش.بعد که بلند شد از تله پاتی استفاده کردم تا باهاش حرف بزنم:واو!چقدر زیبا شدید سرورم.تبریک میگم و از شادی شما شادم.
لبخند زد.
دیدگاه ها (۰)

دریاچه قوپارت۳۶حالا چرا انقد رسمی شدم یهو؟!من همونی نبودم که...

دریاچه قو پارت۳۷-ات-رفتیم تا ادامه مراسم رو داخل قصر از سر ب...

پارت ۹۹ادای احترام کرد و خم شد:آه ای جنگجوی دلیر!من در مقابل...

پارت۹۸_____هاهاها!عجب دختر شجاع و زرنگی!کلی از نیروهامو از ب...

#بے_صبرانـہ_منتظرتم پارت: 2تهیونگ از باغ رفت بیرون کاملا قرم...

وارث ابدی 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟔سال‌ها یکی بعد از یکی گذشتن.زمان برای همه ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط