دو پارتی یونگی
دو پارتی یونگی
پارت¹
تازه به خوابگاه جدید منتقل شده بود و شب ها همیشه با صدای پیانو ی دلنشینی از خواب بیدار میشد اما، نمیدونست این صدا از کدوم اتاق یا حتی از کجا میاد .
یه روز خیلی کسل کننده و سنگین رو پشت سر گذاشته بود و تصمیم گرفت وقتی برگشت به خوابگاه فقط بخوابه و لای کتاب و دفترش رو باز نکنه .
لباساش رو در آورد ، یه تاپ و شلوارک راحت پوشید و خزید زیر پتو تا بخوابه .
نزدیکای ساعت ۳ شب با صدای همون پیانو از خواب بیدار شد ، سعی کرد محل نذاره و بخوابه اما نمیتونست .
صدای دلنوازی که نواخته میشد روی روح و روانش مانند صدای بارون بر روی جاده ی لب تشنه اثر میذاشت و نمیذاشت که چشماش رو راحت روی هم بذاره .
تصمیم گرفت ،برای یک شب هم که شده به دنبال صدا بره تا با اون نوازنده و ساز ملاقات کنه .شاید هم اون صدا فقط در اعماق وجودش نواخته میشد !
هیچ کس خبر نداشت که چه چیزی در انتظارش خواهد بود .
وقتی از در خوابگاهش خارج شد ،تک به تک گوشش رو بر روی تمام در های خوابگاه گذاشت اما هیچ نوایی نیافت و تصمیم گرفت به خوابگاهش برگرده .
به خوابگاهش رفت و دوباره متوجه آهنگی که نواخته میشد ،شد .
اما انگار این دفعه با یک ساز دیگه این نوا ،نواخته میشد .
گوش تیز کرد تا بفهمه از کدوم دیوار اتاق این صدای دلنشین و آرامش بخش نواخته میشه که....
متوجه شد این نوا از دیوار کنار میزکارش به گوش میرسه .
دخترک با خودش گفت: بهتره بخوابم و فردا بعد از پروژه دانشگاه بیام و دنبال صدا بگردم .
اون خوابید اما با این فکر که فهمیده بود این نوا از خوابگاه B مخصوص پسرا نواخته میشه ...
دخترک از خواب بیدار شد و مثل همیشه سر کلاساش رفت وبعد از پایان کلاس ها مشتاق به خوابگاهش برگشت و دوباره متوجه صدای دلنواز پیانو شد .
بدون انجام دادن کار اضافی ای کیفش رو گذاشت رو زمین و به سمت خوابگاه Bپسرا حرکت کرد .
از اونجایی که خوابگاه خودش طبقه پنجم بود ، به طبقه پنجم رفت و در این حین صدا بیشتر میشد .
تک تک گوشش رو روی تمام در ها گذاشت تا اینکه به در شماره ۵۵۵ رسید ، آخرین در توی طبقه ی پنجم .
گوشش رو روی در گذاشت و به نوای پیانو گوش داد ...
مثل یه رویا بود ،به یادماندنی و لذت بخش ...
احساس گناه میکرد اگر در حین نواخته شدن اون صدا در بزند بنابراین ،صبر کرد تا صدا اروم بگیرد .
نزدیکای ساعت ۱۲ شب بود که نگهبان شروع کرده بود به گشت زنی داخل طبقاب .
دخترک هم برای اینکه گیر نیفته در خوابگاه ۵۵۵ رو زد و به محض اینکه پسرک در رو باز کرد ،دخترک خودش رو داخل چپوند و دستش رو روی دهان پسرک گذاشت و گفت : لطفا ...هیچی نگو .
پارت¹
تازه به خوابگاه جدید منتقل شده بود و شب ها همیشه با صدای پیانو ی دلنشینی از خواب بیدار میشد اما، نمیدونست این صدا از کدوم اتاق یا حتی از کجا میاد .
یه روز خیلی کسل کننده و سنگین رو پشت سر گذاشته بود و تصمیم گرفت وقتی برگشت به خوابگاه فقط بخوابه و لای کتاب و دفترش رو باز نکنه .
لباساش رو در آورد ، یه تاپ و شلوارک راحت پوشید و خزید زیر پتو تا بخوابه .
نزدیکای ساعت ۳ شب با صدای همون پیانو از خواب بیدار شد ، سعی کرد محل نذاره و بخوابه اما نمیتونست .
صدای دلنوازی که نواخته میشد روی روح و روانش مانند صدای بارون بر روی جاده ی لب تشنه اثر میذاشت و نمیذاشت که چشماش رو راحت روی هم بذاره .
تصمیم گرفت ،برای یک شب هم که شده به دنبال صدا بره تا با اون نوازنده و ساز ملاقات کنه .شاید هم اون صدا فقط در اعماق وجودش نواخته میشد !
هیچ کس خبر نداشت که چه چیزی در انتظارش خواهد بود .
وقتی از در خوابگاهش خارج شد ،تک به تک گوشش رو بر روی تمام در های خوابگاه گذاشت اما هیچ نوایی نیافت و تصمیم گرفت به خوابگاهش برگرده .
به خوابگاهش رفت و دوباره متوجه آهنگی که نواخته میشد ،شد .
اما انگار این دفعه با یک ساز دیگه این نوا ،نواخته میشد .
گوش تیز کرد تا بفهمه از کدوم دیوار اتاق این صدای دلنشین و آرامش بخش نواخته میشه که....
متوجه شد این نوا از دیوار کنار میزکارش به گوش میرسه .
دخترک با خودش گفت: بهتره بخوابم و فردا بعد از پروژه دانشگاه بیام و دنبال صدا بگردم .
اون خوابید اما با این فکر که فهمیده بود این نوا از خوابگاه B مخصوص پسرا نواخته میشه ...
دخترک از خواب بیدار شد و مثل همیشه سر کلاساش رفت وبعد از پایان کلاس ها مشتاق به خوابگاهش برگشت و دوباره متوجه صدای دلنواز پیانو شد .
بدون انجام دادن کار اضافی ای کیفش رو گذاشت رو زمین و به سمت خوابگاه Bپسرا حرکت کرد .
از اونجایی که خوابگاه خودش طبقه پنجم بود ، به طبقه پنجم رفت و در این حین صدا بیشتر میشد .
تک تک گوشش رو روی تمام در ها گذاشت تا اینکه به در شماره ۵۵۵ رسید ، آخرین در توی طبقه ی پنجم .
گوشش رو روی در گذاشت و به نوای پیانو گوش داد ...
مثل یه رویا بود ،به یادماندنی و لذت بخش ...
احساس گناه میکرد اگر در حین نواخته شدن اون صدا در بزند بنابراین ،صبر کرد تا صدا اروم بگیرد .
نزدیکای ساعت ۱۲ شب بود که نگهبان شروع کرده بود به گشت زنی داخل طبقاب .
دخترک هم برای اینکه گیر نیفته در خوابگاه ۵۵۵ رو زد و به محض اینکه پسرک در رو باز کرد ،دخترک خودش رو داخل چپوند و دستش رو روی دهان پسرک گذاشت و گفت : لطفا ...هیچی نگو .
- ۴.۵k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط