The originals
The originals
S2
Part 4
کوک: * ته با استفادع از هنر جادوگریش خنجر رو از سوفی دور کرد من و جی هوپم از موقعیت استفادع کردبم و بهشون حملع کردیم* لیاااااا سریع هوپ رو از اینجا ببر
لیا: باشه *جادوگر ها ریختن سرم از قدرتم استفاده کردم و همشونو کشتم از موهام خون میچیکید سریع هوپ رو بغل کردم و از اونجا دورش کردم*
گابریل: وقتی وارد قرارگاه شدم دو سه گروه که اونجا بودن رو مرده دیدم و کوک و خانوادع اش اونجا بودن*تو..تو چیکار کردی
کوک: پاک کردن خون از پیشونی* من بهت هشدار دادع بودم..به دوستت سوفی هم هشدار داده بودم که نزدیک خانواده من نشه
من و اون باهم قرار گذاشتیم و اون قرارداد رو شکست منم..میبینی دیگه نیازی به گفتن نیست!
گابریل: تو..تو یک هیولایی
کوک : اوو تازه فهمیدی؟! *پوزخند* من وقتی یکی به خانواده ام نزدیک میشه هیولا میشم ولی وقتی پای دخترم وسط باشه..دنیا رو برای دشمناش جهنم میکنم!
گابریل: برو!...برو بیرون!
کوک: با کمال میل *نیشخند*
*دو روز بعد*
کوک
تو دفترم بودم و طبق معمول نقشه های جدید که شهردار برام فرستاده بود رو چک میکردم که یک دیدم صدا های نفس ضعیفی میاد
زیر پامو که چک کردم دیدم هوپ روی کف چوبی خوابیدع
کی اومده بود اینجا؟!
بررسیش کردم که به خودش اسیب نزدع باشه
چون دفتر پر از وسایل خطرناک برای بچه اس
تو بغلم قرارش دادم و به کارم ادامه دادم که لیا اومد
لیا: کوک هوپ..
کوک: اشاره به بغلش و انگشت اشاره ام رو به نشانه سکوت روی دماغم قرار دادم که سر تکون داد و رفت بیرون*
لیا: رفتم سراغ ربکا که دیدم یک زن یک خنجر رو به گلوش گذاشته و میگه
آناهیتا: اسمم اناهیتاست..شوهر قبلی ام گابریل منو به تیمارستان فرستادع بود چون فکر میکرد من غرق جادوی سیاه شده ام و یک روانی ام..من فقط میحوام با جونگ کوک حرف بزنم
لیا: باشه..باشه خودم میبرمت پیشش فقط ولش کن تا خنجر رو ازش دور کرد ربکا بیهوشش کرد*
ربکا: هوف مرسی که حواسش رو پرت کردی*من ربکا نیستم یعنی بودم ولی قرار بود هرکی منو بکشه یا بیهوش کنه به بدن اون پرش کنم و دوتا روح در یک بدن قرار بگیرن*
لیا: خواهش میکنم ولی چیکار با کوک داره ربکا:نمیدونم.. بیا بریم پیش کوک
لیا: الان هوپ پیششه بزار یکم باهاش وقت بگذرونه بعدا بهش میگیم من بدن رو میبرم انباری
ربکا: از دهنم پرید* ممنون
لیا:؟ *خواهش میکنم*
ربکا: *پس مجبورم خودم اون اشغال رو پیدا کنم..اگه کوک رو برای گابریل ببرم شاید دوبارع عاشقم بشه..مخصوصا با این بدن جذاب*
کوک: *کارم تموم شد و هوپ رو بردم اتاقش و گذاشتمش تو گهواره اش وقتی اومدم بیرون ربکا رو دیدم که جلوم روبه روی اتاق ایستاده بود و بهم زل زده بود؛ ربکا؟ تو اینجا چیکار میکنی؟.. هوپ خوابیدع؟!
ربکا: *پس که اینطور هوپ همون دختر لیا مارشال و جئون جونگ کوکه..همون سه رگه اصیل..وایی که برای عشقم ببرمش چقدر خوشحال میشه*
کوک: ربکا؟.. مشکوکی
ربکا: *یهو دردم اومد و ربکا گفت* کوک هوپ رو از اینجا ببر من الان دو روحه شده ام.. همسر قبلی گابریل وارد بدن من شده بدن خودش دست لیاس که بردتش انباری وقتی کشتمش وارد بدن من شد
کوک: شکه* چییی؟!
ربکا: منو بیهوش،کنن همین الانننن *داد* (اناهیتا: وایی تو این بدن نمیتونم جادوگری کنم عجب اشتباهی کردم)
کوک: *بیهوش کردن*
S2
Part 4
کوک: * ته با استفادع از هنر جادوگریش خنجر رو از سوفی دور کرد من و جی هوپم از موقعیت استفادع کردبم و بهشون حملع کردیم* لیاااااا سریع هوپ رو از اینجا ببر
لیا: باشه *جادوگر ها ریختن سرم از قدرتم استفاده کردم و همشونو کشتم از موهام خون میچیکید سریع هوپ رو بغل کردم و از اونجا دورش کردم*
گابریل: وقتی وارد قرارگاه شدم دو سه گروه که اونجا بودن رو مرده دیدم و کوک و خانوادع اش اونجا بودن*تو..تو چیکار کردی
کوک: پاک کردن خون از پیشونی* من بهت هشدار دادع بودم..به دوستت سوفی هم هشدار داده بودم که نزدیک خانواده من نشه
من و اون باهم قرار گذاشتیم و اون قرارداد رو شکست منم..میبینی دیگه نیازی به گفتن نیست!
گابریل: تو..تو یک هیولایی
کوک : اوو تازه فهمیدی؟! *پوزخند* من وقتی یکی به خانواده ام نزدیک میشه هیولا میشم ولی وقتی پای دخترم وسط باشه..دنیا رو برای دشمناش جهنم میکنم!
گابریل: برو!...برو بیرون!
کوک: با کمال میل *نیشخند*
*دو روز بعد*
کوک
تو دفترم بودم و طبق معمول نقشه های جدید که شهردار برام فرستاده بود رو چک میکردم که یک دیدم صدا های نفس ضعیفی میاد
زیر پامو که چک کردم دیدم هوپ روی کف چوبی خوابیدع
کی اومده بود اینجا؟!
بررسیش کردم که به خودش اسیب نزدع باشه
چون دفتر پر از وسایل خطرناک برای بچه اس
تو بغلم قرارش دادم و به کارم ادامه دادم که لیا اومد
لیا: کوک هوپ..
کوک: اشاره به بغلش و انگشت اشاره ام رو به نشانه سکوت روی دماغم قرار دادم که سر تکون داد و رفت بیرون*
لیا: رفتم سراغ ربکا که دیدم یک زن یک خنجر رو به گلوش گذاشته و میگه
آناهیتا: اسمم اناهیتاست..شوهر قبلی ام گابریل منو به تیمارستان فرستادع بود چون فکر میکرد من غرق جادوی سیاه شده ام و یک روانی ام..من فقط میحوام با جونگ کوک حرف بزنم
لیا: باشه..باشه خودم میبرمت پیشش فقط ولش کن تا خنجر رو ازش دور کرد ربکا بیهوشش کرد*
ربکا: هوف مرسی که حواسش رو پرت کردی*من ربکا نیستم یعنی بودم ولی قرار بود هرکی منو بکشه یا بیهوش کنه به بدن اون پرش کنم و دوتا روح در یک بدن قرار بگیرن*
لیا: خواهش میکنم ولی چیکار با کوک داره ربکا:نمیدونم.. بیا بریم پیش کوک
لیا: الان هوپ پیششه بزار یکم باهاش وقت بگذرونه بعدا بهش میگیم من بدن رو میبرم انباری
ربکا: از دهنم پرید* ممنون
لیا:؟ *خواهش میکنم*
ربکا: *پس مجبورم خودم اون اشغال رو پیدا کنم..اگه کوک رو برای گابریل ببرم شاید دوبارع عاشقم بشه..مخصوصا با این بدن جذاب*
کوک: *کارم تموم شد و هوپ رو بردم اتاقش و گذاشتمش تو گهواره اش وقتی اومدم بیرون ربکا رو دیدم که جلوم روبه روی اتاق ایستاده بود و بهم زل زده بود؛ ربکا؟ تو اینجا چیکار میکنی؟.. هوپ خوابیدع؟!
ربکا: *پس که اینطور هوپ همون دختر لیا مارشال و جئون جونگ کوکه..همون سه رگه اصیل..وایی که برای عشقم ببرمش چقدر خوشحال میشه*
کوک: ربکا؟.. مشکوکی
ربکا: *یهو دردم اومد و ربکا گفت* کوک هوپ رو از اینجا ببر من الان دو روحه شده ام.. همسر قبلی گابریل وارد بدن من شده بدن خودش دست لیاس که بردتش انباری وقتی کشتمش وارد بدن من شد
کوک: شکه* چییی؟!
ربکا: منو بیهوش،کنن همین الانننن *داد* (اناهیتا: وایی تو این بدن نمیتونم جادوگری کنم عجب اشتباهی کردم)
کوک: *بیهوش کردن*
- ۵۳۵
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط