{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The originals

The originals
S2
Part 3

کوک: *وسایل ها رو همونجا انداختم زمین و با سرعت خون اشامی خودمو رسوندم بهش* کمیللل صدامو میشنوی؟ *حنجره اش رو بریدع بودند تا فریاد نزنه
استینم رو دادم بالا و از ارنجم گاز گرفتم و از خونم بهش دادم* زودباش زودباش (کم کم زخم روی گلوش بسته شد و نفس راحتی کشیدم)
کمیل: اونا..اونا بردنش..متاسفم نتونستم کاری کنم
کوک: *بغلش کردم* کیا؟
کمیل: دوتا جادوگر بودن یکیشون حنجره ام رو زد که صدات نکنم اونیکی هم هوپ رو برداشت
کوک: نگران نباش پیداش میکنیم

لیا:*دویدن داخل با جکسون* هوپ کو..هوپ کجاس
کوک: *یک جادوگر رو با شکنجه راضی کرده بودم طلسم مکان یابی رو با یکی از اسباب بازی های هوپ پیداش کنه* نگران نباش زنده شون نمیزارم..دستشون رو فراتر از حدشون دراز کردن
گابریل: *با شدت وارد شدن تو چه غلطی داری میکنی
کوک:لطفا برو بیرون تا کارمو بکنم دارم با زبون خوش بهت میگم..به اون جادوگرهات هم بگو برای انتقام خودشونو تا میتونن آماده کنن چون دیگه با این کاری که کردن بخششی در کار نیست
گابریل: تو..
کوک: بهتره بری تا دیر نشده
گابریل: من بدون جادوگرم هیچ جا نمیرم
کوک: *اشاره به نامجون و‌جین*
ادمین: (کوک و جیمین و ته و یونگی برادرن و جی هوپ و جین و نامجون دوستشون)
*
جی هوپ: فکر کنم پیداش کردیم جادوگر میگه پیداش،کردع
جادوگر: تو محله لوییزه
کوک: یونگی و نامجون و جین تو و بادیگارد ها اینجا میمونید پیش لیا و ربکا و جادوگرع
من و جی هوپ و ته هم با جادوگر میریم هوپ رو میگیریم
لیا: نه! منم میام
کوک: لیا تو..
لیا؛تو‌ نه شوهرمی نه فامیلمی من فقط مادر بچتم! پس نمیتونی بهم بگی چیکار کنم
کوک: بخوام میتونم!
لیا: نمیتونی!..زودباش راه بیوفت
جین: آمم..داره دیر میشهه
کوک: اههه ریدم تو این موقعیت بریم!

*تو راه*
جی هوپ: پس جیمین کو؟!
کوک: ..با اون به مشکل خوردیم..یکم اوضاع بین من و اون پیچیدع اس
جی هوپ:میدونی کجاس؟
کوک: تو آمریکاس..نیواورلنز
جی هوپ: شکه* اونجا چیکار میکنه
کوک: ببین..من الان نگران بچمم نگران داداش خیانت کارم نیستم پس لطفا...هوف متاسفم
جی هوپ: فقط میخواستم حواستو یکم پرت کنم که استرست کم بشه نمیدونستم اینطوری میشع
کوک: باشع

لیا
وقتی رسیدیم قبرستون طبق معمول پر از شمع های روشن نیمه سوخته بود
به سمت قرارگاه جادوگر ها رفتیم
هوپ روی یک تخته سنگی خوابیده بود

لیا: ولش کنید اون فقط یک بچس
لورا *ادمین: همون دوست دختر قبلی یونگی* سلام کوک..معرفی نکردی خانومو
کوک: پس کار تو بود؟!
لورا *خنده وحشتناک* نه نه من فقط کمیل رو کشتم
سوفی: *اومدن* من دزدیدمش این بخاطر کاریه که با انابل کردی..اون تنها کسی بود که برام عزیر بود
کوک: شوکه* چطور تونستی؟!.. من بهت اعتماد داشتم * چاقو رو زیر جادوگر گروگان گرفتم* امیدوارم گابریل این موضوع رو بدونه که چیکار کردی و اوضاع رو بین خودتون بهم ربختی چون فکر نکنم از این به بعدش خوب پیش برع
سوفی: اوو فکر کردی ازت میترسم
کوک: بچه رو‌ پس بده یا میکشمش
سوفی: و حالا من عزیز ترین کس تو رو میکشم
لیا: تو نمیتونی!.. ببین من درکت میکنم که از دست دادن یکی از اعضای خانواده چقدر میتونه دردناک باشه ولی این راهش نیست..اون بچه منم هست
سوفی: متاسفم..ولی کاش موقعیت جور دیگه ای پیش میرفت
دیدگاه ها (۱)

ووااییی یک لحظه یادم افتاد من گپ تب داشتم که تمامی فعالیت ها...

The originals S2Part 4کوک: * ته با استفادع از هنر جادوگریش خ...

The originals S2Part 2ربکاموقع ناهار هوپ تو بغل کوک خوابش بر...

The originals S2 (season 2)Part 1**راویهشت ماه از این اتفاق ...

The originals S2Part 5**کوک:خنجر مخصوص رو وارد بدنش کردم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط