The originals
The originals
S2
Part 5
**
کوک:خنجر مخصوص رو وارد بدنش کردم که به هوش نیاد*
لیا: من واقعا گیج شدم از همون اول..
گابریل:*اومدن* میشه یکی بگه اینجا چخبرع چرا منو صدا کردین
کوک: اینو ما باید بپرسیم که چرا نگفتی همسر داشتی
گابریل: من ندا...*چشمم به بدن ربکا و اناهیتا افتاد* اوه نگو که..
یونگی: بله الان یک روح درکنار ربکا تو بدن ربکاس
کوک: و تو باید اونو از بدن خواهرم خارجش کنی..
گابریل: ببخشید ولی میخواستمم نمیتونستم
کوک: چرا؟!
گابریل:چون خودش باید خارج بشع
کوک: من نمیفهمم
گابریل: نفس عمیق* اون غرق در جادوی سیاه شدع و این تقصیر منه
اون یک روانی بود بخاطر همین اونو با محافظ تو تیمارستان نگه داشتم ولی مثل اینکه فرار کردع
کوک: من هیچ علاقه ای به اینجور داستان ها ندارم من فقط خواهرم رو میخوام
گابریل: من متاسفم ولی..*تا اومد بهم حمله کنه یونگی جلوشو گرفت*
یونگی: کوک تمومش کن!..ما باید دنبال راهی باشیم
گابریل: فکر کنم بتونم برش گردونم ولی فکر نکنم خوشتون بیاد
کوک: هر کاری..
یونگی: صبر کن...توضیح بدع ببینم
گابریل: میتونم روح ربکا رو به بدن اناهیتا ببرم ولی اناهیتا چون خودش رفته..
کوک: صبر کن ببینم یعنی میگی ربکا بره تو یک بدن جادوگر..فکر نکنم..
یونگی: انجامش بده
کوک؛فکر نکنم خوشش بیاد!
یونگی: چاره ای نداریم؟!.. نمیتونیم به اون زنه اناهیتا اعتماد کنیم باید تا زمانی که ربکا رو به بدن خودش برگردونیم در امان نگهش داریم
کوک: باشه
**
ربکا
چشمامو باز کردم رنگ پوست سفیدم سیاه شده بود
موهای بلوند و صافم مشکی فرفری شدع بود.
این من نبودم
بقیه داشتن بهم با قیافه های متفاوت از عصبی و ناراحت و جدی نگاهم میکردن
ربکا: چه اتفاقی برام افتاده
گابریل: تو الان تو بدن اناهیتایی
ربکا: چی.این امکان ندارع من بدن خودمو میخوامم
کوک؛ میدونم خواهر کوچولو ولی باید تا زمانی که راهی برای برگردونت پیدا میکنیم تو یک بدنی باشی
ربکا:ولی من دیگه یک خون اشام نیستم
لیا: متاسفم
گابریل: ولی جادوگر که هستی
ته: من بهت کمک میکنم کنترلش کنی خواهر کوچولو
ربکا: تنهام بزارید *بدن واقعی مو بردن و من تنها موندم باز حداقل روح اون هرزه تو بک جایی تاریک زندانیع
یک فکری به ذهنم رسید و شروع کردم به جمع کردن وسایلم که لیا اومد اتاقم*
لیا: کجا میری..چرا داری وسایل ها تو جمع میکنی؟
ربکا: از اینجا میرم!
لیا:شکه* چییی؟!.. کجا؟
ربکا: حس میکنم تو این بدن میدونم کجا میتونم جیمین رو برگردونم
جونگ کوک میدونه من جیمین رو خیلی دوست دارم اونم منو (عشق خواهر و برداری نه ها) میخوام برم پیشش و ببینمش
لیا: خب این حرفی که گفتی چه ربطی کوک دارع؟
ربکا؛ کوک میدونه کجاس ولی بهم نمیگه منم تو این بدن میتونم پیداش کنم پس میرم دنبالش
لیا: ...هرطور راحتی
ربکا: دلم برات تنگ میشه
لیا: منم همینطور *بغل کردنش* موفق باشی
ربکا: خداحافظ
S2
Part 5
**
کوک:خنجر مخصوص رو وارد بدنش کردم که به هوش نیاد*
لیا: من واقعا گیج شدم از همون اول..
گابریل:*اومدن* میشه یکی بگه اینجا چخبرع چرا منو صدا کردین
کوک: اینو ما باید بپرسیم که چرا نگفتی همسر داشتی
گابریل: من ندا...*چشمم به بدن ربکا و اناهیتا افتاد* اوه نگو که..
یونگی: بله الان یک روح درکنار ربکا تو بدن ربکاس
کوک: و تو باید اونو از بدن خواهرم خارجش کنی..
گابریل: ببخشید ولی میخواستمم نمیتونستم
کوک: چرا؟!
گابریل:چون خودش باید خارج بشع
کوک: من نمیفهمم
گابریل: نفس عمیق* اون غرق در جادوی سیاه شدع و این تقصیر منه
اون یک روانی بود بخاطر همین اونو با محافظ تو تیمارستان نگه داشتم ولی مثل اینکه فرار کردع
کوک: من هیچ علاقه ای به اینجور داستان ها ندارم من فقط خواهرم رو میخوام
گابریل: من متاسفم ولی..*تا اومد بهم حمله کنه یونگی جلوشو گرفت*
یونگی: کوک تمومش کن!..ما باید دنبال راهی باشیم
گابریل: فکر کنم بتونم برش گردونم ولی فکر نکنم خوشتون بیاد
کوک: هر کاری..
یونگی: صبر کن...توضیح بدع ببینم
گابریل: میتونم روح ربکا رو به بدن اناهیتا ببرم ولی اناهیتا چون خودش رفته..
کوک: صبر کن ببینم یعنی میگی ربکا بره تو یک بدن جادوگر..فکر نکنم..
یونگی: انجامش بده
کوک؛فکر نکنم خوشش بیاد!
یونگی: چاره ای نداریم؟!.. نمیتونیم به اون زنه اناهیتا اعتماد کنیم باید تا زمانی که ربکا رو به بدن خودش برگردونیم در امان نگهش داریم
کوک: باشه
**
ربکا
چشمامو باز کردم رنگ پوست سفیدم سیاه شده بود
موهای بلوند و صافم مشکی فرفری شدع بود.
این من نبودم
بقیه داشتن بهم با قیافه های متفاوت از عصبی و ناراحت و جدی نگاهم میکردن
ربکا: چه اتفاقی برام افتاده
گابریل: تو الان تو بدن اناهیتایی
ربکا: چی.این امکان ندارع من بدن خودمو میخوامم
کوک؛ میدونم خواهر کوچولو ولی باید تا زمانی که راهی برای برگردونت پیدا میکنیم تو یک بدنی باشی
ربکا:ولی من دیگه یک خون اشام نیستم
لیا: متاسفم
گابریل: ولی جادوگر که هستی
ته: من بهت کمک میکنم کنترلش کنی خواهر کوچولو
ربکا: تنهام بزارید *بدن واقعی مو بردن و من تنها موندم باز حداقل روح اون هرزه تو بک جایی تاریک زندانیع
یک فکری به ذهنم رسید و شروع کردم به جمع کردن وسایلم که لیا اومد اتاقم*
لیا: کجا میری..چرا داری وسایل ها تو جمع میکنی؟
ربکا: از اینجا میرم!
لیا:شکه* چییی؟!.. کجا؟
ربکا: حس میکنم تو این بدن میدونم کجا میتونم جیمین رو برگردونم
جونگ کوک میدونه من جیمین رو خیلی دوست دارم اونم منو (عشق خواهر و برداری نه ها) میخوام برم پیشش و ببینمش
لیا: خب این حرفی که گفتی چه ربطی کوک دارع؟
ربکا؛ کوک میدونه کجاس ولی بهم نمیگه منم تو این بدن میتونم پیداش کنم پس میرم دنبالش
لیا: ...هرطور راحتی
ربکا: دلم برات تنگ میشه
لیا: منم همینطور *بغل کردنش* موفق باشی
ربکا: خداحافظ
- ۹۶۵
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط