شاید باورش برایت سخت باشد اما یک وقتهایی در زندگی هست که

شاید باورش برایت سخت باشد اما یک وقتهایی در زندگی هست که یادم میرود زندگی کنم. زنده ام! همینطور الکی برای خودم در خانه میچرخم و مهم نیست که چایی پر رنگ است یا کمرنگ، پرده ها از شدت وزش باد در حال کنده شدن هستند یا تکان نمیخورند، اصلا مهم نیست که خورشید از کدام طرف طلوع کرده. بی اراده کارهایی را میکنم که عادت کرده ام و به انجامشان مجبورم. وگرنه همه چیزهای سنگین، می آیند مینشینند روی راه نفسم! باید یک اتفاقی بیفتد که از خواب با چشم های باز برخیزم و یادم بیاید که یک زندگی داده‌اند دستم که باید ببرم و بدوزمش و تن خودم کنم. گویی زندگی فیلم کسل کننده ای است و من روی صندلی سینما غرق در افکار خود، قرار فردا یا طعم فلان شیرینی یا یک خاطره خنده دار را مرور میکنم. وقتی به خودم می‌آیم تصمیم میگیرم بهتر زندگی کنم، آنطوری که از دستم برمی‌آید ( که البته آش دهن سوزی نیست). یادم می‌افتد به آن خانم همکاری که از زندگی بریده بود، چای سنگین میخورد، غذای شور، از اتوبان شلوغ با جرات رد میشد و وقتی یکبار جلوی چشمش مرگ را دید، شیوه زندگی اش را تغییر داد. اما پس از مدتی برگشت روی روال سابقش تا بلکه زمان مرگش را به جلو بیندازد. نه زندگی میکرد و نه از مرگ استقبال میکرد. یادم می‌افتد به اینکه من برای زندگی همیشه آماده ام، اما گاهی ترجیح میدهم یادم برود که زندگی کردن چیست. بالاخره، هر بازی یک وقت تلف شده دارد.
دیدگاه ها (۱)

نمی دانستم چه کنم.بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟یا دو...

ایدل من#پارت_3روی تخت نشسته بودم و با پتو خودم رو پوشوندم. چ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش دوم_متاسفانه شمشیرباز خوبی...

برده عمارت جئون

Forbidden love③ا/ت: یعنی چی بدن خودمه و هر لباسی دلم بخواد م...

🌱دکتر گفته نباید بهت فکر کنم گفته اگه عادت کنم به فکر نکردن ...

صدای موسیقی توی گوشم می‌پیچید.نگاه‌های کنجکاوِ مهمون‌ها کلاف...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part29آروم چشاشو باز کردمنو که دید محکم بغلم ...

سلامم راستش این پستای آخرمه و دیگه قرار نیست یه مدت پست بزار...

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط