هنوز وقتی تویِ فکر میرم و میبینم که دیگه کنار من نیستی
هنوز وقتی تویِ فکر میرم و میبینم که دیگه کنار من نیستی غمگین میشم. هنوز به این که صدای خندهات رو بشنوم، حس بودنت رو درک کنم، سرت رو روی شونهام حس کنم، دستت رو توی دستم بگیرم، و صورتت رو نوازش کنم.. هنوز نتونستم درک کنم که تو، دیگه تو زندگی من وجود نداری، تو فقط بخشی از مسیرِ من بودی و قرار نیست دیگه باهم این مسیر رو تا تهش بریم رو درک نکردم، این واقعیت هست که هنوز هم ته اون مسیر منتظرم تا بیای سمتم و بقیهاش رو با تو برم، اما نشد. چون نخواستی. چون نمیتونستی، یعنی سخت بود؟ یعنی چی کشیده بودی که نمیخواستی پیشم بمونی حتی برای یک لحظه؟ بودن کنار من برات سخت بود یا نمیتونستی خودت رو تحمل کنی؟ هرچی بود، گذشت. گذشت و گذشت. نمیدونم چی بهم گذشت تا بگذره، فقط هرروز پژمردهتر از دیروز بودم و خودم، هیچوقت نفهمیدم چرا اینطوری شدم فقط میدونم که تو من رو اینجوری کردی، میدونم که ته دلم میخوام برگردی، اما اگه برگردی دیگه نمیتونم و تواناش رو ندارم، تو از من یه ورژن بدتر از خود قبلیام رو ساختی، دیگه خودم رو نمیشناسم. اگه خودم رو ببینم، میگم این منم؟ پس این منم؟ این ورژن جدید منِ؟ نمیتونم باور کنم که اینطوری شدم، نمیتونم باور کنم که نورئ تویِ زندگیِ من نیست، تو برایِ من خورشید بودی، اما.. تو یك لحظه همهجا جلویِ چشم من تاریك شد، حس کردم که درون یه سیاهچال افتادم و نمیتونم بیام بیرون، کسی دستم رو نگرفت، هیچکس بهم کمک نکرد حتی خودم! حتی خودم هم نمیتونستم به خودم کمک کنم، پس این اخرِ این داستان بود؟ اره، خلاصهئ داستان همین بود و میدونم که هیچوقت قرار نیست بخونیاش.
- ۹۳۱
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط