{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 108
✦.................................

چند ثانیه سکوت شد، بعد در آرام باز شد؛ تهیونگ با تی‌ شرت مشکی و شلوار راحتی جلوی در ایستاده بود موهایش کمی به هم ریخته بود و مشخص بود تازه دراز کشیده

نگاهش روی صورت آیلین نشست

_ ساعتو دیدی؟

آیلین نگاهی به ساعت روی مچ دستش انداخت که 12:30 را نشان میداد ، بعد لبخند زد

_ چی میخوای؟

+ حوصلم سر رفته... بریم قدم بزنیم

سکوت، تهیونگ حتی پلک هم نزد فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام گفت:

_ ن-

آیلین فوراً دست به سینه شد

+ هرچی من بگم همونه.

چشم‌های تهیونگ بسته شد

_ نصف شبه

+ خب که چی؟ تازه هوا خیلی خوبه

_ نمیخوام

آیلین نگاهش را به کفش های راحتی و صورتی رنگش انداخت و با لحن دلخوری گفت:

+ باشه. پس خودم تنهایی میرم

تهیونگ چند ثانیه خیره نگاهش کرد، بعد خیلی آرام سرش را به دیوار تکیه داد

_ داری از عمد منو اذیت می‌کنی؟

آیلین سریع یک قدم جلو آمد

+ شاید

_ چرا؟

این بار خودش هم جواب را نمیدانست یا شاید میدانست فقط نمی‌خواست بلند بگوید برای همین شانه بالا انداخت

+ چون خوش میگذره

نگاه تهیونگ برای یک لحظه نرم شد، خیلی کوتاه، خیلی نامحسوس بعد نفسش را بیرون داد

_ پنج دقیقه وقت بده

چشم‌های آیلین برق زد

+ یعنی میای؟

تهیونگ فقط سر تکان داد

+ یسسس

قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید، دختر با خوشحالی عقب رفت و تقریباً دوید سمت راهرو، تهیونگ از پشت سر نگاهش کرد به موهای آشفته‌ اش به انرژی تمام‌ نشدنی‌اش و به دختری که هر روز بیشتر از روز قبل دیوارهایش را خراب می‌کرد

بعد خیلی آرام، طوری که خودش هم به سختی شنید، زیر لب گفت:

_ دردسر کوچولو...

چند دقیقه بعد آیلین دوباره از اتاقش بیرون آمد

این بار خبری از هودی و لباس‌های راحت همیشگی نبود؛ یک شلوارک مشکی ساده پوشیده بود با پیراهن سفید آزادی که آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده بود

موهای بلندش را بالای سرش جمع کرده بود و چند تار فرار کرده کنار صورتش افتاده بودند نه آرایش خاصی داشت و نه تلاش عجیبی کرده بود، اما به شکل خطرناکی زیبا شده بود.

تهیونگ همان لحظه که از اتاقش بیرون آمد متوجه شد و همین باعث شد برای یک ثانیه مکث کند، فقط یک ثانیه بعد نگاهش را کنار کشید

_ آماده‌ای؟

آیلین لبخند زد

+ من از ده دقیقه پیش آماده بودم.

_ معلومه

+ این طعنه بود؟

_ شاید.

دختر خندید و کنار او راه افتاد

ـــــــــــ

هوای شب خنک بود خیابان‌ها تقریباً خالی بودند و نور زرد چراغ‌ها روی آسفالت کش آمده بود صدای جیرجیرک‌ها از باغ‌های اطراف می‌آمد و نسیم ملایمی میان شاخه‌های درخت‌ها می‌پیچید

چند دقیقه اول را در سکوت راه رفتند، اما آیلین هیچوقت آدم ساکتی نبود

+ یه سوال

_ بپرس

تا حالا عاشق شدی؟

قدم‌های تهیونگ برای کسری از ثانیه کند شد اما فقط همانقدر

_ نه

آیلین ابرو بالا انداخت

+ حتی یه بارم؟

_ نه.

آیلین با شک نگاهش کرد

+ دروغ میگی

گوشه لب تهیونگ خیلی کم تکان خورد

_ چرا پرسیدی؟

آیلین شانه بالا انداخت

+ نمیدونم

نگاهش را به آسمان دوخت

+ فقط فکر میکردم آدم‌ها وقتی عاشق میشن چه حسی دارن

چند ثانیه سکوت شد، باد آرام از میان موهایش گذشت، تهیونگ نگاه کوتاهی به صورتش انداخت

_ تو هنوز خیلی بچه‌ای

آیلین فوری اخم کرد

+ نخیر! من بچه نیستم

_ هستی

+ نیستم

_ هستی.

آیلین با حرص مشتی به بازویش زد

+ ازت متنفرم

_ میدونم

اما این بار حتی خودش هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.

ــــــــــ

کمی جلوتر هنوز یک دکه کوچک کنار خیابان باز بود نور سفید لامپش در تاریکی می‌درخشید و پیرمردی پشت پیشخوان نشسته بود، چشم‌های آیلین برق زد

+ وایسا

قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید، دختر تقریباً دوید سمت دکه، چند دقیقه بعد با یک پشمک صورتی بزرگ برگشت پیروزمندانه آن را بالا گرفت.

+نگاه کن

تهیونگ به پشمک نگاه کرد، بعد به او

_ چند سالته؟

+ خفه شو

و تکه‌ای از پشمک را کند و داخل دهانش گذاشت، چند لحظه بعد لبخند زد

+ هنوزم عالیه

تهیونگ سرش را تکان داد

+ یه گاز بزن

_ نه

+ بزن دیگه

_ نه

+ یادت رفته؟ هرچی من بگم باید بگی چشم.

تهیونگ همان لحظه اخم کرد

_ از این جمله متنفرم

آیلین از خنده خم شد، چند ثانیه بعد بالاخره مرد تسلیم شد و خیلی کم از پشمک کند، آیلین با چشمانی گرد نگاهش کرد

+ باورم نمیشه واقعاً خوردی

_ خودت گفتی
دیدگاه ها (۲)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 109✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۱٠ ✦...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 107✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 106✦....

تلخی عشق شیرینPt13راوی…صبح قصر با نور سردی شروع شد که از شیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط