{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 106
✦.................................

هر دو تقریباً همزمان شلیک شدند، موتور آیلین مثل تیر جلو پرید اما تهیونگ عجله نکرد آرام‌تر حرکت کرد چشم‌هایش روی جاده بود

آیلین بعد از چند ثانیه متوجه شد فاصله گرفته، پوزخندی زد

+ اوه... پس جدی نمی‌گیریم؟

سرعتش را بیشتر کرد، باد به لباس‌هایش می‌کوبید موتور زیر دستش زنده بود، چند متر... ده متر... بیست متر... و هنوز جلوتر بود.

تهیونگ از داخل ماشین نگاهش کرد لبخند خیلی کمرنگی گوشه لبش نشست؛ فکر کرده بود دختر فقط ادعا می‌کند اما حالا داشت واقعاً رانندگی می‌کرد، و خوب هم رانندگی می‌کرد کم‌کم پایش را بیشتر روی گاز فشار داد

صدای موتور ماشین عوض شد.

آیلین از آینه نگاه کرد ماشین مشکی آرام آرام نزدیک می‌شد

+ اوه...

پوزخندش عمیق‌تر شد

+ کارش بد نیست

سرعتش را بیشتر کرد، جاده زیر چرخ‌ها فرار می‌کرد اما چند دقیقه بعد...

ماشین تهیونگ دیگر خیلی عقب نبود تقریباً کنار هم بودند آیلین سرش را چرخاند تهیونگ را دید؛ همان صورت آرام، همان نگاه سرد انگار اصلاً دویست کیلومتر سرعت نداشتند

دختر خندید، و ناگهان دستش را بلند کرد انگشت وسطش مستقیم سمت ماشین رفت

+ بگیر اینم جایزه‌ت

از پشت شیشه دودی، تهیونگ کاملاً دید برای یک لحظه ناباور خیره ماند بعد خندید، واقعاً خندید صدای خنده کوتاهش داخل ماشین پیچید

و همان لحظه تصمیم گرفت، باید ببرد، به هر قیمتی.
پایش را بیشتر روی گاز فشار داد

ماشین جلو پرید

آیلین هنوز می‌خندید که ناگهان متوجه شد ماشین کنار دستش دیگر کنار نیست جلو زده بود.

+ هی!

چشم‌هایش گرد شد

+ تقلب نکن

البته تقلبی در کار نبود فقط تهیونگ تازه جدی شده بود حالا چند متر جلوتر حرکت می‌کرد، چراغ‌های عقب ماشینش در تاریکی می‌درخشید

آیلین زبانش را روی لبش کشید؛ هیجان داخل رگ‌هایش دوید این همان حسی بود که عاشقش بود: رقابت، باد، سرعت و کسی که ارزش بردن داشت.

موتور را پایین کشید، صدای غرش موتور بلندتر شد فاصله کمتر شد.

کمتر...

و کمتر...

اما درست وقتی نزدیک شد، تهیونگ ناگهان فرمان را چرخاند، حرکتش نرم بود، تمیز بود، خطرناک نبود اما آنقدر حرفه‌ای بود که آیلین ناخودآگاه سوت زد

+ وااو...

برای یک لحظه واقعاً تحت تأثیر قرار گرفت ماشین مثل سایه از جلویش رد شد و دوباره فاصله گرفت. تهیونگ از آینه نگاهش کرد، گوشه لبش بالا رفت

آیلین دید، و همان لحظه اخم ساختگی کرد

+ اوه نه

+ اینجوری نمیشه

خط پایان حالا دور نبود، چراغ‌هایش از دور دیده می‌شدند، تهیونگ جلو بود فاصله کم اما جلو و اگر همینطور ادامه پیدا می‌کرد...
برنده می‌شد. آیلین نفس عمیقی کشید بعد لبخند زد.

آن لبخندی که همیشه قبل از دردسر ظاهر می‌شد

+ باشه فرمانده...

+ ببینیم با اینم کنار میای یا نه

مچش را چرخاند، بدنش را روی موتور خم کرد و حرکتی را اجرا کرد که فقط خودش بلد بود
حرکتی که سال‌ها تمرینش کرده بود، موتور ناگهان زاویه گرفت از فضایی رد شد که هر آدم عاقلی از آن رد نمی‌شد

تهیونگ چشم‌هایش کمی بازتر شد

_ لعنتی...

فقط همین را گفت در یک چشم برهم زدن موتور از کنارش رد شد چراغ عقبش جلوی ماشین ظاهر شد و قبل از اینکه تهیونگ بتواند فاصله را جبران کند...

آیلین از خط پایان عبور کرد؛ اول همه چیز تمام شد

چند ثانیه بعد هر دو ترمز کردند صدای موتور آرام شد صدای ماشین خاموش شد.
سکوت شب برگشت آیلین کلاهش را برداشت موهایش آشفته داخل باد پخش شدند
نفس نفس میزد اما لبخندش خدای من آن لبخند، پیروزمند، زنده، درخشان.

دست‌هایش را بالا برد

+ بردمممم!

صدایش داخل جاده پیچید

تهیونگ از ماشین پیاده شد چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ به دختری که از خوشحالی وسط جاده می‌پرید و عجیب‌ ترین قسمت ماجرا این بود که از باختن ناراحت نبود اصلاً ناراحت نبود چون تمام مدت مسابقه فقط محو آیلین شده بود.

آیلین هنوز از هیجان مسابقه نفسش تند بود، موتور را کنار خیابان نگه داشت و کلاهش را آرام از روی سرش برداشت، موهایش مثل موجی سبک روی شانه‌هایش ریختند و لبخند پیروزمندش هنوز کامل از صورتش پاک نشده بود

تهیونگ هم همان‌جا ایستاده بود، دست‌ها در جیب نگاهش آرام اما سنگین روی او قفل شده بود.

+ خب...

آیلین یک قدم جلو آمد، کلاه موتور را زیر بغلش زد و کمی سرش را کج کرد، انگار از قبل چیزی توی ذهنش داشت.

+ پس گفتی هرچی بگم قبول میکنی

تهیونگ نگاهش را کمی تیزتر کرد، خیلی کوتاه نفسش را بیرون داد

_ بگو
دیدگاه ها (۰)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 105✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 104 ✦...

#اخرین_پیچ#پارت_35 «پیست خالی» صبح زود، مه نازکی روی پیست مت...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط