"عشق دو طرفه ۱۱🖤"
"عشق دو طرفه ۱۱🖤"
حالم بد شد و غش کردم ...سوفیا هی میگفت :جولی ...جولی بلند شو
چا با صدای سوفیا برگشت و نگاه کرد
دید روی زمین افتادم سریع اومد و بغلم کرد و بردم به سمت ماشینش و منو گذاشت روی صندلی عقب ...خودش هم عقب پیش من بود وبه راننده ماشین گفت که سریع برو بهترین بیمارستان ....
کوک و سوفیا تنها موندن...
دیالوگ از زبان سوفیا :
جولی حالش بدشد و چت سریع بردش به بیمارستان
من موندم و کوکی..
من داشتم گریه میکردن که کوکی اومد به سمتم و دستمو گرفت گرفت و گفت من مطمئنم حالش خوب میشه...
حالم خیلی خوب نبود و یه جا نشسته بودم و میخاستم بلند شم نمیتونستم پاهام از استرس میلرزید....
کوک تا متوجه شد دستشو گذاشت روی پاهام
منم که احساس خجالت بهم دست میداد نفهمیدم چی شد وباهم به سمت بیمارستان رفتیم ....
دیالوگ از زبان جولی
نفهمیدم چی شدتو ماشین بودیم با چا که چشمامو باز کردم و دیدم روی پاهاش دراز کشیدم اومدم بلند شم دستشو گذاشت روی قفسه سینم که بلند نشم
چا:بلند نشو .....
جولی:عا...اوک
سوفیا و کوک باهم دست تو دست هم وارد بیمارستان شدن ..
سوفیا :آقای دکتر حالش چطوره!
چا:دکتر چی شدع.....نکنه مشکل جدی باشع !
کوک:دکتر لطفا یه چیزی بگو
دکتر :حالش زیاد خوب نیست و این چند روز بهشون عصبی وارد شدع....!
سوفیا مثل باران بهاری اشک می ریخت وچا دست بهسر روی صندلی نشسته بود ....و کوک هم از نگرانی همینجور راه میرفت که یهوکوک به چا برگشت
کوک :چا....چی بهش گفتی که اینجوری شد .... دِحرف بزن
چا:هیچی نگفتم و فقط اسمش و شمارش را پرسیدم
سوفیا:کوک .....چا ......
الان موقع این بحث ها نیس بس کنید ....
حالم بد شد و غش کردم ...سوفیا هی میگفت :جولی ...جولی بلند شو
چا با صدای سوفیا برگشت و نگاه کرد
دید روی زمین افتادم سریع اومد و بغلم کرد و بردم به سمت ماشینش و منو گذاشت روی صندلی عقب ...خودش هم عقب پیش من بود وبه راننده ماشین گفت که سریع برو بهترین بیمارستان ....
کوک و سوفیا تنها موندن...
دیالوگ از زبان سوفیا :
جولی حالش بدشد و چت سریع بردش به بیمارستان
من موندم و کوکی..
من داشتم گریه میکردن که کوکی اومد به سمتم و دستمو گرفت گرفت و گفت من مطمئنم حالش خوب میشه...
حالم خیلی خوب نبود و یه جا نشسته بودم و میخاستم بلند شم نمیتونستم پاهام از استرس میلرزید....
کوک تا متوجه شد دستشو گذاشت روی پاهام
منم که احساس خجالت بهم دست میداد نفهمیدم چی شد وباهم به سمت بیمارستان رفتیم ....
دیالوگ از زبان جولی
نفهمیدم چی شدتو ماشین بودیم با چا که چشمامو باز کردم و دیدم روی پاهاش دراز کشیدم اومدم بلند شم دستشو گذاشت روی قفسه سینم که بلند نشم
چا:بلند نشو .....
جولی:عا...اوک
سوفیا و کوک باهم دست تو دست هم وارد بیمارستان شدن ..
سوفیا :آقای دکتر حالش چطوره!
چا:دکتر چی شدع.....نکنه مشکل جدی باشع !
کوک:دکتر لطفا یه چیزی بگو
دکتر :حالش زیاد خوب نیست و این چند روز بهشون عصبی وارد شدع....!
سوفیا مثل باران بهاری اشک می ریخت وچا دست بهسر روی صندلی نشسته بود ....و کوک هم از نگرانی همینجور راه میرفت که یهوکوک به چا برگشت
کوک :چا....چی بهش گفتی که اینجوری شد .... دِحرف بزن
چا:هیچی نگفتم و فقط اسمش و شمارش را پرسیدم
سوفیا:کوک .....چا ......
الان موقع این بحث ها نیس بس کنید ....
- ۱۷.۲k
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط