𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:53
نگاهم هنوز روی دستش مونده بود.
اون رد قرمز رنگ...
نمیدونستم چرا از دیشب همه چیز زیادی عجیب به نظر میرسید.
شاید واقعا داشتم زیادی فکر میکردم.
یونجون متوجه نگاه خیرهم شد.
چند ثانیه به صورتم نگاه کرد و بعد خیلی آروم آستین سفید پیرهنش رو پایین کشید.
انگار نمیخواست چیزی بپرسم.
ولی در عین حال...
اون نگاهش هنوز همون نگاه همیشگی بود.
گرم و آروم.
همون نگاهی که باعث میشد قلبم بی دلیل تندتر بزنه.
-عزیزم، چرا چیزی نمیخوری؟
صدام انگار دیر برگشت.
𝘱𝘢𝘳𝘵:53
نگاهم هنوز روی دستش مونده بود.
اون رد قرمز رنگ...
نمیدونستم چرا از دیشب همه چیز زیادی عجیب به نظر میرسید.
شاید واقعا داشتم زیادی فکر میکردم.
یونجون متوجه نگاه خیرهم شد.
چند ثانیه به صورتم نگاه کرد و بعد خیلی آروم آستین سفید پیرهنش رو پایین کشید.
انگار نمیخواست چیزی بپرسم.
ولی در عین حال...
اون نگاهش هنوز همون نگاه همیشگی بود.
گرم و آروم.
همون نگاهی که باعث میشد قلبم بی دلیل تندتر بزنه.
-عزیزم، چرا چیزی نمیخوری؟
صدام انگار دیر برگشت.
- ۴۲
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط