{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 109.

"ویو جئون جونگ کوک"

روز اول سفر...

ساعت از یازده شب گذشته بود.

جلسه‌های کاری بالاخره تموم شده بودن.

با خستگی وارد اتاق هتل شدم.

کت و کراواتم رو روی صندلی انداختم.

گوشیم رو برداشتم.

بی‌اختیار وارد صفحه‌ی چت دوین شدم.

آخرین پیام...

هیچ.

چند ثانیه فقط به اسمش خیره موندم.

زیر لب گفتم:

_«الان خوابیدی، بچه؟»

همون موقع...

تق... تق...

صدای در اتاق اومد.

اخم کردم.

_«این وقت شب؟»

در رو باز کردم.

دونگ وو پشت در ایستاده بود.

لباس خواب راحتی پوشیده بود و موهاش هنوز کمی خیس بود؛ انگار تازه از حمام اومده بود.

متعجب گفتم:

_«دونگ وو؟»

_«کاری شده؟»

دونگ وو لبخند کمرنگی زد.

_«می‌شه چند دقیقه حرف بزنیم؟»

چند لحظه مکث کردم.

بعد کنار رفتم.

_«بیا داخل.»

دونگ وو وارد اتاق شد.

چند قدم راه رفت.

سکوت سنگینی بینمون بود.

بالاخره ایستاد و گفت:

_«از اون شب...»

_«خیلی فکر کردم.»

آروم جواب دادم:

_«منم.»

دونگ وو نگاهش رو از زمین گرفت.

_«هنوز دوستت دارم...»

_«ولی می‌دونم نمی‌تونم مجبورت کنم احساسی داشته باشی.»

سرم رو تکون دادم.

_«ممنون که درکم می‌کنی.»

چند ثانیه بعد...

دونگ وو یک قدم به سمتم اومد.

من هم همون لحظه یک قدم عقب رفتم.

با آرامش اما قاطع گفتم:

_«دونگ وو...»

_«فکر کنم بهتره فاصله‌مون رو حفظ کنیم.»

اون لحظه فهمید منظورم چیه.

لبخند تلخی زد.

_«حق با توئه.»

من هم با احترام ادامه دادم:

_«نمی‌خوام ناخواسته باعث بشم دوباره امیدوار بشی.»

_«و نمی‌خوام بینمون سوءتفاهمی پیش بیاد.»

دونگ وو چند لحظه ساکت موند.

بعد آهی کشید.

_«ببخش...»

_«نباید این وقت شب می‌اومدم.»

سرم رو به نشونه‌ی نفی تکون دادم.

_«استراحت کن.»

_«فردا روز شلوغی داریم.»

دونگ وو به سمت در رفت.

قبل از بیرون رفتن، برگشت و گفت:

_«قول می‌دم از این به بعد فقط همکار و دوستت باشم.»

لبخند کوچکی زدم.

_«ممنون.»

در بسته شد.

تق...

اتاق دوباره ساکت شد.

روی تخت نشستم.

گوشی رو برداشتم.

بی‌اختیار دوباره صفحه‌ی گفت‌وگوی دوین رو باز کردم.

انگشتم روی دکمه‌ی ارسال پیام موند.

خواستم بنویسم:

«خوبی؟»

اما ساعت رو نگاه کردم.

_«الان خوابه...»

گوشی رو کنار گذاشتم.

لبخند محوی روی لبم نشست.

_«فقط یه روز دیگه...»

_«بعد برمی‌گردم خونه...»

و برخلاف چیزی که انتظار داشت...

اولین کسی که دلم برای دیدنش تنگ شده بود...

نه همکارم...

بلکه هم‌خونه‌ی لجبازم، پارک دوین بود.
دیدگاه ها (۴)

همخونه اجباری... پارت 110."ویو جئون جونگ کوک"چند دقیقه به صف...

همخونه اجباری.. پارت 108."ویو پارک دوین"سه‌تایی روی مبل نشست...

همخونه اجباری... پارت 107."ویو پارک دوین"هنوز کنار پنجره ایس...

همخونه اجباری... پارت 61."ویو جئون جونگ کوک"تمام مسیر...دونگ...

همخونه اجباری... پارت 96."ویو جئون جونگ کوک"در رو باز کردم._...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط