{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 108.

"ویو پارک دوین"

سه‌تایی روی مبل نشسته بودیم.

تلویزیون روشن بود...

اما هیچ‌کدوممون حواسمون بهش نبود.

ملیس یه کاسه پاپ‌کورن جلوی من گرفت.

_«بخور.»

یه دونه برداشتم.

اما حتی مزه‌ش رو هم نفهمیدم.

سوآ نگاهم کرد.

_«دوین...»

+«هوم؟»

_«از صبح فقط داری به در و پنجره نگاه می‌کنی.»

_«چی شده؟»

خواستم مثل همیشه شوخی کنم.

خواستم بگم:

«هیچی.»

اما...

این بار...

نتونستم.

سرم رو پایین انداختم.

دستم شروع کرد به لرزیدن.

ملیس آروم کنارم نشست.

_«عزیزم...»

_«اگه دلت گرفته، بگو.»

لبم رو گاز گرفتم.

اشک توی چشم‌هام جمع شد.

+«من...»

صدام لرزید.

+«من...»

نتونستم ادامه بدم.

سوآ دستم رو گرفت.

_«آروم باش.»

همین جمله...

انگار سد دلم رو شکست.

اشک‌هام یکی‌یکی پایین اومدن.

هق‌هق‌کنان گفتم:

+«من...»

+«فکر می‌کردم فقط هم‌خونه‌مه...»

+«فکر می‌کردم فقط باهاش کل‌کل می‌کنم...»

+«فکر می‌کردم فقط...»

نفسم برید.

اشک‌هام شدت گرفت.

+«ولی...»

+«از وقتی رفت...»

+«این خونه...»

+«خیلی خالی شده...»

سوآ آروم اشکام رو پاک کرد.

ملیس هم بی‌صدا کنارم نشست.

دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم.

سرم رو روی شونه‌ی ملیس گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم.

+«من...»

+«من عاشقش شدم...»

هق...

+«واقعاً عاشق جونگ کوکم...»

+«خیلی دیر فهمیدم...»

+«وقتی هر روز کنارم بود...»

+«هیچی نمی‌فهمیدم...»

+«اما الان...»

+«فقط چند ساعته رفته...»

+«و دلم این‌قدر براش تنگ شده که انگار نمی‌تونم نفس بکشم...»

سوآ هم چشم‌هاش خیس شده بود.

ملیس دوین رو محکم بغل کرد.

_«گریه کن...»

_«نگهش ندار.»

دوین با گریه سرش رو تکون داد.

+«می‌ترسم...»

_«از چی؟»

+«از اینکه...»

+«وقتی برگرده...»

+«دیگه دیر شده باشه...»

+«یا...»

+«یا هیچ‌وقت منو اون‌طوری نبینه...»

اشک‌هاش بند نمی‌اومدن.

ملیس خیلی آروم موهاش رو نوازش کرد.

_«به چشم‌های جونگ کوک نگاه کردی؟»

دوین با هق‌هق گفت:

+«...نه.»

سوآ لبخند محوی زد.

_«ما نگاه کردیم.»

دوین سرش رو بلند کرد.

_«اون هر وقت به تو نگاه می‌کنه...»

_«اون نگاهِ یه رئیس به کارمندش نیست.»

ملیس ادامه داد.

_«شاید خودش هنوز اسم احساسش رو ندونه...»

_«ولی یه چیزو مطمئنم.»

_«تو برای جونگ کوک، از بقیه فرق داری.»

دوین دوباره اشک ریخت.

اما این بار...

میان اشک‌ها...

لبخند خیلی کوچکی هم روی لبش نشست.

زیر لب، انگار فقط با خودش حرف می‌زد، زمزمه کرد:

+«فقط...»

+«زود برگرد، کوکی...»

+«این بار...»

+«دیگه نمی‌خوام از احساسم فرار کنم...»
دیدگاه ها (۹)

همخونه اجباری.. پارت 109."ویو جئون جونگ کوک"روز اول سفر...سا...

همخونه اجباری... پارت 110."ویو جئون جونگ کوک"چند دقیقه به صف...

همخونه اجباری... پارت 107."ویو پارک دوین"هنوز کنار پنجره ایس...

همخونه اجباری.. پارت 106."ویو جئون جونگ کوک"دوین هنوز کنارم ...

همخونه اجباری... پارت 77."ویو پارک دوین"همه هنوز دور میز ایس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط