همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 107.
"ویو پارک دوین"
هنوز کنار پنجره ایستاده بودم.
به خیابون خالی خیره شده بودم.
انگار هر لحظه...
منتظر بودم ماشین جونگ کوک دوباره برگرده.
اما...
برنگشت.
یه قطره اشک آروم روی گونهم سر خورد.
همون موقع...
صدای زنگ در خونه بلند شد.
دینگ... دانگ...
اخمی کردم.
+«این وقت صبح...؟»
آروم رفتم پایین.
در رو باز کردم.
همین که در باز شد...
دو نفر خودشونو انداختن بغلم.
+«دوووووین!»
متعجب گفتم:
+«سوآ؟! ملیس؟!»
سوآ محکم بغلم کرده بود.
ملیس هم لپم رو کشید.
_«اومدیم پیشت.»
+«شما این موقع صبح اینجا چیکار میکنین؟»
ملیس لبخند زد.
_«آقای جئون دیشب بهمون پیام داده بود.»
چشمهام گرد شد.
+«چی؟»
سوآ گوشیش رو درآورد.
پیام جونگ کوک رو نشونم داد.
«"من تا دو روز نیستم. دوین احتمالاً تنها میمونه. اگه وقت داشتین، یه سر بهش بزنین. نذارین تنها باشه."»
بیاختیار لب پایینم لرزید.
زیر لب گفتم:
+«احمق...»
ملیس خندید.
_«نه.»
_«خیلی هم بافکره.»
سوآ وارد خونه شد.
_«خب!»
_«قرار نیست دو روز بشینی زل بزنی به پنجره.»
با تعجب گفتم:
+«من که...»
ملیس حرفم رو برید.
_«ما از همون لحظهای که رسیدیم، داشتی پنجره رو نگاه میکردی.»
+«...»
_«لو رفتی.»
آهی کشیدم.
+«دلم براش تنگ شده...»
همین که این جمله از دهنم بیرون اومد...
سه نفری خشکمون زد.
چشمهای خودم هم گرد شد.
+«صبر کن...»
+«من...»
سوآ با یه جیغ کوتاه گفت:
_«گفت!»
ملیس هم با ذوق دست زد.
_«بالاخره گفت!»
+«نه نه نه!»
+«منظورم این نبود!»
سوآ با خنده گفت:
_«آره عزیزم.»
_«دلت برای همخونهت تنگ شده.»
ملیس آروم اضافه کرد:
_«همون همخونهای که اصلاً عاشقش نیستی.»
صورتم کاملاً قرمز شده بود.
بالش روی مبل رو برداشتم.
+«هردوتون خفه شین!»
بالش رو پرت کردم سمتشون.
سوآ جاخالی داد.
ملیس بالش رو گرفت و خندید.
_«برگشته!»
_«همون دوینِ همیشگی.»
سهتایی زدیم زیر خنده.
و برای اولین بار از وقتی جونگ کوک رفته بود...
خونه دوباره صدای خنده به خودش دید.
اما...
وقتی کسی حواسش نبود...
نگاهم دوباره، ناخودآگاه، به پنجره افتاد.
و ته دلم فقط یک آرزو کردم...
«کوکی... سالم برگرد.»
پارت 107.
"ویو پارک دوین"
هنوز کنار پنجره ایستاده بودم.
به خیابون خالی خیره شده بودم.
انگار هر لحظه...
منتظر بودم ماشین جونگ کوک دوباره برگرده.
اما...
برنگشت.
یه قطره اشک آروم روی گونهم سر خورد.
همون موقع...
صدای زنگ در خونه بلند شد.
دینگ... دانگ...
اخمی کردم.
+«این وقت صبح...؟»
آروم رفتم پایین.
در رو باز کردم.
همین که در باز شد...
دو نفر خودشونو انداختن بغلم.
+«دوووووین!»
متعجب گفتم:
+«سوآ؟! ملیس؟!»
سوآ محکم بغلم کرده بود.
ملیس هم لپم رو کشید.
_«اومدیم پیشت.»
+«شما این موقع صبح اینجا چیکار میکنین؟»
ملیس لبخند زد.
_«آقای جئون دیشب بهمون پیام داده بود.»
چشمهام گرد شد.
+«چی؟»
سوآ گوشیش رو درآورد.
پیام جونگ کوک رو نشونم داد.
«"من تا دو روز نیستم. دوین احتمالاً تنها میمونه. اگه وقت داشتین، یه سر بهش بزنین. نذارین تنها باشه."»
بیاختیار لب پایینم لرزید.
زیر لب گفتم:
+«احمق...»
ملیس خندید.
_«نه.»
_«خیلی هم بافکره.»
سوآ وارد خونه شد.
_«خب!»
_«قرار نیست دو روز بشینی زل بزنی به پنجره.»
با تعجب گفتم:
+«من که...»
ملیس حرفم رو برید.
_«ما از همون لحظهای که رسیدیم، داشتی پنجره رو نگاه میکردی.»
+«...»
_«لو رفتی.»
آهی کشیدم.
+«دلم براش تنگ شده...»
همین که این جمله از دهنم بیرون اومد...
سه نفری خشکمون زد.
چشمهای خودم هم گرد شد.
+«صبر کن...»
+«من...»
سوآ با یه جیغ کوتاه گفت:
_«گفت!»
ملیس هم با ذوق دست زد.
_«بالاخره گفت!»
+«نه نه نه!»
+«منظورم این نبود!»
سوآ با خنده گفت:
_«آره عزیزم.»
_«دلت برای همخونهت تنگ شده.»
ملیس آروم اضافه کرد:
_«همون همخونهای که اصلاً عاشقش نیستی.»
صورتم کاملاً قرمز شده بود.
بالش روی مبل رو برداشتم.
+«هردوتون خفه شین!»
بالش رو پرت کردم سمتشون.
سوآ جاخالی داد.
ملیس بالش رو گرفت و خندید.
_«برگشته!»
_«همون دوینِ همیشگی.»
سهتایی زدیم زیر خنده.
و برای اولین بار از وقتی جونگ کوک رفته بود...
خونه دوباره صدای خنده به خودش دید.
اما...
وقتی کسی حواسش نبود...
نگاهم دوباره، ناخودآگاه، به پنجره افتاد.
و ته دلم فقط یک آرزو کردم...
«کوکی... سالم برگرد.»
- ۶۳۵
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط