پارت
پارت ۷
یونجون داشت بومگیو رو به خونه میرسوند و یه سوال ذهنش رو مشغول کرده بود
یونجون : بومگیو تو از کی تنگی نفس گرفتی چرا پیش من چیزی نگفتی
بومگیو : به تو ربطی نداره و دوست نداشتم بگم مشکلی داری
یونجون فرمون ماشین رو پیچوند و رفت یه سمت دیگه
بومگیو : کجا میری ؟
یونجون : میفهمی
بومگیو : میخوام پیاده شم وگر نه دیگه هیچ وقت از روی این صندلی نمیام پایین
یونجون : هر جور راحتی ولی من نمیزارم بری
بومگیو
و رسیدن جلوی در خونه ی یونجون
بومگیو : اینجا چیکار میکنیم ؟
یونجون :گفتم که میفهمی
بومگیو : من که گفتم پیاده نمیشم
یونجون از ماشین پیاده شد و بومگیو رو هم مثل کیسه ی برنج انداخت رو کولش
بومگیو : ولم کن مرتیکه منو بنداز پایین
ولی بومگیو در برابر زور یونجون هیچ کاری نمیتونست انجام بده
یونجون در خونه رو باز کرد و بست و رفت و بومگیو رو انداخت رو مبل و سریع روش خیمه زد و گرفتش تا نتونه فرار کنه
و گرفت لباش رو گذاشت رو لبای بومگیو
بومگیو گیو میخواست فرار کنه ولی یونجون بیشتر وزنش رو انداخت روش و بومیگو دیگه اصلا نمیتونست تکون بخوره و با بوسه همکاری نمیکرد یونجون یه گاز دردناک از لبش گرفت و فرصت پیدا کرد و دهنش رو بومگیو کرد و دستش رو وارد لباس بومگیو و بدنش رو لمس میکرد و بلاخره بعد ده دقیقه تمومش کرد
بومگیو : داری چیکار میکنی مرتیکه ی مریض
یونجون : ببین عزیزم یا صدات رو میبوری یا یه کاری میکنم که اروز میکردی که ای کاش لال میشدم فهمیدی عسلم
بومگیو حرفی نداشت بزنه چون میدونست اگه بزنه به ........ میره
و یونجون داشت غذا درست میکرد که دید بومگیو نیستش اون حتی درم قفل کرده بود پس کجاست و اولین جایی که رفت دنبالش بگرده اتاق خودش بود که بله اقا بومگیو رفته اونجا خوابیده
یونجون رفت جلو تا بومگیو رو ببینه که چجوری خوابیده که دید به طرز خیلی زیبایی خوابیده و پتو رو بومگیو کشید و رفت غذا زیر غذا رو خاموش کرد خودش یه ذره خورد و یه ذره هم برای بومگیو نگه داشت و داشت به این فکر میکرد که بومگیو هم خییخوشگل تر و هم دو سه سانت قد کشیده و هم خیلی لاغرتر شده و رفت و پیش بومگیو و از پشت بغلش کرد و خوابید
ساعت ۳ صبح
یونجون با صدای یه چیزی بلند شد و دید که بومگیو داره تو خودش میپیچه
یونجون : چیشده ؟
بومگیو : شکمم
یونجون دستش رو سر بومگیو گذاشت و دید بله اقا بومگیو باز سرما خورده
یونجون : هنوز بعد این چهار سال هنوز این سرما خوردگیت رو داری 🤦♀️
و دید حال بومگیو واقعا خرابه
و رفت پایین و قرص و کیسه ابگرم و تب سنج و ( دوستان از اون چسب ها هست میزنن به سر برای پایین اوردن تب از اونا اسمش رو نمیدونم )
و رفت پیش بومگیو و دید داره از درد هی سر و صدا میکنه و هی سرفه میکنه
زود تب بومگیو رو گرفت و دید رو ۴۱ هست سریع بر چسب رو زد به سرش کیسه ابگرم رو شکمش گذاشت و بهش چند تا قرص داد و بالاخره بعد نیم ساعت بومگیو اروم خوابید
) نمیدونم چرا دوست دارم هی بومیگو ی بیچاره رو مریض کنم 😂😂)
یونجوم ساعت ۸ از خواب بیدار شد که دید بومگیو خوابه هنوز سریع دوباره تبش رو گرفت و دید رو ۳۸ هست هنوز تب داره ولی حالش بهتره رفت پایین سوپ درست کرد و خودش حاضر شد و رفت شرکت
ویوی بومگیو
ازخواب بیدار شدم و تازه یادم اومد دیشب چه حالب داشتم
از تخت به زور بلندشدم و ازپله ها پایین اومدم دیدم یه سوپ و یه نامه روشه و نوشته این سوپ رو بخور مطمئن باش با این سوپ بهتر میشی من طرفای ۸ شب میام خونه از طرف یونجون
میخواستم فرار کنم ولی بدنم الان ضعیفتر از اون چیزیه که بخوام فرار کنم پس تصمیم گرفتم بمونم و این سوپ آقای الاغ رو بخورم و واقعا هم خوشمزه بود و رفتم که تلویزیون ببینم که یهو زنگ در به صدا در اومد
یونجون که گفت ساعت ۸ شب پس این کیه
رفتم و در رو باز کردم که دیدم
دوستان ادامه ی پارت ها رو فردا میزارم به خدا دستم شکست
یونجون داشت بومگیو رو به خونه میرسوند و یه سوال ذهنش رو مشغول کرده بود
یونجون : بومگیو تو از کی تنگی نفس گرفتی چرا پیش من چیزی نگفتی
بومگیو : به تو ربطی نداره و دوست نداشتم بگم مشکلی داری
یونجون فرمون ماشین رو پیچوند و رفت یه سمت دیگه
بومگیو : کجا میری ؟
یونجون : میفهمی
بومگیو : میخوام پیاده شم وگر نه دیگه هیچ وقت از روی این صندلی نمیام پایین
یونجون : هر جور راحتی ولی من نمیزارم بری
بومگیو
و رسیدن جلوی در خونه ی یونجون
بومگیو : اینجا چیکار میکنیم ؟
یونجون :گفتم که میفهمی
بومگیو : من که گفتم پیاده نمیشم
یونجون از ماشین پیاده شد و بومگیو رو هم مثل کیسه ی برنج انداخت رو کولش
بومگیو : ولم کن مرتیکه منو بنداز پایین
ولی بومگیو در برابر زور یونجون هیچ کاری نمیتونست انجام بده
یونجون در خونه رو باز کرد و بست و رفت و بومگیو رو انداخت رو مبل و سریع روش خیمه زد و گرفتش تا نتونه فرار کنه
و گرفت لباش رو گذاشت رو لبای بومگیو
بومگیو گیو میخواست فرار کنه ولی یونجون بیشتر وزنش رو انداخت روش و بومیگو دیگه اصلا نمیتونست تکون بخوره و با بوسه همکاری نمیکرد یونجون یه گاز دردناک از لبش گرفت و فرصت پیدا کرد و دهنش رو بومگیو کرد و دستش رو وارد لباس بومگیو و بدنش رو لمس میکرد و بلاخره بعد ده دقیقه تمومش کرد
بومگیو : داری چیکار میکنی مرتیکه ی مریض
یونجون : ببین عزیزم یا صدات رو میبوری یا یه کاری میکنم که اروز میکردی که ای کاش لال میشدم فهمیدی عسلم
بومگیو حرفی نداشت بزنه چون میدونست اگه بزنه به ........ میره
و یونجون داشت غذا درست میکرد که دید بومگیو نیستش اون حتی درم قفل کرده بود پس کجاست و اولین جایی که رفت دنبالش بگرده اتاق خودش بود که بله اقا بومگیو رفته اونجا خوابیده
یونجون رفت جلو تا بومگیو رو ببینه که چجوری خوابیده که دید به طرز خیلی زیبایی خوابیده و پتو رو بومگیو کشید و رفت غذا زیر غذا رو خاموش کرد خودش یه ذره خورد و یه ذره هم برای بومگیو نگه داشت و داشت به این فکر میکرد که بومگیو هم خییخوشگل تر و هم دو سه سانت قد کشیده و هم خیلی لاغرتر شده و رفت و پیش بومگیو و از پشت بغلش کرد و خوابید
ساعت ۳ صبح
یونجون با صدای یه چیزی بلند شد و دید که بومگیو داره تو خودش میپیچه
یونجون : چیشده ؟
بومگیو : شکمم
یونجون دستش رو سر بومگیو گذاشت و دید بله اقا بومگیو باز سرما خورده
یونجون : هنوز بعد این چهار سال هنوز این سرما خوردگیت رو داری 🤦♀️
و دید حال بومگیو واقعا خرابه
و رفت پایین و قرص و کیسه ابگرم و تب سنج و ( دوستان از اون چسب ها هست میزنن به سر برای پایین اوردن تب از اونا اسمش رو نمیدونم )
و رفت پیش بومگیو و دید داره از درد هی سر و صدا میکنه و هی سرفه میکنه
زود تب بومگیو رو گرفت و دید رو ۴۱ هست سریع بر چسب رو زد به سرش کیسه ابگرم رو شکمش گذاشت و بهش چند تا قرص داد و بالاخره بعد نیم ساعت بومگیو اروم خوابید
) نمیدونم چرا دوست دارم هی بومیگو ی بیچاره رو مریض کنم 😂😂)
یونجوم ساعت ۸ از خواب بیدار شد که دید بومگیو خوابه هنوز سریع دوباره تبش رو گرفت و دید رو ۳۸ هست هنوز تب داره ولی حالش بهتره رفت پایین سوپ درست کرد و خودش حاضر شد و رفت شرکت
ویوی بومگیو
ازخواب بیدار شدم و تازه یادم اومد دیشب چه حالب داشتم
از تخت به زور بلندشدم و ازپله ها پایین اومدم دیدم یه سوپ و یه نامه روشه و نوشته این سوپ رو بخور مطمئن باش با این سوپ بهتر میشی من طرفای ۸ شب میام خونه از طرف یونجون
میخواستم فرار کنم ولی بدنم الان ضعیفتر از اون چیزیه که بخوام فرار کنم پس تصمیم گرفتم بمونم و این سوپ آقای الاغ رو بخورم و واقعا هم خوشمزه بود و رفتم که تلویزیون ببینم که یهو زنگ در به صدا در اومد
یونجون که گفت ساعت ۸ شب پس این کیه
رفتم و در رو باز کردم که دیدم
دوستان ادامه ی پارت ها رو فردا میزارم به خدا دستم شکست
- ۴۸
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط