معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁷⁴
ــــکوکـــ
دوباره نامهای از طرف سونگهه (تو پارت دوم هم بود،سونگهه اسم بابای هیوناست) به دستم رسید.برگهی نامه پر از تهدید ها و تمنا ها برای تحویل دخترش بود.عمرا میتونست هیونا رو پس بگیره.
نامه رو بعد خوندن دو سه خطش توی شومینهی اتاقم پرت کردم که اروم شروع به سوختن کرد.چون نامه تکراری بود
هرروز همین هارو مینوشت
«اگه یه تار مو ازش کم بشه فلان میشه،تنها خانواده ایه که دارم،ازادش کن و...»
سوالم این بود که اگه اینقدر هیونا رو دوست داره پس چرا همیشه اذیتش میکرده؟
یونوو از لحظه به لحظه زندگی هیونا رو برام تعریف کرده.وحشتناک بوده.اینکه حتی اجازه نداشته باشی از هیولای زیر تخت اونم توی پنج سالگی بترسی و همیشه وانمود کنی حالت خوبه
روی مبل چرمی نشستم و پاهامو روی میز،روی هم انداختم.جعبه سیگارو هم از روی همون میز برداشتم و یه سیگار رو بین لبام گذاشتم
قبل روشن کردنش یاد خوابی افتادم که هیونا توش بود
{+مگه بهم قول نداده بودی دیگه نمیکشی؟}
هر بار رنگ سیگارو میدیدم یاد آون خواب میوفتادم.
نمیتونستم بکشم چون برای بار هزارم خواب برام یادآوری شده بود
سیگار رو هم توی اتیش انداختم که بعد چند ثانیه دودش بلند شد
...
ـــهیوناـــ
از جام بلند شدم.فقط بهش نگاه میکردم.چشمام خنثی بودن.درست مثل چشمای جونگکوک
صندلی پشت میزم رو پشت به من گذاشت و روش نشست.پاهاش باز بودن و پشتی صندلی بین پاهاش قرار داشت.
؛قهری؟
قهرم؟نه،ناراحتم.توقع همچنین چیزی رو نداشتم
؛یادمه اخرین باری که باهام قهر کردی هف سالت بود و منم نه.
یونوو هنوز همون عوضی ای بود که هنوزم دوسش داشتم.چرا حتی الانم نمیتونم ازش متنفر بشم؟
+چه خوب یادت مونده.ولی نمیدونم چرا یادت رفت بهت اعتماد کرده بودم.بیشتر از بابام
؛هیونا.من هنوزم یونوویی هستم که تو میشناسیش.فقط شغلم برات مشخص شد.من از ۱۶ سالگیم به باند جونگکوک اومدم.
+۱۶ سالگی؟ناموصا؟یعنی تمام مدت هر چیزی که من با بدبختی برای پلیسا و پدر احمقم بدست میاووردم رو تو به رئیس مافیا گزارش میکردی؟
صدام لرزید.بغضم زیاد دووم نمیاورد
+یونوو...واقعا؟
یونوو سرشو پایین انداخت.
+جوابمو بده(داد)
؛هیونا من هیچ وقت کاری نکردم که به ضرر تو تموم بشه
+تو غلط کردی...به ضررم تموم نشه؟من فقط بخاطر تو و بابام هفت ماه زندگیمو تو این عمارت و این شغل گذروندم و الان دوروزه بخاطر تو اینجا زندانی شدم.اینا به نفعمه؟نه اینا همش به نفع تو و رئیست تموم شد
وسطای حرفام گریم گرفته بود.از گریه کردن متنفر بودم اما الان دست خودم نبود
فصل دوم
P⁷⁴
ــــکوکـــ
دوباره نامهای از طرف سونگهه (تو پارت دوم هم بود،سونگهه اسم بابای هیوناست) به دستم رسید.برگهی نامه پر از تهدید ها و تمنا ها برای تحویل دخترش بود.عمرا میتونست هیونا رو پس بگیره.
نامه رو بعد خوندن دو سه خطش توی شومینهی اتاقم پرت کردم که اروم شروع به سوختن کرد.چون نامه تکراری بود
هرروز همین هارو مینوشت
«اگه یه تار مو ازش کم بشه فلان میشه،تنها خانواده ایه که دارم،ازادش کن و...»
سوالم این بود که اگه اینقدر هیونا رو دوست داره پس چرا همیشه اذیتش میکرده؟
یونوو از لحظه به لحظه زندگی هیونا رو برام تعریف کرده.وحشتناک بوده.اینکه حتی اجازه نداشته باشی از هیولای زیر تخت اونم توی پنج سالگی بترسی و همیشه وانمود کنی حالت خوبه
روی مبل چرمی نشستم و پاهامو روی میز،روی هم انداختم.جعبه سیگارو هم از روی همون میز برداشتم و یه سیگار رو بین لبام گذاشتم
قبل روشن کردنش یاد خوابی افتادم که هیونا توش بود
{+مگه بهم قول نداده بودی دیگه نمیکشی؟}
هر بار رنگ سیگارو میدیدم یاد آون خواب میوفتادم.
نمیتونستم بکشم چون برای بار هزارم خواب برام یادآوری شده بود
سیگار رو هم توی اتیش انداختم که بعد چند ثانیه دودش بلند شد
...
ـــهیوناـــ
از جام بلند شدم.فقط بهش نگاه میکردم.چشمام خنثی بودن.درست مثل چشمای جونگکوک
صندلی پشت میزم رو پشت به من گذاشت و روش نشست.پاهاش باز بودن و پشتی صندلی بین پاهاش قرار داشت.
؛قهری؟
قهرم؟نه،ناراحتم.توقع همچنین چیزی رو نداشتم
؛یادمه اخرین باری که باهام قهر کردی هف سالت بود و منم نه.
یونوو هنوز همون عوضی ای بود که هنوزم دوسش داشتم.چرا حتی الانم نمیتونم ازش متنفر بشم؟
+چه خوب یادت مونده.ولی نمیدونم چرا یادت رفت بهت اعتماد کرده بودم.بیشتر از بابام
؛هیونا.من هنوزم یونوویی هستم که تو میشناسیش.فقط شغلم برات مشخص شد.من از ۱۶ سالگیم به باند جونگکوک اومدم.
+۱۶ سالگی؟ناموصا؟یعنی تمام مدت هر چیزی که من با بدبختی برای پلیسا و پدر احمقم بدست میاووردم رو تو به رئیس مافیا گزارش میکردی؟
صدام لرزید.بغضم زیاد دووم نمیاورد
+یونوو...واقعا؟
یونوو سرشو پایین انداخت.
+جوابمو بده(داد)
؛هیونا من هیچ وقت کاری نکردم که به ضرر تو تموم بشه
+تو غلط کردی...به ضررم تموم نشه؟من فقط بخاطر تو و بابام هفت ماه زندگیمو تو این عمارت و این شغل گذروندم و الان دوروزه بخاطر تو اینجا زندانی شدم.اینا به نفعمه؟نه اینا همش به نفع تو و رئیست تموم شد
وسطای حرفام گریم گرفته بود.از گریه کردن متنفر بودم اما الان دست خودم نبود
- ۲۰۳
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط