معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁷³
چشمام میسوختن چون بیشتر از حد توانشون باز شده بودن.هیچ حرفی نمیزد و منم توان حرف زدن نداشتم
-و مشکلم این بود که من با اینکه هویتتو میدونستم نتونستم خودمو قانع کنم که دوست نداشته باشم
داشتم آب میشدم.نمیدونم بخاطر حرفش بود یا اینکه همه چیز لو رفته بود
-اما...نمیتونم بزارم از اینجا بری.هیچ وقت.تو همه چیزو میدونی هیونا و ممکنه لو بدی
میخواد گروگانم بگیره یا چی؟
هنوز جیکی ازم در نمیومد.دو دقیقه ای شده بود
-مردی؟چرا حرف نمیزنی
+هر چی بگم...برا خودم بد میشه.چون حتی نمیتونم تشخیص بدم تو ادم خوبه ای یا ادم بده
خندید
-تو منو ادم بده فرض کن
همون جوری که ده دقیقه پیش انتظار نداشتم همچنین اتفاقی بیوفته،الانم انتظار نداشتم این حرفو بزنه.منو از توی بغلش در اوورد.البته اگه دو ثانیه دیگه میموندم تو بغلش گم میشدم.
اون از حس من خبر نداشت.تنها کسی که میدونست هائول بود
...
سیزده آوریل/ساعت 8 شب/سئول
ـــهیوناـــ
دوروز بود که من توی اتاق زندانی بودم.بشقاب های پر غذا روی میز اتاق بودن که من حتی بهشون لب هم نزدنم.مدیونید فکر کنید تو اتاق خوراکی از قبل نداشتم
ولی کس جز خودم نمیدونست که من چیزی خوردم.این دوروز واقعا برام سخت گذشت چون گوشیمو ازم گرفته بودن
از این بابت خیلی ناراحت و عصبانی بودم که تمام این مدت،همهی کسایی که اینجا بودن میدونستن قضیه چیه
از هوسوک گرفته تا هائول
قصه رو از خودم بهتر میدونستن و این برام دردناک بود
نمیدونم تا کی قراره اینجا زندانی بمونم.اصلا بابام نبود تنها دخترشو احساس میکنه؟
روی تخت دراز کشیده بودم.ظهر بود.تنها صدایی که میشنیدم صدای عقربه های کوفتی ساعت بود که با یه ریتم مشخص شده حرکت میکردن.دلم میخواست ساعتو از جا بکنم و پرت کنم بیرون اما درها همه قفل بودن و شیشهی پنجره زد گلوله و سفت بود
سرمو کردم زیر بالشت تا شاید کمی از صدای رو مخ ساعت کم کنه.داشت صداش اروم میشد و در واقع من داشتم به خواب قشنگم میرفتم اما در یهو باز شد.سرمو بلند نکردم چون میدونستم غذا اووردن تا منم نخورم
+اینجا طویله نیس ،در(🚪) داره بعدشم گفتم که برین به رئیس مافیاتون بگین من چیزی نمیخورم
تا چند ثانیه مکس بود.هیچ کس حرفی نمیزد.نه من نه اونی که غذا اوورده بود
؛عام خب من غذایی نیووردم
صدای همون مرتیکه ای بود که بهش اعتماد داشتم
صدتایی شدیممم💃🏻
فصل دوم
P⁷³
چشمام میسوختن چون بیشتر از حد توانشون باز شده بودن.هیچ حرفی نمیزد و منم توان حرف زدن نداشتم
-و مشکلم این بود که من با اینکه هویتتو میدونستم نتونستم خودمو قانع کنم که دوست نداشته باشم
داشتم آب میشدم.نمیدونم بخاطر حرفش بود یا اینکه همه چیز لو رفته بود
-اما...نمیتونم بزارم از اینجا بری.هیچ وقت.تو همه چیزو میدونی هیونا و ممکنه لو بدی
میخواد گروگانم بگیره یا چی؟
هنوز جیکی ازم در نمیومد.دو دقیقه ای شده بود
-مردی؟چرا حرف نمیزنی
+هر چی بگم...برا خودم بد میشه.چون حتی نمیتونم تشخیص بدم تو ادم خوبه ای یا ادم بده
خندید
-تو منو ادم بده فرض کن
همون جوری که ده دقیقه پیش انتظار نداشتم همچنین اتفاقی بیوفته،الانم انتظار نداشتم این حرفو بزنه.منو از توی بغلش در اوورد.البته اگه دو ثانیه دیگه میموندم تو بغلش گم میشدم.
اون از حس من خبر نداشت.تنها کسی که میدونست هائول بود
...
سیزده آوریل/ساعت 8 شب/سئول
ـــهیوناـــ
دوروز بود که من توی اتاق زندانی بودم.بشقاب های پر غذا روی میز اتاق بودن که من حتی بهشون لب هم نزدنم.مدیونید فکر کنید تو اتاق خوراکی از قبل نداشتم
ولی کس جز خودم نمیدونست که من چیزی خوردم.این دوروز واقعا برام سخت گذشت چون گوشیمو ازم گرفته بودن
از این بابت خیلی ناراحت و عصبانی بودم که تمام این مدت،همهی کسایی که اینجا بودن میدونستن قضیه چیه
از هوسوک گرفته تا هائول
قصه رو از خودم بهتر میدونستن و این برام دردناک بود
نمیدونم تا کی قراره اینجا زندانی بمونم.اصلا بابام نبود تنها دخترشو احساس میکنه؟
روی تخت دراز کشیده بودم.ظهر بود.تنها صدایی که میشنیدم صدای عقربه های کوفتی ساعت بود که با یه ریتم مشخص شده حرکت میکردن.دلم میخواست ساعتو از جا بکنم و پرت کنم بیرون اما درها همه قفل بودن و شیشهی پنجره زد گلوله و سفت بود
سرمو کردم زیر بالشت تا شاید کمی از صدای رو مخ ساعت کم کنه.داشت صداش اروم میشد و در واقع من داشتم به خواب قشنگم میرفتم اما در یهو باز شد.سرمو بلند نکردم چون میدونستم غذا اووردن تا منم نخورم
+اینجا طویله نیس ،در(🚪) داره بعدشم گفتم که برین به رئیس مافیاتون بگین من چیزی نمیخورم
تا چند ثانیه مکس بود.هیچ کس حرفی نمیزد.نه من نه اونی که غذا اوورده بود
؛عام خب من غذایی نیووردم
صدای همون مرتیکه ای بود که بهش اعتماد داشتم
صدتایی شدیممم💃🏻
- ۱۶۱
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط