{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P15

+فقط یکمی اطلاعات درمورد کلاس و نمره هاشون میخوام..
_باشه.. هر اطلاعاتی بخواین بهتون میدم فقط لطفا،،، پای بقیه دانش آموزارو نکشین وسط.
_باید بهشون بگیم مراقب خودشون باشن تا این اتفاق دوباره تکرار نشه..
_چرا الان؟ الان که همچی تموم شده و اون قاتل و متجاوز خیلی وقته کاری انجام نداده..
+کیم می جونگ.‌.

کمی مکث کرد:
_می جونگ از زرنگ ترین دانش آموزا بود.. و متاسفانه بعد از اون حادثه که دوستش مرد و خودشم بهش تجاوز شد دیگه مدرسه نیومد..
+جسدش امروز پیدا شده..

از لرزش مردمک چشم هاش معلوم بود که چقدر ترسیده..
کاترینا به اون نزدیکتر شد و دستشوگرفت..
+برای همین گفتم.. باید به بقیه بچهای مدرسه اخطار داد و حتی شما... مراقب خودتون باشین . .منم خیلی فکر کردم اما در نهایت تصمیم گرفتم مطلعتون کنم تا بعدا ازینکه بیخبر از چیزی بودین پشیمون نشم..
امیدوارم مراقب خودتون و دانش آموز باشین..

بلند شد و کیف دستی‌ شو از کنارش برداشت:
+و اینکه.. لطفا اگه کوچیک ترین چیزی از هونگ جی یانگ و کیم می جونگ به یاد اوردی و هرچیز مشکوکی اطرافت فهمیدی ..خبرم کن تا بتونیم زود تر باعث و بانیِ این اتفاقات رو پیدا کنیم!

سری تکون داد:
_چشم حتما‌..

بیرون اومد..
اون زن مشکوک بود.. ‌انگار چیزی میدونستو پنهونش میکرد!
.
.
مِنو رو مقابل اون گرفت:
_امشب مهمون منی.. پس هر چی که بخوای میتونی سفارش بدی...

بعد از گرفتنش مکث کوتاهی کرد و با تردید نگاهشو به لیست داد..
+حالا چیشده انقد مهربون شدی؟!

همراه با لبخند رو اعصابی که از رو لباش کنار نمیرفت گفت:
_من همیشه مهربون بودم عزیزم.
+اره جونِ عمت

تک خنده ای سر داد و بعد با یاد اوردن افکار و سوالات ذهنش، خنده اش محو شد.. گلوشو صاف کرد و ثابت نشست..
_راستی نگفتی.. چجوری دادستان شدی؟

کاترینا نیم نگاهی بهش انداخت و لبخند دندون نمایی تحویلش داد..
+باورم نمیشه... چشمت جایگاه منو گرفته؟؟!
_وای کاترینا.. یکم عقلانی فک کن.. من خودم به خواسته خودم وکالت خوندم، وگرنه پدرم کم مال و اموال نداره.. میتونستم بشینم صبح و شب بخورم و بخوابم کلل دنیام به کتفم باشه.. خوبه خودت میدونی اینارو..

با بدعُنقی به نشونه منفی سر تکون داد:
+من هیچی راجب تو نمیدونم..
_تو نخواستی که بدونی... ولی من خیلی چیزا راجب تو میدونم.. از غذای مورد علاقت گرفته.. تاااااا، محبوب ترین رژی که استفاده میکنی..
+داری مسخره ام میکنی؟!!!!
_چرا باید مسخره ات کنم اخه؟منظورم‌اینه بخاطر هیچو پوچ خراب نکن رابطه بینمونو..

نفس کلافه ای کشید:
+من.. هیچوقت نمیتونم کاری که خانوادت با من کردنو فراموش کنم!
_اونا فقط چون فک میکردن بهم نمیخوریم اون رفتارو باهات داشتن..
+خب.. شاید.. واقعا درست فک میکردن.. ما بهم نمیخوریم.

اینم عیدیتون😁
دیدگاه ها (۱)

#بزرگترین_آرزوP16 _باشه.. درد تو خانوادمه؟ خب ازشون جدا میشم...

چیزی که خوانندهٔ داستان باید تصور کنه:🫠🥹

#بزرگترین_آرزوP14دست به سینه و کاملا عصبی تکیه اشو به صندلی ...

#بزرگترین_آرزوP13پشت فرمون نشست .. اما هرچی استارت میزد ماشی...

وقتی بچدار نمیشدی پارت3:سمت آیفون رفتم دیدم جونگ کوک در رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط