بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P14
دست به سینه و کاملا عصبی تکیه اشو به صندلی ماشین داده بود و نگاه خیره اشو هم به جلو دوخته بود..
مرد کنارش با دیدن این حالتش قهقه ای سر داد..
_اون ماشین کلش ۱۰۰ وون هم نمی ارزه.. چرا انقد بخاطرش عصبی ای؟!
با نگاهی که از توش فحش رو میشد خوند به سمتش برگشت..
+تو هیچوقت نمیفهمی من برای بدست اورد اون اوراقی چقد تلاش کردم.. پس فقط دهنتو ببند و رانندگیتو بکن..
لبخندی زد و برای اینکه بحثو عوض کرده باشه فورا گفت:
_امشب وقت داری؟
+چرا؟!
_با هم شام بخوریم..
+که چی بشه؟!!
_ مگه باید چیزی بشه که باهم شام بخوریم اخه؟!
چشم غره ای نثارش کرد.. که صدای مرد بلند شد..
_به حساب من..
خیلی آهسته گره دستاشو باز کرد و دستی به لباسش کشید ..
انگار اون مرد خوب شناخته بودش.. میدونست چجوری دلشو نرم کنه و از مود بداخلاقی بیرون بیارش..
کاترینا درحالی که نگاهشو از پنجره ماشین به بیرون دوخته بود با صدای نسبتا ارومی ختاب به اون گفت:
+فقط قبلش باید به یکی دو جا سر بزنیم..
جانگ می لبخند روی لبش پر رنگ تر شد و به عنوان تایید سری تکون داد..
.
.
جلوی تک در مشکی رنگ ایستاد و بدون معطلی زنگ کنار در رو فشرد..
چند ثانیه ای طول کشید و بعد صدای زنونه ای بلند شد:
_بفرمایید؟
+خانوم لی کی سوک؟
_خودمم..
+میشه یه لحظه وقتتونو بگیرم..
_بفرمایید بالا..
کاترینا نیم نگاهی به جانگ می که داخل ماشین بود انداخت و بعد داخل شد..
بعد از ورود به خونه و معرفی خودش روی کاناپه کوچیکی نشست..:
+من کیم کاترینا هستم..
دختر مقابلش با خوش روی جواب داد:
_خوشبختم..
+درمورد.. پرونده ای که شاهدش بودین..
اون زن انگار با شنیدن این حرف رنگ نگاهش تغییر کرد.:
_منظورتون.. اقدام به تجاوز و قتل اون دختر؟
+درسته..
_خب.. حقیقتا.. من هرچی لازم بوده رو گفتم و چون این اتفاق مال خیلی وقته پیشه .. دیگه نمیخوام دخالتی توش داشته باشم ..
+بنظرم اینکه میخواین بیشتر ازین درگیر نشین بهترین تصمیمه.. اما..
_اما..؟
+همون طور که داخل پرونده خوندم، اون دو دختر دانش آموزای شما بودن، و یک روز بعد از ظهر بعد از تموم شدن کلاس تقویتی شون به خونه برمیگشتن و تو راه بطور کاملا هوشمندانه ای اونارو بیهوش ، به مکان خلوتی بردن و به هردوی اونا..
با تاخیر عیدتون مبارک قشنگاممم❤️🫠
P14
دست به سینه و کاملا عصبی تکیه اشو به صندلی ماشین داده بود و نگاه خیره اشو هم به جلو دوخته بود..
مرد کنارش با دیدن این حالتش قهقه ای سر داد..
_اون ماشین کلش ۱۰۰ وون هم نمی ارزه.. چرا انقد بخاطرش عصبی ای؟!
با نگاهی که از توش فحش رو میشد خوند به سمتش برگشت..
+تو هیچوقت نمیفهمی من برای بدست اورد اون اوراقی چقد تلاش کردم.. پس فقط دهنتو ببند و رانندگیتو بکن..
لبخندی زد و برای اینکه بحثو عوض کرده باشه فورا گفت:
_امشب وقت داری؟
+چرا؟!
_با هم شام بخوریم..
+که چی بشه؟!!
_ مگه باید چیزی بشه که باهم شام بخوریم اخه؟!
چشم غره ای نثارش کرد.. که صدای مرد بلند شد..
_به حساب من..
خیلی آهسته گره دستاشو باز کرد و دستی به لباسش کشید ..
انگار اون مرد خوب شناخته بودش.. میدونست چجوری دلشو نرم کنه و از مود بداخلاقی بیرون بیارش..
کاترینا درحالی که نگاهشو از پنجره ماشین به بیرون دوخته بود با صدای نسبتا ارومی ختاب به اون گفت:
+فقط قبلش باید به یکی دو جا سر بزنیم..
جانگ می لبخند روی لبش پر رنگ تر شد و به عنوان تایید سری تکون داد..
.
.
جلوی تک در مشکی رنگ ایستاد و بدون معطلی زنگ کنار در رو فشرد..
چند ثانیه ای طول کشید و بعد صدای زنونه ای بلند شد:
_بفرمایید؟
+خانوم لی کی سوک؟
_خودمم..
+میشه یه لحظه وقتتونو بگیرم..
_بفرمایید بالا..
کاترینا نیم نگاهی به جانگ می که داخل ماشین بود انداخت و بعد داخل شد..
بعد از ورود به خونه و معرفی خودش روی کاناپه کوچیکی نشست..:
+من کیم کاترینا هستم..
دختر مقابلش با خوش روی جواب داد:
_خوشبختم..
+درمورد.. پرونده ای که شاهدش بودین..
اون زن انگار با شنیدن این حرف رنگ نگاهش تغییر کرد.:
_منظورتون.. اقدام به تجاوز و قتل اون دختر؟
+درسته..
_خب.. حقیقتا.. من هرچی لازم بوده رو گفتم و چون این اتفاق مال خیلی وقته پیشه .. دیگه نمیخوام دخالتی توش داشته باشم ..
+بنظرم اینکه میخواین بیشتر ازین درگیر نشین بهترین تصمیمه.. اما..
_اما..؟
+همون طور که داخل پرونده خوندم، اون دو دختر دانش آموزای شما بودن، و یک روز بعد از ظهر بعد از تموم شدن کلاس تقویتی شون به خونه برمیگشتن و تو راه بطور کاملا هوشمندانه ای اونارو بیهوش ، به مکان خلوتی بردن و به هردوی اونا..
با تاخیر عیدتون مبارک قشنگاممم❤️🫠
- ۳.۲k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط