حکایت رفاقت من با تو

حکایت رفاقت من با تو ،
حکایت "قهوه" ایست ،
که امروز به یاد تو
تلخِ تلخ نوشیدم !
که با هر جرعه ،...
بسیار اندیشیدم ،
که این طعم را دوست دارم یا نه ؟!
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن ،
که انتظار تمام شدنش را نداشتم !
و تمام که شد ،
فهمیدم ،
باز هم قهوه می خواهم !
حتی ،
تلخِ تلخ!
دیدگاه ها (۶)

ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﺪ ﻣﻦ ﭼﺮﺍ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻧﻤﻴﺮﻡ ؟؟؟؟.......ﭼﻮﻥ ﻋﺴﻞ ﺗﻮ ﺁﺏ ﺣﻞ ﻣﻴﺸﻪﺧ...

چند تا لایک دارن؟

خوشحالی یعنی موهات بلند باشه^__^

melaniechera man

قهوه تلخ پارت ۴۲به خونه رسیدیم، پیاده شدم. همون خونه قدیمی ک...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۰۹گنگ چشمامو گشاد کردم و تند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط