{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کیستی...

کیستی...

کیستی که من
اینگونه به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم...
کلید قلبم را
در دستانت می گذارم
نان شادی ام را با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم
و سربر شانه‌ی تو
اینچنین آرام
به خواب می روم؟
کیستی که من
اینگونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟!!
کیستی که من
جز او
نمی بینم و نمی یابم ؟!!
دریای پشت کدام پنجره ای؟
که اینگونه شایدهایم را گرفته ای
زندگی را دوباره جاری نموده ای
پر شور
زیبا
و
روان
دنیای با تو بودن در اوج همیشه هایم
جان می گیرد
و هر لحظه تعبیری می گردد
ازفردایی بی پایان
در تبلور طلوع ماهتاب
باعبور ازتاریکی های سپری شده...
کیستی
ای مهربان ترین؟؟
دیدگاه ها (۳۴)

سکوت سرشار از ناگفته هاستدلتنگی های آدمی را، ...

من گاهی یواشکی خوابتو میبینم...یواشکی نگاهت میکنم...صدایت می...

یه شبِ مهتاب ماه میاد تو خوابمنو می‌بره ...

ﻣﻦ ﺑﺮای ﺗﻮ ﻣﻴﺨﻮﻧﻢ‫ﻫﻨﻮز از اﻳـﻨﻮر دﻳﻮار‫ﻫﺮﺟﺎی ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻪ ﻫﺴﺘﻲ‫ﺧـ...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۱

پدر پریسا گفت  سیاوش جان چند لحظه صبر کن با شما کار دارم . ق...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط