{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️

🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...

### ⚖️ جداییِ بزرگ: بهایی که عشق برایِ صلح پرداخت... ⚖️

سوناده نفسِ عمیقی کشید. فضایِ اتاق سنگین‌تر شده بود و بویِ کهنگیِ کاغذهایِ جادویی در هوا می‌پیچید. او دستش را رویِ لبه‌یِ تخت گذاشت و با نگاهی که به افق‌هایِ دورِ تاریخ خیره مانده بود، ادامه داد:

«جنگ‌هایِ متعاقبِ اون تراژدی، چنان زمین رو لرزوندن که خون، رنگِ خاک رو برایِ همیشه عوض کرد. کایروس... اون گرگینه‌یِ طوفان‌زده، بالاخره در میدانی از یخ و آتش، به دستِ سرنوشتی که خودش ساخته بود، کشته شد. اما ناروتو... مرگِ اون، پایانِ تباهی نبود. زخم‌هایی که اون به پیکره‌یِ هستی زده بود، دیگه با هیچ مرهمی درمان نمی‌شد.»

سوناده با دستانی که کمی می‌لرزید، به پنجره اشاره کرد:
«مادارا و هاشیراما، در آخرین تلاشِ ناامیدانه‌شون، بزرگ‌ترین قربانیِ تاریخ رو دادن. اون‌ها تمامِ قدرتِ ماه و خورشیدشون رو به کار گرفتن تا نه فقط ارتش‌ها، بلکه تمامِ گونه‌هایِ هستی رو از هم جدا کنن. اون‌ها موجوداتِ جهان رو مثلِ مهره‌هایِ شطرنج به گوشه‌هایِ دورافتاده‌یِ هستی فرستادن...»

صداش حالا به نجوا تبدیل شده بود:
«مادارا، خون‌آشام‌ها رو به اعماقِ سرزمین‌هایِ زیرین برد، جایی که نورِ خورشیدِ واقعی هرگز به اونجا نتابید.

هاشیراما، انسان‌ها رو به جایی که تو رفته بودی و اونجا زندگی میکردی یعنی بالایِ زمین برد تا از تاریکیِ جنگ دور بمونن.

پریانِ دریایی به اعماقِ اقیانوس‌هایِ بی‌پایان شنا کردن و اونجا پناه بردن...

اژدهایان به فرازِ ابرها در آسمانِ جهانِ زیرزمینی پرواز کردن ...

جادوگران در دره‌هایِ مه‌آلود مخفی شدن و افسونگران... که حالا تنها سایه‌ای ازشون باقی مونده بود، به جنگل ها رفتن و در میانِ ریشه‌یِ درختانِ کهن جا گرفتن.

گرگینه‌هایِ وحشی هم به قله‌هایِ سنگی و غارهایِ سیاه رانده شدن.»

سوناده مکثی کرد و لبخندیِ تلخ زد:
«اون‌ها همه رو جدا کردن... حتی خودشون رو.
اون دو عاشقِ واقعی، برایِ اینکه دنیایِ دیوانه‌وار رو به آرامشِ سکوت برسونن، از همدیگه دست کشیدن.
این بزرگ‌ترین فداکاریِ تاریخ بود.
هاشیراما و مادارا، سال‌هایِ طولانی رو در دوری از هم سپری کردن و نهایتاً، در سکوت و غمِ اون فراقِ ابدی، تارهایِ زندگی‌شون از هم گسست. اون‌ها از دوری همدیگه مردن، اما قدرتِ خورشید و ماهِ اون‌ها... اون قدرتِ بی‌کران، در خونِ موجوداتِ این جهان باقی موند.»

ناگهان، نوری ملایم از مچِ دستِ ناروتو ساطع شد. نشانِ خورشید برایِ لحظه‌ای مثلِ یک ستاره‌یِ در حالِ مرگ درخشید. ☀️✨

سوناده بهت‌زده نگاهش را به دستِ ناروتو دوخت:
«هاه... و خب ناروتو... بعد از هاشیراما، تو اولین خورشیدِ برگزیده‌ای هستی که وجود داره. این قدرت... این درخشش، نشون می‌ده که چرخه دوباره آغاز شده.»

ناروتو که نشانش را پوشانده بود، درحالی‌که لرزشی از حسِ عجیبِ قدرت در انگشتانش می‌دوید، با کلافگی پرسید:
«ننه بزرگ... من مجبور بودم... گرگینه‌ها بهم حمله کردن... گلوریا نتونست جلویِ اون‌ها رو بگیره... نباید فرار می‌کردم؟» 🥀

سوناده با طعنه‌ای آمیخته به دلسوزی نگاهش کرد:
«فرار؟ تو با رفتنت، کلِ تعادلِ شکننده‌یِ این قلمرو رو به بازی گرفتی، بچه! ساسوکه... اون تنفر سنگینی از گرگینه ها داره و بهای سنگینی رو برای محافظت از این قلمرو میده.»

ناروتو با شیطنتِ خاصِ خودش، لبخندی بی‌رمق زد و گفت:
«خب... حالا که انقدر مهمه، یه کوچولو از ساسوکه بهم بگو! اون چرا یکدفعه این‌قدر... عوض شد؟

کمی لحنش غمناک تر شد و گفت: خب... ساسوکه حتا با اینکه نشون نمیداد ولی... خیلی بهم اهمیت میداد... چرا؟»

سوناده از جا بلند شد و ردایش را صاف کرد:
«لجباز نباش ناروتو! من یه افسونگر پزشکم، نه یک راویِ اسرارِ خون‌آشام‌ها. برو بخواب... زخم‌هایِ گردنت هنوز تازه هستن.» ⚖️📜

بعد از اینکه سوناده با قدم‌هایِ مصممش از اتاق خارج شد، ناروتو در سکوتِ سنگینِ اتاق، به پهلو چرخید. نورِ ضعیفی از لایِ پرده‌ها رویِ تخت می‌تابید.

او با دستِ دیگرش، رویِ نشانِ خورشید را پوشاند و در حالی که تصویرِ چشمانِ ساسوکه در ذهنش می‌چرخید، پتو را تا رویِ چانه‌اش بالا کشید.

*«درستش می‌کنم...»* این آخرین چیزی بود که پیش از غرق شدن در رویاهایِ سیاه و طلایی، در دلش زمزمه کرد. 💭🌙

***
دیدگاه ها (۱۹)

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط