**پارت ۱۴: آنچه پنهان مانده بود**
**پارت ۱۴: آنچه پنهان مانده بود**
سکوتی عجیب بعد از طوفانِ نبرد روی تالار افتاده بود؛ از دیوارهای شکسته، نورِ سردِ شب به داخل میریخت و سایهها، عقبنشینی کرده بودند، انگار حتی خودِ تاریکی هم برای لحظهای جرأت نزدیک شدن نداشت. نفسِ سربازها هنوز تند بود، اما برای دامیان، همهچیز دور شده بود. فقط یک نفر واقعی بود: آنیا.
او هنوز دست آنیا را گرفته بود. انگشتانش محکم بودند، اما نه از سرِ اقتدار؛ از سرِ ترسِ از دست دادنش. آنیا هم دیگر مثل قبل مضطرب نبود. حالا نگاهش آرامتر شده بود، اما در عمقِ چشمهایش همان سؤالِ همیشگی میدرخشید: "بعدش چی؟"
دامیان برای یک لحظه چشمهایش را بست. انگار در ذهنش داشت با خودش میجنگید. با همان غرور همیشگیاش، با آن نقابِ همیشگیِ امپراتور بودنش. اما این بار، نقاب دیگر کافی نبود.
آهسته نفس کشید و گفت:
"آنیا... باید یه چیزی رو بهت بگم."
آنیا سرش را کمی کج کرد. نگاهش نرم شد، اما لبهایش تکان نخورد. فقط گوش میداد.
دامیان دستش را کمی بالاتر برد، انگشتان آنیا را در میان دست خودش فشرد، و ادامه داد:
"من از وقتی تو رو دیدم، هیچوقت نتونستم مثل قبل فکر کنم. هر بار که جلو میاومدی، هر بار که اسمم رو صدا میزدی، هر بار که با اون نگاهِ جدی و اون دلِ کوچیکِ شجاعتت بهم نگاه میکردی... من..."
صداش برای لحظهای شکست.
"من دیگه فقط امپراتور نبودم. فقط یک مردِ سرد و دور هم نبودم. تو باعث شدی... یه چیزی توی من بیدار بشه که اصلاً نمیخواستم اسمش رو بپذیرم."
آنیا نفسش را آهسته بیرون داد. انگار خودش هم فهمیده بود این لحظه با بقیه فرق دارد.
دامیان نگاهش را از او نگرفت. برای اولین بار، آن غرورِ همیشگی جایش را به صداقتی خام و بیدفاع داده بود.
"من نمیتونم وانمود کنم که فقط به خاطرِ تاج و تخت کنارِ تو وایستادم. نمیتونم بگم فقط از روی وظیفه بهت نزدیک شدم. حقیقت اینه که..."
کلمات انگار از گلویش سخت عبور میکردند.
"من تو رو دوست دارم، آنیا."
برای یک لحظه، انگار همهچیز ایستاد.
نه صدای سایهها بود، نه فریاد سربازها، نه زلزلهی خفیفِ ویرانههای قصر. فقط آن جمله بود که در هوا ماند و بینِ آنها لرزید.
چشمان آنیا گرد شد. بعد آرامآرام، رنگِ سرخی لطیفی روی گونههایش نشست. انگار خودش هم انتظار این اعتراف را داشت، اما وقتی شنیدش، قلبش یک ضربهی محکمتر زد. او لبهایش را کمی باز کرد، اما اول چیزی نگفت.
دامیان که از سکوت او دلشوره گرفته بود، با صدایی آرامتر ادامه داد:
"میدونم شاید الان وقتش نباشه. میدونم شاید جنگ هنوز تموم نشده، شاید دنیا هنوز امن نباشه... اما من دیگه نمیتونم اینو توی دلم نگه دارم. اگه قرار باشه با این تاریکی بجنگیم، من میخوام در کنارت بجنگم. نه فقط به عنوان امپراتور و ملکه... بلکه به عنوان کسی که تو رو دوست داره."
آنیا چند ثانیه فقط به او نگاه کرد. بعد، لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست؛ از همان لبخندهای کمجان اما واقعی که آدم را از درون میلرزاند.
"دامیان..." صدایش آرام بود، اما پر از احساس. "تو خیلی دیر گفتی."
دامیان مبهوت شد. "چی؟"
آنیا کمی جلوتر آمد. هنوز دستش در دست دامیان بود، اما این بار خودش فاصله را کم کرد. سرش را بالا گرفت و با همان نگاهِ لطیف و مطمئن به او خیره شد.
"من از خیلی وقت پیش فهمیده بودم."
دامیان نفسش را حبس کرد.
آنیا با صدایی که حالا از شرم و شوق میلرزید، ادامه داد:
"هر وقت از من محافظت میکردی، هر وقت سعی میکردی حالتِ جدیات رو حفظ کنی ولی نمیتونستی، هر وقت فکر میکردی من حواسم نیست ولی من نگاهت میکردم... من همهاش رو میفهمیدم. فقط منتظر بودم خودت بگی."
دامیان، که حالا کاملاً از شدت احساسات بیدفاع شده بود، چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. نگاهش از آن نگاههای عمیق و خاموشی بود که انگار در یک ثانیه هزار حرف میزد.
آنیا انگشتهایش را از میان دست او بیرون نکشید؛ برعکس، آنها را محکمتر گرفت و آرام گفت:
"من هم دوستت دارم، دامیان."
این بار دیگر دامیان نتوانست حتی یک کلمه بگوید.
فقط یک قدم جلو رفت. آهسته، انگار میترسید اگر خیلی سریع حرکت کند، این لحظه بشکند. دستش را آرام روی گونهی آنیا گذاشت. گونهی او گرم بود. دومیانِ نگاهشان در هم گره خورد. فاصلهی بینشان به اندازهی یک نفس مانده بود.
آنیا پلک نزد.
دامیان با صدایی که حالا بیشتر به نجوا شبیه بود، پرسید:
"مطمئنی؟"
سکوتی عجیب بعد از طوفانِ نبرد روی تالار افتاده بود؛ از دیوارهای شکسته، نورِ سردِ شب به داخل میریخت و سایهها، عقبنشینی کرده بودند، انگار حتی خودِ تاریکی هم برای لحظهای جرأت نزدیک شدن نداشت. نفسِ سربازها هنوز تند بود، اما برای دامیان، همهچیز دور شده بود. فقط یک نفر واقعی بود: آنیا.
او هنوز دست آنیا را گرفته بود. انگشتانش محکم بودند، اما نه از سرِ اقتدار؛ از سرِ ترسِ از دست دادنش. آنیا هم دیگر مثل قبل مضطرب نبود. حالا نگاهش آرامتر شده بود، اما در عمقِ چشمهایش همان سؤالِ همیشگی میدرخشید: "بعدش چی؟"
دامیان برای یک لحظه چشمهایش را بست. انگار در ذهنش داشت با خودش میجنگید. با همان غرور همیشگیاش، با آن نقابِ همیشگیِ امپراتور بودنش. اما این بار، نقاب دیگر کافی نبود.
آهسته نفس کشید و گفت:
"آنیا... باید یه چیزی رو بهت بگم."
آنیا سرش را کمی کج کرد. نگاهش نرم شد، اما لبهایش تکان نخورد. فقط گوش میداد.
دامیان دستش را کمی بالاتر برد، انگشتان آنیا را در میان دست خودش فشرد، و ادامه داد:
"من از وقتی تو رو دیدم، هیچوقت نتونستم مثل قبل فکر کنم. هر بار که جلو میاومدی، هر بار که اسمم رو صدا میزدی، هر بار که با اون نگاهِ جدی و اون دلِ کوچیکِ شجاعتت بهم نگاه میکردی... من..."
صداش برای لحظهای شکست.
"من دیگه فقط امپراتور نبودم. فقط یک مردِ سرد و دور هم نبودم. تو باعث شدی... یه چیزی توی من بیدار بشه که اصلاً نمیخواستم اسمش رو بپذیرم."
آنیا نفسش را آهسته بیرون داد. انگار خودش هم فهمیده بود این لحظه با بقیه فرق دارد.
دامیان نگاهش را از او نگرفت. برای اولین بار، آن غرورِ همیشگی جایش را به صداقتی خام و بیدفاع داده بود.
"من نمیتونم وانمود کنم که فقط به خاطرِ تاج و تخت کنارِ تو وایستادم. نمیتونم بگم فقط از روی وظیفه بهت نزدیک شدم. حقیقت اینه که..."
کلمات انگار از گلویش سخت عبور میکردند.
"من تو رو دوست دارم، آنیا."
برای یک لحظه، انگار همهچیز ایستاد.
نه صدای سایهها بود، نه فریاد سربازها، نه زلزلهی خفیفِ ویرانههای قصر. فقط آن جمله بود که در هوا ماند و بینِ آنها لرزید.
چشمان آنیا گرد شد. بعد آرامآرام، رنگِ سرخی لطیفی روی گونههایش نشست. انگار خودش هم انتظار این اعتراف را داشت، اما وقتی شنیدش، قلبش یک ضربهی محکمتر زد. او لبهایش را کمی باز کرد، اما اول چیزی نگفت.
دامیان که از سکوت او دلشوره گرفته بود، با صدایی آرامتر ادامه داد:
"میدونم شاید الان وقتش نباشه. میدونم شاید جنگ هنوز تموم نشده، شاید دنیا هنوز امن نباشه... اما من دیگه نمیتونم اینو توی دلم نگه دارم. اگه قرار باشه با این تاریکی بجنگیم، من میخوام در کنارت بجنگم. نه فقط به عنوان امپراتور و ملکه... بلکه به عنوان کسی که تو رو دوست داره."
آنیا چند ثانیه فقط به او نگاه کرد. بعد، لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست؛ از همان لبخندهای کمجان اما واقعی که آدم را از درون میلرزاند.
"دامیان..." صدایش آرام بود، اما پر از احساس. "تو خیلی دیر گفتی."
دامیان مبهوت شد. "چی؟"
آنیا کمی جلوتر آمد. هنوز دستش در دست دامیان بود، اما این بار خودش فاصله را کم کرد. سرش را بالا گرفت و با همان نگاهِ لطیف و مطمئن به او خیره شد.
"من از خیلی وقت پیش فهمیده بودم."
دامیان نفسش را حبس کرد.
آنیا با صدایی که حالا از شرم و شوق میلرزید، ادامه داد:
"هر وقت از من محافظت میکردی، هر وقت سعی میکردی حالتِ جدیات رو حفظ کنی ولی نمیتونستی، هر وقت فکر میکردی من حواسم نیست ولی من نگاهت میکردم... من همهاش رو میفهمیدم. فقط منتظر بودم خودت بگی."
دامیان، که حالا کاملاً از شدت احساسات بیدفاع شده بود، چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. نگاهش از آن نگاههای عمیق و خاموشی بود که انگار در یک ثانیه هزار حرف میزد.
آنیا انگشتهایش را از میان دست او بیرون نکشید؛ برعکس، آنها را محکمتر گرفت و آرام گفت:
"من هم دوستت دارم، دامیان."
این بار دیگر دامیان نتوانست حتی یک کلمه بگوید.
فقط یک قدم جلو رفت. آهسته، انگار میترسید اگر خیلی سریع حرکت کند، این لحظه بشکند. دستش را آرام روی گونهی آنیا گذاشت. گونهی او گرم بود. دومیانِ نگاهشان در هم گره خورد. فاصلهی بینشان به اندازهی یک نفس مانده بود.
آنیا پلک نزد.
دامیان با صدایی که حالا بیشتر به نجوا شبیه بود، پرسید:
"مطمئنی؟"
- ۱۱.۱k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط