تکاپو پارت 79:الان باید چی صدات کنم؟ «اسلاید دوم»
تکاپو پارت 79:الان باید چی صدات کنم؟ «اسلاید دوم»
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دامیان هنوز آنیا را در آغوش گرفته بود.
نفس عمیقی کشید.
عطر موهای آنیا، انگار تمام اضطرابی را که از لحظهی حمله در وجودش جمع شده بود، آرامآرام از بین میبرد.
آنیا هنوز ذهنش را میخواند.
"اگر جای زخمش بمونه چی...؟"
"اگر هر بار به پاش نگاه کنه، اون شب یادش بیاد...؟"
"اگر..."
لبخند خیلی آرامی روی لبهای آنیا نشست.
ـ دامیان...
دامیان فقط سرش را کمی بلند کرد.
آنیا با همان لبخند گفت:
ـ من هر وقت به این زخم نگاه کنم...
ـ یاد کسی میافتم که تا آخرین لحظه کنارم موند.
دامیان چیزی نگفت.
فقط نگاهش را پایین انداخت.
انگار هنوز نتوانسته بود خودش را ببخشد.
چند ثانیه سکوت بینشان نشست.
بعد آنیا گوشهی لبش را بالا داد.
ـ نچ نچ...
دامیان با تعجب نگاهش کرد.
ـ مگه قرار نبود ضایع نکنی که با هم قرار میذاریم؟
دامیان چند لحظه خیره نگاهش کرد.
بعد برای اولین بار از آن شب...
گوشهی لبش بالا رفت.
ـ اوممم...
شونههایش را خیلی آرام بالا انداخت.
ـ نمیدونم...
مکث کوتاهی کرد.
ـ شاید قرار بود همه بفهمن ما با هم قرار میذاریم.
آنیا خندهی کوتاهی کرد.
ـ یعنی از قصد بغلم کردی؟
دامیان این بار خندهی خیلی آرامی کرد.
ـ نه...
ـ اون قسمت از برنامهم نبود.
آنیا ابرویش را بالا انداخت.
ـ پس الان باید بهت بگم...
کمی خودش را جلو کشید و با شیطنت ادامه داد:
ـ عزیزم؟
دامیان یک لحظه خشکش زد.
بعد بیاختیار دستش را جلوی دهانش گذاشت تا خندهاش بلند نشود.
ـ نمیدونم...
آنیا با خنده گفت:
ـ چه جواب کاملی!
هر دو خندیدند.
خندهای کوتاه...
اما همان خنده، انگار تمام سنگینی چند ساعت گذشته را برای چند لحظه از اتاق بیرون برد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دامیان هنوز آنیا را در آغوش گرفته بود.
نفس عمیقی کشید.
عطر موهای آنیا، انگار تمام اضطرابی را که از لحظهی حمله در وجودش جمع شده بود، آرامآرام از بین میبرد.
آنیا هنوز ذهنش را میخواند.
"اگر جای زخمش بمونه چی...؟"
"اگر هر بار به پاش نگاه کنه، اون شب یادش بیاد...؟"
"اگر..."
لبخند خیلی آرامی روی لبهای آنیا نشست.
ـ دامیان...
دامیان فقط سرش را کمی بلند کرد.
آنیا با همان لبخند گفت:
ـ من هر وقت به این زخم نگاه کنم...
ـ یاد کسی میافتم که تا آخرین لحظه کنارم موند.
دامیان چیزی نگفت.
فقط نگاهش را پایین انداخت.
انگار هنوز نتوانسته بود خودش را ببخشد.
چند ثانیه سکوت بینشان نشست.
بعد آنیا گوشهی لبش را بالا داد.
ـ نچ نچ...
دامیان با تعجب نگاهش کرد.
ـ مگه قرار نبود ضایع نکنی که با هم قرار میذاریم؟
دامیان چند لحظه خیره نگاهش کرد.
بعد برای اولین بار از آن شب...
گوشهی لبش بالا رفت.
ـ اوممم...
شونههایش را خیلی آرام بالا انداخت.
ـ نمیدونم...
مکث کوتاهی کرد.
ـ شاید قرار بود همه بفهمن ما با هم قرار میذاریم.
آنیا خندهی کوتاهی کرد.
ـ یعنی از قصد بغلم کردی؟
دامیان این بار خندهی خیلی آرامی کرد.
ـ نه...
ـ اون قسمت از برنامهم نبود.
آنیا ابرویش را بالا انداخت.
ـ پس الان باید بهت بگم...
کمی خودش را جلو کشید و با شیطنت ادامه داد:
ـ عزیزم؟
دامیان یک لحظه خشکش زد.
بعد بیاختیار دستش را جلوی دهانش گذاشت تا خندهاش بلند نشود.
ـ نمیدونم...
آنیا با خنده گفت:
ـ چه جواب کاملی!
هر دو خندیدند.
خندهای کوتاه...
اما همان خنده، انگار تمام سنگینی چند ساعت گذشته را برای چند لحظه از اتاق بیرون برد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۹۵
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط