{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت قبل👍😃

ادامه پارت قبل👍😃

آنیا لبخند زد؛ کوچک، اما کاملاً مطمئن.
"از تو بیشتر از هر چیزی مطمئنم."

و بعد، دامیان خم شد.

بوسه‌شان آرام بود؛ اولش فقط یک تماسِ سبک، محتاط، انگار هر دو منتظر اجازه‌ی قلبِ دیگری بودند. اما همان یک لحظه کافی بود تا تمامِ خستگی، ترس، و آشوبِ آن شب در گرمای همان بوسه حل شود. دامیان گونه‌ی آنیا را در دست داشت و آنیا، با انگشتان لرزانش، گوشه‌ی لباس او را گرفته بود، انگار نمی‌خواست این نزدیکی تمام شود.

بوسه کوتاه نبود، اما هم طولانی هم نبود؛ درست به اندازه‌ای که وعده بدهد. وعده‌ی چیزی بیشتر. وعده‌ی این‌که میانِ تمامِ تاریکی‌های این دنیا، هنوز می‌شود به کسی تکیه کرد.

وقتی از هم جدا شدند، هر دو نفسشان کمی نامنظم بود. پیشانی‌هایشان نزدیک هم ماند. دامیان با نگاهِ نرم و بی‌سپرش به آنیا خیره شد و آهسته گفت:
"از این به بعد، دیگه اجازه نمی‌دم فقط تنها بجنگی."

آنیا خندید؛ خیلی آرام، اما از ته دل.
"منم نمی‌ذارم تو تنها بمونی."

در همان لحظه، از دور، صدای قدم‌هایی آمد. شاید نگهبان‌ها بودند. شاید همان دخترِ نشان‌دار. شاید هم سایه‌ها دوباره برگشته بودند. اما برای چند ثانیه‌ی کوتاه، هیچ‌کدامشان مهم نبودند.

چون در مرکزِ آن ویرانه، دامیان و آنیا، بالاخره چیزی را گفته بودند که مدت‌ها میانشان زنده مانده بود.

و حالا دیگر هیچ جنگی نمی‌توانست اون‌ها رو از هم جدا کنه
دیدگاه ها (۰)

**پارت ۱۴: آنچه پنهان مانده بود**سکوتی عجیب بعد از طوفانِ نب...

یه چیزی تو مانگا کشف کردم، خیلی ها دیدن ولی خو...🤣 زنیتسو به...

تا ابد کنار تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط