{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم | اولین ضربه

پارت دوم | اولین ضربه

صبح هنوز کامل شروع نشده بود که لیانا وارد کلاس شد.

همهمه‌ی کلاس با دیدنش برای چند ثانیه قطع شد.

چند نفر فقط نگاهش کردند و چند نفر دیگر زیر لب چیزی گفتند.

لیانا بی‌توجه، به سمت نیمکت آخر رفت و کیفش را روی میز گذاشت.

در همین لحظه، درِ کلاس با صدای محکمی باز شد.

همه ناخودآگاه ساکت شدند.

جئون جنگکوک...

با یک دست کیفش را روی شانه انداخته بود و با همان چهره‌ی سرد و بی‌احساس وارد کلاس شد.

دوستانش پشت سرش بودند و با خنده درباره‌ی مسابقه‌ی بسکتبال حرف می‌زدند.

نگاه جنگکوک روی کلاس چرخید...

تا روی لیانا ثابت ماند.

چند قدم جلو آمد.

کنار نیمکت او ایستاد.

ـ «این جای منه.»

لیانا بدون اینکه حتی سرش را بالا بیاورد، کتابش را باز کرد.

ـ «از معلم بپرس.»

صدای خنده‌ی آرام چند نفر از کلاس بلند شد.

یکی از پسرها زیر لب گفت:

ـ «تموم شد... دختره خبر نداره با کی طرفه.»

جنگکوک با خونسردی کیف لیانا را برداشت و روی نیمکت ردیف جلو انداخت.

ـ «حالا برو اونجا.»

لیانا با عصبانیت از جایش بلند شد.

ـ «حق نداری به وسایلم دست بزنی.»

جنگکوک فقط یک قدم به او نزدیک‌تر شد.

ـ «اینجا همه همون کاری رو می‌کنن که من بگم.»

چشم‌های لیانا از خشم برق زد.

بدون فکر، کیفش را برداشت و محکم روی نیمکت خودش گذاشت.

ـ «متأسفم... من جزو "همه" نیستم.»

چند نفر با ناباوری به آن دو نگاه می‌کردند.

هیچ‌کس تا آن روز جرئت نکرده بود جلوی جنگکوک بایستد.

در همان لحظه، معلم وارد کلاس شد و با دیدن سکوت سنگین بین آن دو، اخمی کرد.

ـ «همه سر جاتون.»

جنگکوک آخرین نگاهش را به لیانا انداخت و روی نیمکت کناری نشست.

اما نگاهش هنوز از روی او برداشته نمی‌شد.

---

زنگ تفریح...

لیانا تازه از بوفه یک آبمیوه گرفته بود که ناگهان کسی از کنارش رد شد.

برخورد شانه‌ای...

و آبمیوه مستقیم روی لباس فرم سفیدش ریخت.

چند نفر خندیدند.

لیانا سرش را بالا آورد.

جنگکوک همان چند قدم جلوتر ایستاده بود.

بطری آبش را در سطل انداخت و بدون اینکه برگردد، گفت:

ـ «دفعه‌ی بعد... بیشتر حواست باشه.»

لیانا مشت‌هایش را گره کرد.

با صدای بلند گفت:

ـ «فکر کردی ازت می‌ترسم؟»

جنگکوک این بار برگشت.

نگاه سردش روی چشمان لیانا نشست.

لبخند محوی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه یک هشدار بود.

ـ «نه...»

مکث کوتاهی کرد.

ـ «ولی تا آخر این سال... خودم بهت یاد می‌دم باید از کی بترسی.»

و از آنجا دور شد.

لیانا همان‌جا ایستاد.

در حالی که قلبش از عصبانیت تند می‌زد، فقط یک جمله در ذهنش تکرار می‌شد:

«این جنگ... تازه شروع شده...»

پآیآن پآرت دوم...🏀⃢💍
دیدگاه ها (۳۱)

پارت سوم | هم‌گروهی اجباریزنگ آخر...صدای معلم ادبیات داخل کل...

پارت چهارم | کتابخانهساعت، دقیقاً چهار بعدازظهر را نشان می‌د...

پارت اول | دختر جدیدصدای ترمز اتوبوس، سکوت صبحگاهی خیابان را...

رمان | آخرین زنگِ قبل از خداحافظی🏀⃢⋆ژانر: مدرسه‌ای | عاشقانه...

پارت پنجم | روی اعصابم راه نرو...صبح روز بعد...لیانا با عجله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط