{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۹

پارت ۱۹
جونگ‌کوک چند قدم جلو رفت.
نگاهش از روی گردنبند برداشته نمی‌شد.
دستش را آرام دراز کرد و آن را از روی زمین برداشت.
انگشت‌هایش می‌لرزید.
آریانا با تعجب پرسید:
ـ این... مال توئه؟
جونگ‌کوک هیچ جوابی نداد.
فقط با دقت به پلاک کوچک گردنبند خیره شد.
روی پلاک، حرف "J" حک شده بود.
صورتش لحظه‌به‌لحظه رنگ می‌باخت.
آریانا دوباره پرسید:
ـ جونگ‌کوک... حالت خوبه؟
او انگار صدایش را نمی‌شنید.
فقط زیر لب زمزمه کرد:
ـ این نباید اینجا باشه...
آریانا آرام جلو آمد.
ـ این گردنبند چیه؟
جونگ‌کوک با عجله گردنبند را داخل جیبش گذاشت.
ـ هیچی.
ـ معلومه که هیچی نیست.
ـ گفتم به تو ربطی نداره.
لحنش آن‌قدر سرد بود که آریانا یک قدم عقب رفت.
لحظه‌ای قبل، نگرانش بود...
اما حالا دوباره همان جونگ‌کوکِ سرد و مغرور برگشته بود.
آریانا با ناراحتی گفت:
ـ لازم نیست این‌جوری باهام حرف بزنی.
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
انگار می‌خواست چیزی بگوید...
اما منصرف شد.
ـ بیا... بریم.
وقتی از مدرسه بیرون آمدند، تهیون با عجله به سمتشان دوید.
ـ جونگ‌کوک! همه‌جا دنبالت بودم.
بعد نگاهش به شانه‌ی زخمی جونگ‌کوک افتاد.
ـ تو... درو شکستی؟
جونگ‌کوک بی‌حوصله جواب داد:
ـ مجبور شدم.
تهیون آهی کشید.
ـ مدیر مدرسه دنبالت می‌گرده...
حسابی عصبانیه.
جونگ‌کوک فقط سری تکان داد.
ـ خودم باهاش حرف می‌زنم.
آریانا که می‌خواست خداحافظی کند، ناگهان صدای آشنایی را شنید.
ـ آریانا!
هر دو برگشتند.
سوآ چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود.
لبخند مرموزی روی لبش بود.
ـ بالاخره نجاتت داد؟
آریانا اخم کرد.
ـ منظورت چیه؟
سوآ آرام نزدیک‌تر شد.
ـ فکر می‌کردم دیر برسه...
اما انگار هنوزم نمی‌تونه آدمای اطرافش رو تنها بذاره.
جونگ‌کوک با عصبانیت بین آن دو ایستاد.
ـ سوآ... بسه.
سوآ خندید.
ـ چرا؟ از حقیقت می‌ترسی؟
بعد نگاهش را به آریانا دوخت.
ـ می‌دونی چرا انقدر از اون گردنبند شوکه شد؟
آریانا با تعجب گفت:
ـ تو از کجا...
جونگ‌کوک با صدایی بلندتر از همیشه گفت:
ـ سوآ!
سوآ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد فقط لبخند زد.
ـ باشه... فعلاً چیزی نمی‌گم.
اما مطمئن باش، آریانا...
اون چیزی که درباره‌ی جونگ‌کوک نمی‌دونی...
می‌تونه باعث بشه برای همیشه ازش متنفر بشی.
سوآ این را گفت و از آنجا دور شد.
آریانا به جونگ‌کوک نگاه کرد.
ـ اون درباره‌ی چی حرف می‌زد؟
جونگ‌کوک برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ بعضی رازها...
هرچی دیرتر فاش بشن، بهتره.
او برگشت و بدون اینکه منتظر آریانا بماند، از آنجا رفت.
آریانا همان‌جا ایستاد.
این بار دیگر فقط کنجکاو نبود...
حس می‌کرد پشت آن گردنبند و گذشته‌ی جونگ‌کوک، رازی خوابیده که همه‌چیز را تغییر خواهد داد.
پایان پارت ۱۹...
اگه تا اینجا همراه داستان بودی، یعنی ارزش ادامه دادن داره... فالو کنو لایک کن عسیسم🎀
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۴)

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط