سوفی که حسابی مضطرب شده بود، سعی کرد با شمردن کار های خوب
سوفی که حسابی مضطرب شده بود، سعی کرد با شمردن کار های خوب دیروزش حواس خودش را پرت کند. اول، به غاز های دریاچه ترکیبی از عدس و تره فرنگی خوراند(ملینی طبیعی که اثر پنیرهایی را که بچه های شیطان و بازیگوش در آب پرتاب می کردند، از بین می برد). سپس از ژل شوستشوی دست ساز صورتش که با چوب لیمو درست کرده بود، به یتیم خانه ی دهکده بخشید( چرا که اصرار داشت برای یک آدم خیر بهترین کار این است که از پوست خودش مراقبت کند). در نهایت آینه ای در دستشویی کلیسا نصب کرد تا مردم به خودشان در مقابل آن برسند و با ظاهری آراسته به نیمکت شان بر گردند. آیا انجام این کارها کافی بود؟ آیا این کارها با پختن پای های خانگی و غذا دادن که ساحره های بی خانمان قابل قیاس بود؟ افکارش با بی قراری به سمت خیارها معطوف شد. شاید می توانست مقداری از آن را برای خود در جنگل انبار کند. برای بستن وسایلش تا قبل از غروب آفتاب کلی وقت داشت. اما خیار سنگین نبود؟ یعنی مدرسه کسانی را برای حمل بارهایش به اینجا می فرستاد؟ شاید می توانست قبل از رسیدن آن ها آب خیارها را بگیرد.
_ کجا داری می ری؟
سوفی برگشت. رادلی مو قرمز با آن دندان های پیش آمده اش به او لبخند زد. خانه اش اصلا به گریوزهیل نزدیک نبود اما عادت داشت تمام ساعات روز مخفیانه سوفی را تعقیب کند.
سوفی گفت:(( دارم می رم یکی از دوستام رو ببینم.))
رادلی گفت:(( چرا با اون جادوگر دوست شدی؟))
_ اون جادوگر نیست.
_ هیچ دوستی نداره و خیلی عجیب و غریبه. این خصوصیاتش باعث شده همه بهش بگن جادوگر.
سوفی جلوی خودش را گرفت تا به این موضوع اشاره نکند که این خصوصیات باعث می شدند خود رادلی هم یک جادوگر باشد. در عوض لبخندی زد تا به او یادآوری کند تا الان هم با تحمل حضورش رفتار بسیار خوبی از خود نشان داده است.
رادلی گفت:(( مدیر مدرسه اون رو به مدرسه ی بدها می بره. بعدش باید به فکر یک دوست جدید باشی.))
سوفی در حالی که دندان هایش را به هم می فشرد، گفت:(( همیشه دو تا از بچه ها رو با خودش می بره.))
_ بل رو هم برای مدرسه ی خوب ها می بره. هیچ کس به اندازه ی بل خوب نیست.
لبخند سوفی از روی لبانش محو شد.
رادلی گفت:(( .غصه نخور، من دوست جدیدت می شم.))
سوفی با تشر جواب داد:(( در حال حاضر به دوست جدید نیازی ندارم.))
رنگ صورت رادلی مثل تمشک قرمز شد.(( اوه، درسته....
فقط فکر کردم...)) و مثل سگی که به او لگد زده باشند، از آنجا دور شد.
سوفی موهای ژولیده ی رادلی را تماشا می کرد که به پایین تپه حرکت می کرد و از او دور می شد. با خودش فکر کرد، اوه، واقعا از این بهتر نمی شد. ماه ها سعی کرده بود با همه رفتار خوبی داشته باشد و لبخند های زورکی به همه تحویل دهد اما حالا همه چیز را بخاطر رادلی بی مصرف خراب کرد.
_ کجا داری می ری؟
سوفی برگشت. رادلی مو قرمز با آن دندان های پیش آمده اش به او لبخند زد. خانه اش اصلا به گریوزهیل نزدیک نبود اما عادت داشت تمام ساعات روز مخفیانه سوفی را تعقیب کند.
سوفی گفت:(( دارم می رم یکی از دوستام رو ببینم.))
رادلی گفت:(( چرا با اون جادوگر دوست شدی؟))
_ اون جادوگر نیست.
_ هیچ دوستی نداره و خیلی عجیب و غریبه. این خصوصیاتش باعث شده همه بهش بگن جادوگر.
سوفی جلوی خودش را گرفت تا به این موضوع اشاره نکند که این خصوصیات باعث می شدند خود رادلی هم یک جادوگر باشد. در عوض لبخندی زد تا به او یادآوری کند تا الان هم با تحمل حضورش رفتار بسیار خوبی از خود نشان داده است.
رادلی گفت:(( مدیر مدرسه اون رو به مدرسه ی بدها می بره. بعدش باید به فکر یک دوست جدید باشی.))
سوفی در حالی که دندان هایش را به هم می فشرد، گفت:(( همیشه دو تا از بچه ها رو با خودش می بره.))
_ بل رو هم برای مدرسه ی خوب ها می بره. هیچ کس به اندازه ی بل خوب نیست.
لبخند سوفی از روی لبانش محو شد.
رادلی گفت:(( .غصه نخور، من دوست جدیدت می شم.))
سوفی با تشر جواب داد:(( در حال حاضر به دوست جدید نیازی ندارم.))
رنگ صورت رادلی مثل تمشک قرمز شد.(( اوه، درسته....
فقط فکر کردم...)) و مثل سگی که به او لگد زده باشند، از آنجا دور شد.
سوفی موهای ژولیده ی رادلی را تماشا می کرد که به پایین تپه حرکت می کرد و از او دور می شد. با خودش فکر کرد، اوه، واقعا از این بهتر نمی شد. ماه ها سعی کرده بود با همه رفتار خوبی داشته باشد و لبخند های زورکی به همه تحویل دهد اما حالا همه چیز را بخاطر رادلی بی مصرف خراب کرد.
- ۶.۱k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط