خب اومدم براتون بنالم

خب اومدم براتون بنالم ...

روزی روزگاری یک زن با شوعری بیشعور زندگی میکرد هر وقت زنه میخواست بره بار شوعر ببشعور میگفت برو 🙃 بعد با اون نگاهش زنه رو میترسوند عین صگ مرده و زنه هیچ وقت باهم رابطه نداشتن ...
شوعره هروز صبح میرفت سرکار تا شب زنه هم تو خونه میپوسید ...

روزی زنه از شوعره بیشعورش درخواست بچه کرد و شوعر بیشعور گفت نه بعد زنه عررر زد بعد مرده خندید بعد زنه گفت خیلی کصخلی بعد شوعر بیشعور گفت میدانم. و زنه اخر شوعره رو گایید و تمام شد



«برگرفته از داستان واقعی »

«از سر حرص یک نفر نوشتم همچین قزملاتیو »
دیدگاه ها (۱.۹k)

ادامه پارت دو ویو ا‌.ت :نمی دونم چرا انقدر مهربون شد بعد از...

ویو جیمین:تا زه فهمیدم با ا.ت چیکار کردم اونو بیمارستان بردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط