خب اومدم براتون بنالم
خب اومدم براتون بنالم ...
روزی روزگاری یک زن با شوعری بیشعور زندگی میکرد هر وقت زنه میخواست بره بار شوعر ببشعور میگفت برو 🙃 بعد با اون نگاهش زنه رو میترسوند عین صگ مرده و زنه هیچ وقت باهم رابطه نداشتن ...
شوعره هروز صبح میرفت سرکار تا شب زنه هم تو خونه میپوسید ...
روزی زنه از شوعره بیشعورش درخواست بچه کرد و شوعر بیشعور گفت نه بعد زنه عررر زد بعد مرده خندید بعد زنه گفت خیلی کصخلی بعد شوعر بیشعور گفت میدانم. و زنه اخر شوعره رو گایید و تمام شد
«برگرفته از داستان واقعی »
«از سر حرص یک نفر نوشتم همچین قزملاتیو »
روزی روزگاری یک زن با شوعری بیشعور زندگی میکرد هر وقت زنه میخواست بره بار شوعر ببشعور میگفت برو 🙃 بعد با اون نگاهش زنه رو میترسوند عین صگ مرده و زنه هیچ وقت باهم رابطه نداشتن ...
شوعره هروز صبح میرفت سرکار تا شب زنه هم تو خونه میپوسید ...
روزی زنه از شوعره بیشعورش درخواست بچه کرد و شوعر بیشعور گفت نه بعد زنه عررر زد بعد مرده خندید بعد زنه گفت خیلی کصخلی بعد شوعر بیشعور گفت میدانم. و زنه اخر شوعره رو گایید و تمام شد
«برگرفته از داستان واقعی »
«از سر حرص یک نفر نوشتم همچین قزملاتیو »
- ۲۴۱.۳k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱.۹k)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط