𝐇𝐞𝐫 𝐮𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞....
𝐇𝐞𝐫 𝐮𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞....
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏
ساعت ۳:۳۳ دقیقه نیمه شب،همونطور که به سقف اتاقش زل زده بود،و بوی ناامیدی به مشامش میخورد،و به اتاق تاریک که مثل درونش پر از سیاهی،بود،اما دربرابر سیاهی درونش اندکی به شمار میومد،
باهودش میگفت
«یعنی ممکنه یه روزی،یه چیزی باعث بشه من هم کامل بشم...؟ »
تهیونگ با خانوادش زندگی میکرد و خانواده متوسط رو به پایین داشتن، چهره زیبایی داشت و.....بقیشم میدونید،بخاطر سختیا و گذشته تلخش اصلا اعتماد به نفس نداشت علاقه ای هم به دخترا نداشت ،ولی با این حال خیلی قوی بود و نمیزاشت کسی بهش زور بگه یا ازش سواستفاده کنه، خیلی زود به آدما وابسته میشد ولی جلوی خودشو میگرفت و نمیذاشت طرف بفهمه، چون این عقیده رو داشت که وقتی بفهمه بهش بی توجه ای میشه، و همه ی این عقیده هارو ادما براش به یادگار گذاشتن
جونگکوک (لازم به تعریف نیس همتون دیدینش)از یه خانواده ثروتمند بود که بخاطر شغل پدرش هم بد خواه و دشمن هم زیاد داشتن، اون با همه سرد بود و با هرکسی گرم نمیگرفت، اگه عاشق کسی میشد هیچوقت از عشقش به اون دست نمیکشید تا وقتی که مرگ اونارو از هم جدا کنه، سر کسی که دوستش داشت غیرتی و حسود بود، ولی تا حالا این حسو با کسی تجربه نکرده بود
تهیونگ،
صبح مثل بیشتر اوقات اصلا میل به صبحانه نداشت و بی تفاوت به مدرسه رفت، مدرسه تموم شد و به از دوستش جیهون که چند ساله باهم دوستن خداحافظی کرد و به سمت خونه رفت، داخل که شد دید مثل همیشه از داخل صدای کل کل پدر و مادرش داره میاد که فرقی با دعوا کردن نداشت،
داخل شد و بدون هیچ حسی سلام کرد، رفت داخل اتاقش و درو بست، روی تخت دراز کشید،
_ته: هوف، حالم از این زندگی به هم میخوره، اینکه بخاطر بچه هاشون از هم طلاق نگرفتن مزخرفه، از وقتی از بچگی یادم میاد یه روز خوش نداشتم تو این خونه، دارم روانی میشم، دلیلی اصلا واسه ادامه به این زندگی نکبت بار ندارم، ولی، تمومش هم نمیکنم، نه که جرعتشو نداشته باشم، فقط میخام ببینم تهش چی میشه
جونگکوک هم توی همون مدرسه با تهیونگ درس میخوند اما همکلاسی هم نبودن، تعریف شو از دخترا شنیده بود که مثل هول ها وقتی یه پسر خوشتیپ میدیدن آویزونش میشدن،
بعد از خوردن زنگ آخر بیرون که اومد از اکیپ رفیقای پسرش جدا شد و منتظر ماشین عمارت بود، چشمش به اونطرف افتاد که همون پسره کیم تهیونگ . . . . .
30 کامنت
30لایک و 10بازنشر
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏
ساعت ۳:۳۳ دقیقه نیمه شب،همونطور که به سقف اتاقش زل زده بود،و بوی ناامیدی به مشامش میخورد،و به اتاق تاریک که مثل درونش پر از سیاهی،بود،اما دربرابر سیاهی درونش اندکی به شمار میومد،
باهودش میگفت
«یعنی ممکنه یه روزی،یه چیزی باعث بشه من هم کامل بشم...؟ »
تهیونگ با خانوادش زندگی میکرد و خانواده متوسط رو به پایین داشتن، چهره زیبایی داشت و.....بقیشم میدونید،بخاطر سختیا و گذشته تلخش اصلا اعتماد به نفس نداشت علاقه ای هم به دخترا نداشت ،ولی با این حال خیلی قوی بود و نمیزاشت کسی بهش زور بگه یا ازش سواستفاده کنه، خیلی زود به آدما وابسته میشد ولی جلوی خودشو میگرفت و نمیذاشت طرف بفهمه، چون این عقیده رو داشت که وقتی بفهمه بهش بی توجه ای میشه، و همه ی این عقیده هارو ادما براش به یادگار گذاشتن
جونگکوک (لازم به تعریف نیس همتون دیدینش)از یه خانواده ثروتمند بود که بخاطر شغل پدرش هم بد خواه و دشمن هم زیاد داشتن، اون با همه سرد بود و با هرکسی گرم نمیگرفت، اگه عاشق کسی میشد هیچوقت از عشقش به اون دست نمیکشید تا وقتی که مرگ اونارو از هم جدا کنه، سر کسی که دوستش داشت غیرتی و حسود بود، ولی تا حالا این حسو با کسی تجربه نکرده بود
تهیونگ،
صبح مثل بیشتر اوقات اصلا میل به صبحانه نداشت و بی تفاوت به مدرسه رفت، مدرسه تموم شد و به از دوستش جیهون که چند ساله باهم دوستن خداحافظی کرد و به سمت خونه رفت، داخل که شد دید مثل همیشه از داخل صدای کل کل پدر و مادرش داره میاد که فرقی با دعوا کردن نداشت،
داخل شد و بدون هیچ حسی سلام کرد، رفت داخل اتاقش و درو بست، روی تخت دراز کشید،
_ته: هوف، حالم از این زندگی به هم میخوره، اینکه بخاطر بچه هاشون از هم طلاق نگرفتن مزخرفه، از وقتی از بچگی یادم میاد یه روز خوش نداشتم تو این خونه، دارم روانی میشم، دلیلی اصلا واسه ادامه به این زندگی نکبت بار ندارم، ولی، تمومش هم نمیکنم، نه که جرعتشو نداشته باشم، فقط میخام ببینم تهش چی میشه
جونگکوک هم توی همون مدرسه با تهیونگ درس میخوند اما همکلاسی هم نبودن، تعریف شو از دخترا شنیده بود که مثل هول ها وقتی یه پسر خوشتیپ میدیدن آویزونش میشدن،
بعد از خوردن زنگ آخر بیرون که اومد از اکیپ رفیقای پسرش جدا شد و منتظر ماشین عمارت بود، چشمش به اونطرف افتاد که همون پسره کیم تهیونگ . . . . .
30 کامنت
30لایک و 10بازنشر
- ۶۵۳
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط