{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آغوش تکرار نشدنی او

آغوش تکرار نشدنی او
پارت (_۲_)

همون پسره کیم تهیونگ داره از مدرسه خارج میشه نصف دخترام دنبالش افتادن و میخان باهاش لاس بزنن وقتی از خیابون رد شد، دیگه دنبالش نرفتن، تا اینکه یکیشون چشمش به من افتادو و گفت_
_ واییی جئونجونگکوک
داشتن به سمت من هجوم میآوردن که ماشین رسیدو سریع سوارش شدم

_ تهیونگ
همینطور که داشت با خودش فکر میکرد، مادرش که هر وقت دلش از جایی پر بود میود به ته گیر میداد اومد درو باز کرد بدون در زدن، ته کمی ترسید چون تو حال خودش بود، حداقل در بزنین لطفا
_مگ چه غلطی میکردی مه ترسیدی
_ته، منظورت چیه؟؟
_اصلا چرا انقد تو بی فایده ای،
ته، باز دلت از کجا پره میای سر من خالی میکنیی( عربده)
_چیی!

مامانش همینطور داشت غر میزدو ته هم اصلا توجه نمیکرد تا اینکه

گفت؛ ای کاش اصلا تورو به دنیا نمی آوردم
تهیونگ که حالش کاملا از این حرف بهم ریخت،با اعصبانیت بلند شد و جلوی مادرش ایستادو گفت؛
_فک کردی منم ازت بخاطر اینکه منو به این دنیای نکبت بار اوردی تشکر میکنم،؟ زندگی؟! تو این چن سال زندگی کردم اصلا که تو بخای پشیمون باشی از وجودم؟؟

بعد بدون هیچ توجه ای به ادامه حرفهای مادرش از خونه زد بیرون و به راه رفتن توی خیابونا پناه برد
همینجوری راه میرفت و اشک میریخت،
کلاه هودیشو سرش کرد، با خودش فکر میکرد
_این همه بدبختی، تازه میگه کاش تورو به دنیا نمیوردیم، انگار خیلیپ ازش ممنونم بخاطر اینکه منو تو این دنیای مزخرفش آورده،
زندگی تهیونگ خیلی سخت بود، اما اون قوی بود، کار نیمه وقت پیدا کرده بود و امروز شیفت نبود، با اون همه رنج و بدبختی و خانواده فقیری که داشتن، نمیدونست قراره آیندش چطوری باشه و خیلی نگران آیندش بود،
سرشو که بالا گرفت، دید پیاده رو ها اونو به سنت ساحل کشوندن، رفت کنار ساحل تنهایی نشست و غروب خورشیدو تماشا کرد


چون غروب، خیلی زیبا بود کمی حالشو بهتر کرد و کم کم حرفای مادرش یادش رفت، کامل نه ولی فعلا
داشت هوا تاریک میشد که به سمت خونه راه افتاد، گریش بند اومده بود، تا اینکه توی راه، اونطرف خیابون، صدای پدری که بلند بلند داشت با پسرش دعوا میکرد و پسرک که گریه میکرد و ترسیده بود توجه شو جلب کرد، اون حرفاشون باعث شد تروما هاش شروع بشن،
ته یواش یواش به راهش ادامه میداد، تروما ها داشتن توی سرش دادو بی داد میکردن،
اشک از چشماش بدون پلک زدن ته پایین میریخت کلاه هودیشو سرش کرد، سرش داشت گیج میرفت، صداهای توی سرش بیشترو بیشتر میشدن، احساس خفگی توی گلوشو گرفته بود تا اینکهه........
دیدگاه ها (۵)

پارت سوم از اونطرف جونگکوک •بعد از رفتن به عمارت و انجام کار...

"آغوش تکرار نشدنی او "پارت (_۱_) تهیونگ پسری بود که با خانوا...

تهکوک

در چنگ عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط