خدای من...
خدای من...
دوستت دارم ای که میدانم و نمیدانم که هستی
ای حضور لطیف
ای نجوای مهربان
ای دل-لرزه ی بی بهانه
دوستت دارم و در تب شوق تو آتش گرفته ام
دوستت دارم و پیراهن صبر, بر جامه دریده ام
میپرستمت ای محض زیبایی و اوج
ای زمزم زلال اشک
ای سایه ی مبرهن نور...
میخواهمت ای تمنای نفسهای بریده ام
میجویمت ای آشکارترین گمگشته ام
خون درخشان من پاشیده بنیان تماشای تو باد...
جان اندک من هزار پاره ی برق تیغ تبسم تو باد...
بالهای شیدایی ام در طیران طواف تو مشمول حظ ابد باد...
دوستت دارم ای که میدانم و نمیدانم که هستی
ای حضور لطیف
ای نجوای مهربان
ای دل-لرزه ی بی بهانه
دوستت دارم و در تب شوق تو آتش گرفته ام
دوستت دارم و پیراهن صبر, بر جامه دریده ام
میپرستمت ای محض زیبایی و اوج
ای زمزم زلال اشک
ای سایه ی مبرهن نور...
میخواهمت ای تمنای نفسهای بریده ام
میجویمت ای آشکارترین گمگشته ام
خون درخشان من پاشیده بنیان تماشای تو باد...
جان اندک من هزار پاره ی برق تیغ تبسم تو باد...
بالهای شیدایی ام در طیران طواف تو مشمول حظ ابد باد...
- ۶۹۵
- ۰۶ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط