🌊فنفیک زندگیِ میساکی کوروکاوا🌊
🌊فنفیک زندگیِ میساکی کوروکاوا🌊
@misaki000
#فن_فیک
#misaki_kurokawa
#توکیو_ریونجرز
میدونم دلتون برام تنگ نشده بود ولی پارت دادم🙂
*ویو/راوی*
چند ماهی از زمانی که خواهر خونی ایزانا کوروکاوا، میساکی کوروکاوا با برادرش ملاقات کرده میگذره، همه چی عالی پیش رفته...
اون ها حالا هم رو به عنوان خواهر و برادر پذیرفتن و خیلی خوب باهم کنار اومدن....
ران خیلی خوشحاله که میساکی عضوی از خوانوادهی واقعیشو پیدا کرده چون اون فهمیده که میساکی با ایزانا خیلی راحت تره...
اما از طرفی هم کمی ناراحته، چون توجه میساکی نسبت به اون کمتر شده...اما ران باهاش کنار اومده...
از طرفی...فردا، نبرد بین تنجیکو و تومانه...
میساکی چیزی راجب دعوا های این دو نمیدونه و خب، میساکی چان واسه مبارزه یکمی زیادی گشاده😃🎀
واسه همین توی این یکی شرکت نمیکنه..
همه امشب، با استرس و هیجان شدید به خواب میرن..اما یکی هنوز بیداره...و اون میساکیه...داره به زندگی جدیدش با برادرش فکر میکنه...که قراره چقدر بهشون خوش بگذره..
🌹باهم بیرون میرن..
💭باهم وقت میگذرونن..
☘️باهم بیشتر آشنا میشن..
اما...اون نمیدونه که فردا...قراره همهی رویاهاش با برادر دوست داشتنیش، به پایان برسه...
*عصر روز بعد*
همه آماده مبارزه ان...سربازان تومان در اونطرف ایستاده آن و تنجیکو، قدرتمند در اینطرف ایستاده آن و هر دو باند، مستقیم به هم خیره شدن...نگاه ایزانا قابل خوندن نبود، ترکیبی از هیجان، خشم و انزجار...
میساکی که روی یک جای مرتفع نشسته بود و به همهی اجزای مبارزه دید داشت، متوجه جو عجیب فضا شد، نگاه های خیرهی ران و بقیه اعضا، نگاه عجیب ایزانا به اعضای تومان...
در کمال ناباوری، بدون حضور رئیس باند توکیو مانجی، مبارزه شروع شد...
میساکی با نگاهی عجیب آغشته با مقدار کمی لذت، به مبارزه خیره شده بود..ران سعی میکرد جلوی میساکی خودنمایی هایی انجام بده و میساکی رو به خنده وا میداشت..
کمی گذشت...هر لحظه، جو مبارزه عجیب تر میشد...سبک مبارزه ایزانا با همیشه فرق کرده بود...ترسناک تر شده بود، دنبال انتقام بود..اما میساکی نمیدونست اون انتقام چیه..(نکته: منظور همون قضیهی شینیچیرو و ایزاناس)...
بعد چند ساعت که از مبارزه گذشت، با ورود مایکی، رهبر باند توکیو مانجی، جو به شدت تغییر کرد، عجیب تر و سنگین تر شد...و این هیجان بیشتری به ایزانا وارد میکرد...
جدا از مبارزهی اون دونفر، مبارزهی برادران کاواتا و برادران هایتانی در اوج بود...تا اینکه با گریهی یکی از برادران کاواتا، فضا سنگین شد، با شروع حملهی اون به ران و ریندو، میساکی از روی جایی که نشسته بود پایین اومد و با فاصلهی که کمتری به مبارزه اون ها خیره شده بود، همزمان به مبارزه مایکی و ایزانا هم دقت داشت...
(بخدا نمیدونم اسم اون بیصاحابا که اعضاس تنجیکو تو اوایل مبارزه فصل ۳ روش نشسته بودن چی بود🗿🚬)
مبارزه تقریبا به اوج خودش رسیده بود، اما یک حس عجیب و ترسناکی در درون میساکی حس خطر رو افزایش میداد...انگار که قراره با یک اتفاق، یک چیز...یا یک شخص خیلی مهم رو از دست بده...
تا اینکه، کیساکی، تفنگی رو بیرون آوردم و به سمت کاکوچو، نشونه گرفت و یک شلیک، گلوله با صدایی بلند فریاد زد...
جو، سنگین و فضا، وحشتناک عجیب بود...
ایزانا با دیدن کاکوچو، که داره خون از دست میده، چشماش تیره و تاریک شد و خیلی نامحسوس به کاکوچو نزدیک شد...
کیساکی که هنوز داشت کاکوچو رو تهدید میکرد و آماده شلیک ضربات بعدی بود...
متوجه ایزانا که جلوی گلوله اومد نشد و با تمام قوا شلیک کرد...۳ گلوله...
میساکی با دیدن این صحنه، کل رویاها و آرزو هاش، از هم پاشید...
ناخودآگاه فَکِش شروع به لرزیدن کرد...
ران اول به ایزانای تیر خورده، و بعد به میساکی نگاه کرد...
مایکی، بالای سر ایزانا ایستاده بود، به وصیت او گوش میداد...
میساکی تحمل این صحنه سنگین رو نداشت، پاهاش شل شد و محکم روی زمین افتاد...
هیناتا، که در نزدیکی تاکهمیچی ایستاده بود، متوجه زخم روحی میساکی شده بود و سریع به سمت او هجوم برد و محکم او را در آغوش گرفت...میساکی توی بغل هینا، خودشو آزاد کرد و شروع به گریه کرد، با فریاد، اسم برادرش رو صدا میزد...اما بعد چند ثانیه، دیگه جوابی نگرفت...اون ۳ گلوله...زجرآورترین لحظهی زندگی میساکی کوروکاوا بود...
آخ مادر کمرم_
این پارتو فقط بخاطر اینکه از گشادی دراومده بودم دادم...وگرنه پارت قبلی هنوز حمایتاش کامل نبوداااا
تازه ی پارت به این بلندی بهتون تحویل دادم، ساعت ۴ صبه🤡🔪
ی حمایت کنی که چیزی ازت کم نمیشه بیشرف_
برای پارت بعد این بیصاحاب؛
۳۰ تا لایک و ۲۰ تا کامنت و ۳ تا بازنشر🌱💬
@misaki000
#فن_فیک
#misaki_kurokawa
#توکیو_ریونجرز
میدونم دلتون برام تنگ نشده بود ولی پارت دادم🙂
*ویو/راوی*
چند ماهی از زمانی که خواهر خونی ایزانا کوروکاوا، میساکی کوروکاوا با برادرش ملاقات کرده میگذره، همه چی عالی پیش رفته...
اون ها حالا هم رو به عنوان خواهر و برادر پذیرفتن و خیلی خوب باهم کنار اومدن....
ران خیلی خوشحاله که میساکی عضوی از خوانوادهی واقعیشو پیدا کرده چون اون فهمیده که میساکی با ایزانا خیلی راحت تره...
اما از طرفی هم کمی ناراحته، چون توجه میساکی نسبت به اون کمتر شده...اما ران باهاش کنار اومده...
از طرفی...فردا، نبرد بین تنجیکو و تومانه...
میساکی چیزی راجب دعوا های این دو نمیدونه و خب، میساکی چان واسه مبارزه یکمی زیادی گشاده😃🎀
واسه همین توی این یکی شرکت نمیکنه..
همه امشب، با استرس و هیجان شدید به خواب میرن..اما یکی هنوز بیداره...و اون میساکیه...داره به زندگی جدیدش با برادرش فکر میکنه...که قراره چقدر بهشون خوش بگذره..
🌹باهم بیرون میرن..
💭باهم وقت میگذرونن..
☘️باهم بیشتر آشنا میشن..
اما...اون نمیدونه که فردا...قراره همهی رویاهاش با برادر دوست داشتنیش، به پایان برسه...
*عصر روز بعد*
همه آماده مبارزه ان...سربازان تومان در اونطرف ایستاده آن و تنجیکو، قدرتمند در اینطرف ایستاده آن و هر دو باند، مستقیم به هم خیره شدن...نگاه ایزانا قابل خوندن نبود، ترکیبی از هیجان، خشم و انزجار...
میساکی که روی یک جای مرتفع نشسته بود و به همهی اجزای مبارزه دید داشت، متوجه جو عجیب فضا شد، نگاه های خیرهی ران و بقیه اعضا، نگاه عجیب ایزانا به اعضای تومان...
در کمال ناباوری، بدون حضور رئیس باند توکیو مانجی، مبارزه شروع شد...
میساکی با نگاهی عجیب آغشته با مقدار کمی لذت، به مبارزه خیره شده بود..ران سعی میکرد جلوی میساکی خودنمایی هایی انجام بده و میساکی رو به خنده وا میداشت..
کمی گذشت...هر لحظه، جو مبارزه عجیب تر میشد...سبک مبارزه ایزانا با همیشه فرق کرده بود...ترسناک تر شده بود، دنبال انتقام بود..اما میساکی نمیدونست اون انتقام چیه..(نکته: منظور همون قضیهی شینیچیرو و ایزاناس)...
بعد چند ساعت که از مبارزه گذشت، با ورود مایکی، رهبر باند توکیو مانجی، جو به شدت تغییر کرد، عجیب تر و سنگین تر شد...و این هیجان بیشتری به ایزانا وارد میکرد...
جدا از مبارزهی اون دونفر، مبارزهی برادران کاواتا و برادران هایتانی در اوج بود...تا اینکه با گریهی یکی از برادران کاواتا، فضا سنگین شد، با شروع حملهی اون به ران و ریندو، میساکی از روی جایی که نشسته بود پایین اومد و با فاصلهی که کمتری به مبارزه اون ها خیره شده بود، همزمان به مبارزه مایکی و ایزانا هم دقت داشت...
(بخدا نمیدونم اسم اون بیصاحابا که اعضاس تنجیکو تو اوایل مبارزه فصل ۳ روش نشسته بودن چی بود🗿🚬)
مبارزه تقریبا به اوج خودش رسیده بود، اما یک حس عجیب و ترسناکی در درون میساکی حس خطر رو افزایش میداد...انگار که قراره با یک اتفاق، یک چیز...یا یک شخص خیلی مهم رو از دست بده...
تا اینکه، کیساکی، تفنگی رو بیرون آوردم و به سمت کاکوچو، نشونه گرفت و یک شلیک، گلوله با صدایی بلند فریاد زد...
جو، سنگین و فضا، وحشتناک عجیب بود...
ایزانا با دیدن کاکوچو، که داره خون از دست میده، چشماش تیره و تاریک شد و خیلی نامحسوس به کاکوچو نزدیک شد...
کیساکی که هنوز داشت کاکوچو رو تهدید میکرد و آماده شلیک ضربات بعدی بود...
متوجه ایزانا که جلوی گلوله اومد نشد و با تمام قوا شلیک کرد...۳ گلوله...
میساکی با دیدن این صحنه، کل رویاها و آرزو هاش، از هم پاشید...
ناخودآگاه فَکِش شروع به لرزیدن کرد...
ران اول به ایزانای تیر خورده، و بعد به میساکی نگاه کرد...
مایکی، بالای سر ایزانا ایستاده بود، به وصیت او گوش میداد...
میساکی تحمل این صحنه سنگین رو نداشت، پاهاش شل شد و محکم روی زمین افتاد...
هیناتا، که در نزدیکی تاکهمیچی ایستاده بود، متوجه زخم روحی میساکی شده بود و سریع به سمت او هجوم برد و محکم او را در آغوش گرفت...میساکی توی بغل هینا، خودشو آزاد کرد و شروع به گریه کرد، با فریاد، اسم برادرش رو صدا میزد...اما بعد چند ثانیه، دیگه جوابی نگرفت...اون ۳ گلوله...زجرآورترین لحظهی زندگی میساکی کوروکاوا بود...
آخ مادر کمرم_
این پارتو فقط بخاطر اینکه از گشادی دراومده بودم دادم...وگرنه پارت قبلی هنوز حمایتاش کامل نبوداااا
تازه ی پارت به این بلندی بهتون تحویل دادم، ساعت ۴ صبه🤡🔪
ی حمایت کنی که چیزی ازت کم نمیشه بیشرف_
برای پارت بعد این بیصاحاب؛
۳۰ تا لایک و ۲۰ تا کامنت و ۳ تا بازنشر🌱💬
- ۱۷۲
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط