خود را فراموش میکنی، "خود"، یعنی تصور یرت را اما چیزی م
خود را فراموش میکنی، "خود"، یعنی تصور یرت را اما چیزی میابی بس گرانبها.
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
و انچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
اری وجود ناب ات را و نوع دیالکتیکی از عقایدت بی نظیر است .پور شور و دل انگیز.
پارادوکسی که لذت بخش تر ین لحظات تنهایی وجودت را شکل میدهد.
اره استادمان متن بسیار زیبای گفت:‹جولان گاه بی نهایت پرواز روح› شاید گذشت زمان استخوان هایت ،وخاصه مفاصل اعضای بدن را در هم بکوبد.
اما این بار روح توست که اوج میگیرد و پرواز ی بی همتا را رقصان، رقصان نمایش می دهد . دردی نیست ،غمی نیست، انچه هست لذت است و عزت.
اوج معنویت، خلوص، وصف نا پذیر است.
زمان معنا ندارد نه از ان جهت که محروم از زمانی ،نه! بلکه انچه میگذرد عشق است، عشق. و انچه در عشق معنا پذیر است، زمان است، زمان.
"خود" ،"تنهایی "،چهار دیواری" ، و گاه بی گاه کفش های مرتب و برق زده که با نظم و بی نظمی در حال ارایش اند ،تنها حق دیدگانت است اما غافل از انکه چشم را شسته و جور دیگری می نگرند.
بینای بینا
در و دیوار بر تو حسادت می ورزند ،حسرت گونه؛ و سعی شان ان است که هر چه می توانند به تو خود را نزدیک کنند. اما تنها با هم اغوشی ات ارام می گیرند.
نفس تنگ تنگ است
دست ،پا ها لنگ لنگ
هوا بس نا جوان مردانه سرد است ،سرد.
سکوت بر وجودت حکمفرماست .سکوتی که مادر فریاد است.
تنها صدای نفس و نزاع جناح های سینه ات تو را التیام می بخشد.
اری صدای نیست.
سکوت گوش خراش. نه!
زیبای و دلنشین است.با عظمت و پر شکوه، این سکوت شاید تجربه ای باشد برای لحظه وداع اخرین .
سلول انفرادی جایگاه مردان و زنان دغدغه داری است که به ‹انسان اشراف مخلوقات است›یقین دارند و بدان عشق می ورزند.
اری سلول انفرادی قبری بزرگ است .
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
و انچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
اری وجود ناب ات را و نوع دیالکتیکی از عقایدت بی نظیر است .پور شور و دل انگیز.
پارادوکسی که لذت بخش تر ین لحظات تنهایی وجودت را شکل میدهد.
اره استادمان متن بسیار زیبای گفت:‹جولان گاه بی نهایت پرواز روح› شاید گذشت زمان استخوان هایت ،وخاصه مفاصل اعضای بدن را در هم بکوبد.
اما این بار روح توست که اوج میگیرد و پرواز ی بی همتا را رقصان، رقصان نمایش می دهد . دردی نیست ،غمی نیست، انچه هست لذت است و عزت.
اوج معنویت، خلوص، وصف نا پذیر است.
زمان معنا ندارد نه از ان جهت که محروم از زمانی ،نه! بلکه انچه میگذرد عشق است، عشق. و انچه در عشق معنا پذیر است، زمان است، زمان.
"خود" ،"تنهایی "،چهار دیواری" ، و گاه بی گاه کفش های مرتب و برق زده که با نظم و بی نظمی در حال ارایش اند ،تنها حق دیدگانت است اما غافل از انکه چشم را شسته و جور دیگری می نگرند.
بینای بینا
در و دیوار بر تو حسادت می ورزند ،حسرت گونه؛ و سعی شان ان است که هر چه می توانند به تو خود را نزدیک کنند. اما تنها با هم اغوشی ات ارام می گیرند.
نفس تنگ تنگ است
دست ،پا ها لنگ لنگ
هوا بس نا جوان مردانه سرد است ،سرد.
سکوت بر وجودت حکمفرماست .سکوتی که مادر فریاد است.
تنها صدای نفس و نزاع جناح های سینه ات تو را التیام می بخشد.
اری صدای نیست.
سکوت گوش خراش. نه!
زیبای و دلنشین است.با عظمت و پر شکوه، این سکوت شاید تجربه ای باشد برای لحظه وداع اخرین .
سلول انفرادی جایگاه مردان و زنان دغدغه داری است که به ‹انسان اشراف مخلوقات است›یقین دارند و بدان عشق می ورزند.
اری سلول انفرادی قبری بزرگ است .
- ۴.۴k
- ۲۵ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط