پارت
پارت ۵
صبح روز بعد
یونگی : ات بیا دفترم
ات : چشم
یونگی : خب بشین
ات : آقای مین اتفاقی افتاده درمورد تهیونگه
یونگی : نه اصلا درمورد احساساتم نسبت به تو هست
ات : ببخشید متوجه نشدم
یونگی : ات من عاشقت شدم و دوم میخواد تو به جوابم نظر مثبت بدی تا بتونم خوشبختت کنم
ات : خوب راستش..منم دوست دارم آقای مین
یونگی : میتونی یونگی صدام کنی
یونگی دست ات رو میبوسه
ات : من دیگه باید برم 😊
یونگی : باشه برو
وقتی ات از دفتر یونگی رفت بیرون همه ی پرستار ها دورش جمع شدن
ات : چه خبره ؟ اتفاقی افتاده
پرستار : به آقای مین جواب مثبت داری
ات : خب..آره......خجالت.....
پرستار ها شروع کردن به جیغ و هورا کردن
و یه دفعه یونگی از دفترش آمد بیرون
یونگی : اینجا چه خبره ...آنقدر سروصدا نکنیم ات رو هم اذیت نکنین
پرستار : چشم
ات میره پیش تهیونگ
ات : سلام
تهیونگ : اشتباه بزرگی کردی ات
ات : ؟؟
تهیونگ : بهت هشدار داده بودم ات
ات : منظورت چیه
تهیونگ : دیگه راه برگشتی نداری
یونگ شب
ات داشت تو اتاقش استراحت میکرد که صدای تق تق
به کوشش رسید و رفت در رو باز کرد و دید یونگی رو که با یه طناب حلقه اویز شده و چشاش از کاسه در امده بود و با کمک یه طناب دیگه دستش به جلو نگه داشته بود و تو دستش به کلمه بود که پاکتش خونی شده بود ات نامه رو باز کرد و خواند
نامه : حالا مجبوری از اینجا بری و بعد از اینکه از اینجا بدی مستقیم میفرستمت تو جهنم
ات با خودش فکر کرد قراره کشته بشه اما نمیدونست به روانی قراره اومد ببره تو عمارت خودش و زندانی کنه
صبح روز بعد
یونگی : ات بیا دفترم
ات : چشم
یونگی : خب بشین
ات : آقای مین اتفاقی افتاده درمورد تهیونگه
یونگی : نه اصلا درمورد احساساتم نسبت به تو هست
ات : ببخشید متوجه نشدم
یونگی : ات من عاشقت شدم و دوم میخواد تو به جوابم نظر مثبت بدی تا بتونم خوشبختت کنم
ات : خوب راستش..منم دوست دارم آقای مین
یونگی : میتونی یونگی صدام کنی
یونگی دست ات رو میبوسه
ات : من دیگه باید برم 😊
یونگی : باشه برو
وقتی ات از دفتر یونگی رفت بیرون همه ی پرستار ها دورش جمع شدن
ات : چه خبره ؟ اتفاقی افتاده
پرستار : به آقای مین جواب مثبت داری
ات : خب..آره......خجالت.....
پرستار ها شروع کردن به جیغ و هورا کردن
و یه دفعه یونگی از دفترش آمد بیرون
یونگی : اینجا چه خبره ...آنقدر سروصدا نکنیم ات رو هم اذیت نکنین
پرستار : چشم
ات میره پیش تهیونگ
ات : سلام
تهیونگ : اشتباه بزرگی کردی ات
ات : ؟؟
تهیونگ : بهت هشدار داده بودم ات
ات : منظورت چیه
تهیونگ : دیگه راه برگشتی نداری
یونگ شب
ات داشت تو اتاقش استراحت میکرد که صدای تق تق
به کوشش رسید و رفت در رو باز کرد و دید یونگی رو که با یه طناب حلقه اویز شده و چشاش از کاسه در امده بود و با کمک یه طناب دیگه دستش به جلو نگه داشته بود و تو دستش به کلمه بود که پاکتش خونی شده بود ات نامه رو باز کرد و خواند
نامه : حالا مجبوری از اینجا بری و بعد از اینکه از اینجا بدی مستقیم میفرستمت تو جهنم
ات با خودش فکر کرد قراره کشته بشه اما نمیدونست به روانی قراره اومد ببره تو عمارت خودش و زندانی کنه
- ۹۷۸
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط