پارت
پارت ۷۱
جیمین: ات تو ویاری چیزی نداری
ات: عومممم دلم توت فرنگی میخواد
جیمین: یه ثانیه
جیمین از قدرتش استفاده میکنه و تو یه ثانیه برای ات از تو یخچال توت فرنگی میاره
ات دیگه به قدرتای عجیب جیمین عادت کرده بود هیچ تعجبی نکرد و ظرف توت فرنگی رو ازش گرفت
ات: خیلی ممنون عزیزم
جیمین: خواهش عزیزم
ات: چیزی شده عزیزم رو یه جوری گفتی
جیمین: انتظار داشتم بهم بگی ددی ولی خب نگفتی
ات: اها
جیمین: همین.. اها
ات: خب چیکار کنم
جیمین: باشه... اصلا حرفی برای گفتن نیست
جیمین روی مبل کنار تخت میشینه و پاهاشو روی هم میزاره و سرشو به دستش تکیه میده
جیمین یکم عصبانی بود
ات بلند میشه و از اتاق میره بیرون
جیمین سریع وحشت میکنه چون میترسه مثل دفعه قبل ات اسیب ببینه برای همین از جاش بلند شد و رفت بیرون اتاق هر چقدر که اطراف رو نگاه میکرد ات رو پیدا نمیکرد یه دفعه یه نفر از پشت بغلش کرد
ات: ددی ترسیدی
جیمین: ات تو... واقعا که تو منو ترسوندی
جیمین ات رو از خودش جدا کرد و شروع کرد به غر زدن
جیمین: دقیقا چرا رفتی ها میخواستی منو بترسونی اره ترسیدم چون فکر کردم یه بلایی سرت میاد یا اسیب میبینی اصلا به فکر بچمون نیستی
جیمین داشت غر میزد که یه دفعه به صورت مظلوم و چشمای پر شده ات نگاه میکنه
ات: ددی... ببخشید..... بغض.....
جیمین: ات تو ویاری چیزی نداری
ات: عومممم دلم توت فرنگی میخواد
جیمین: یه ثانیه
جیمین از قدرتش استفاده میکنه و تو یه ثانیه برای ات از تو یخچال توت فرنگی میاره
ات دیگه به قدرتای عجیب جیمین عادت کرده بود هیچ تعجبی نکرد و ظرف توت فرنگی رو ازش گرفت
ات: خیلی ممنون عزیزم
جیمین: خواهش عزیزم
ات: چیزی شده عزیزم رو یه جوری گفتی
جیمین: انتظار داشتم بهم بگی ددی ولی خب نگفتی
ات: اها
جیمین: همین.. اها
ات: خب چیکار کنم
جیمین: باشه... اصلا حرفی برای گفتن نیست
جیمین روی مبل کنار تخت میشینه و پاهاشو روی هم میزاره و سرشو به دستش تکیه میده
جیمین یکم عصبانی بود
ات بلند میشه و از اتاق میره بیرون
جیمین سریع وحشت میکنه چون میترسه مثل دفعه قبل ات اسیب ببینه برای همین از جاش بلند شد و رفت بیرون اتاق هر چقدر که اطراف رو نگاه میکرد ات رو پیدا نمیکرد یه دفعه یه نفر از پشت بغلش کرد
ات: ددی ترسیدی
جیمین: ات تو... واقعا که تو منو ترسوندی
جیمین ات رو از خودش جدا کرد و شروع کرد به غر زدن
جیمین: دقیقا چرا رفتی ها میخواستی منو بترسونی اره ترسیدم چون فکر کردم یه بلایی سرت میاد یا اسیب میبینی اصلا به فکر بچمون نیستی
جیمین داشت غر میزد که یه دفعه به صورت مظلوم و چشمای پر شده ات نگاه میکنه
ات: ددی... ببخشید..... بغض.....
- ۴۸۵
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط