{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شوم باران و بر بامت بریزم

شَوَم باران  و بَر بامَت بِریزم
روان بَر کاسه و جامَت بِریزم
بِریزَم تا بیایی سوی ساحِل
شرابِ ارغوان کامَت بِریزَم
کِشانم صَدصدف ها زیر پایت
گُهرها   بهرِ   اِنعامَت    بریزَم
سَرَت را می گُذارَم روی شانه
بَغل ها غُنچه بر نامَت بِریزَم
بِریزَم شیره ی جانَم به جامی
مُعَطّر کرده آرامَت بِریزَم
بخواب آرام و به میدارَم اِمشب
که جان از بهرِ پیغامَت بِریزم
دیدگاه ها (۸)

کُجا  رَفتی گُلِ سُرخ و سِپیدَمکُجا رَفتی گُلِ رویَت نَچی...

اوراق خالی و دلی لبریز دارمقد تمام سال‌ها پاییز دارمدار و ند...

آنجا که رُخ از فُرصتِ دیدار نَهان کردافسوس جَفا  بَر نَفَسِ ...

چرا با ما چِنین کردی تو اِی دِل؟  چرا  کردی  منِ  بیچاره  دَ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط