اسم رمان آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم رمان = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۲۷
(ویو نیلسو )= ارام آرام مرحله اولی و تمام کردیم دومی ...
+خاله میشه پیاز رو من پاک. کنم 《لحن لوس و بچه گونه 》خنده ای کوتاه کرد - باشه ولی آرام دستو نبری باشه ؟ +چشم _بی بلا ،پیاز ها رو روی تخته قرار دادم و از کشو یه چاقو تیز و برنده در اوردم و شروع به پوست کندن پیاز ها کردم بخاطر بویی که داشت اشک توی چشمام. حلقه زده بود و تار می دیدم .....
پیاز ها رو خیلی تند تند پاک میکردم و چاقو روش میزدم یه لحظه حواسم پرت گوشی شد که پیامی که برام امد از جونگ کوک تا اومدم بخونم چاقو رو روی انگشتم اشاره ام حس کردمو با سوزش عمیق جیغی خفیف و کوتاه کشیدم.......
+اخ دستم
_ای دخترک دستو بردی اقا میکشه منو ،دوان دوان رفت در حیاط و نگهبان ها و بادیگار ها رو صدا زد و. اورد داخل........
برای سوزشش اشک هایی روی گونه هایم غلتید خون قرمز و غلیظ از دست ظریفم بر روی تخت ریخت ، یکی از بادیگارد ها گفت : باید ببرمتون بیمارستان اگر ارباب بفهمن یعنی چیز اقا مارو تنبیه میکنه خانوم
+اخ باشه ،سوار ماشین. شدیم و در تایم خیلی کوتاهی به بیمارستان رسیدیم به اتاق رفتیم و بادیگارد ها جلوی در وایسادن......
پرستار شروع به پانسمان کرد درد داشت اما با گاز گرفتن لبم و بستن چشمام سعی میکردم تحملش کنم....
پانسمان تمام شده بود که فریاد و عربده ی فردی از راه رو به اتاق رسید
-زنم کجاستتتتتتتتتتتتتت
پرستار تعجب کرده بود : این کیه دیگه دیوانه ،
بار دیگه فریاد زد. شناختم جونگ کوک این مردک غول روی تن صداش کنترلی نداره
لبخندی روی لبانم نمایان. شد
+اه فک کنم شوهر منه
پرستار خنده ای کرد و از اتاق خارج شد ...
کمی بعد جونگ کوک وارد اتاق شد
پسرک دیوانه ...
نزدیک اومد و کنارم روی تخت نشست
با صدای بم و مهربونش گفت : خوبی اقیانوسم؟ (لبخند گرم و عمیق )
اقیانوسم ؟ ...لقبی که برای چشمام گذاشته نه برای چشمام برای بخش آبی چشمم.......
خنده ای کوتاه زدم+خوبم پسرک مامان دیگه داد نزن سر مردم
خنده ای کرد و دستی که بریده بود را بوسه ای گرم و لطیف زد : چشم ...،
صدای تپش قلبم همچنان تند بود که بر گوشم حسش میکردم ....
بعد از ترخیص به خونه رفتیم ....از اینکه که چرا کنارش یا با لمسش تپش قلب میگرفتم.........یه حس دیگه.....انگار میخواد چیزی بگه.......یه حقیقت....یه چیزی که همه میدونن.....و من نمیدونم....هر وقت به این حقیقت فکر میکنم یاد استاد پارک میوفتم.....انگار حقیقتی توی چشمان قهوه ایش خلاصه شده .....( ویو راوی )= هزاران حقیقت هنوز فاحش نشده....مرگ مردک.....مافیا بودن پسرک و تهیونگ......حقیقتی از گذشته.....راز استاد پارک.............آیا دخترک بعد از فهمیدن تمامی این زار ها به پسرک یا والدینش اعتماد میکند........نفرت خاموش.....خون واقعیت را برملا میکند.....به زودی...
شرط=۱۰۰ لایک....۳۰ بازنشر
پارت ۲۷
(ویو نیلسو )= ارام آرام مرحله اولی و تمام کردیم دومی ...
+خاله میشه پیاز رو من پاک. کنم 《لحن لوس و بچه گونه 》خنده ای کوتاه کرد - باشه ولی آرام دستو نبری باشه ؟ +چشم _بی بلا ،پیاز ها رو روی تخته قرار دادم و از کشو یه چاقو تیز و برنده در اوردم و شروع به پوست کندن پیاز ها کردم بخاطر بویی که داشت اشک توی چشمام. حلقه زده بود و تار می دیدم .....
پیاز ها رو خیلی تند تند پاک میکردم و چاقو روش میزدم یه لحظه حواسم پرت گوشی شد که پیامی که برام امد از جونگ کوک تا اومدم بخونم چاقو رو روی انگشتم اشاره ام حس کردمو با سوزش عمیق جیغی خفیف و کوتاه کشیدم.......
+اخ دستم
_ای دخترک دستو بردی اقا میکشه منو ،دوان دوان رفت در حیاط و نگهبان ها و بادیگار ها رو صدا زد و. اورد داخل........
برای سوزشش اشک هایی روی گونه هایم غلتید خون قرمز و غلیظ از دست ظریفم بر روی تخت ریخت ، یکی از بادیگارد ها گفت : باید ببرمتون بیمارستان اگر ارباب بفهمن یعنی چیز اقا مارو تنبیه میکنه خانوم
+اخ باشه ،سوار ماشین. شدیم و در تایم خیلی کوتاهی به بیمارستان رسیدیم به اتاق رفتیم و بادیگارد ها جلوی در وایسادن......
پرستار شروع به پانسمان کرد درد داشت اما با گاز گرفتن لبم و بستن چشمام سعی میکردم تحملش کنم....
پانسمان تمام شده بود که فریاد و عربده ی فردی از راه رو به اتاق رسید
-زنم کجاستتتتتتتتتتتتتت
پرستار تعجب کرده بود : این کیه دیگه دیوانه ،
بار دیگه فریاد زد. شناختم جونگ کوک این مردک غول روی تن صداش کنترلی نداره
لبخندی روی لبانم نمایان. شد
+اه فک کنم شوهر منه
پرستار خنده ای کرد و از اتاق خارج شد ...
کمی بعد جونگ کوک وارد اتاق شد
پسرک دیوانه ...
نزدیک اومد و کنارم روی تخت نشست
با صدای بم و مهربونش گفت : خوبی اقیانوسم؟ (لبخند گرم و عمیق )
اقیانوسم ؟ ...لقبی که برای چشمام گذاشته نه برای چشمام برای بخش آبی چشمم.......
خنده ای کوتاه زدم+خوبم پسرک مامان دیگه داد نزن سر مردم
خنده ای کرد و دستی که بریده بود را بوسه ای گرم و لطیف زد : چشم ...،
صدای تپش قلبم همچنان تند بود که بر گوشم حسش میکردم ....
بعد از ترخیص به خونه رفتیم ....از اینکه که چرا کنارش یا با لمسش تپش قلب میگرفتم.........یه حس دیگه.....انگار میخواد چیزی بگه.......یه حقیقت....یه چیزی که همه میدونن.....و من نمیدونم....هر وقت به این حقیقت فکر میکنم یاد استاد پارک میوفتم.....انگار حقیقتی توی چشمان قهوه ایش خلاصه شده .....( ویو راوی )= هزاران حقیقت هنوز فاحش نشده....مرگ مردک.....مافیا بودن پسرک و تهیونگ......حقیقتی از گذشته.....راز استاد پارک.............آیا دخترک بعد از فهمیدن تمامی این زار ها به پسرک یا والدینش اعتماد میکند........نفرت خاموش.....خون واقعیت را برملا میکند.....به زودی...
شرط=۱۰۰ لایک....۳۰ بازنشر
- ۸۸.۴k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط