{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part25

زوزهی دردناکی کشید و بهسختی تکونی به تنش داد، تا از سالم بودن
پسرکش مطمئن بشه. توله گرگ مشکی و ریزهمیزه بیدار شده بود و با صورت
بغضآلود؛ اما خوشحال از بودن بین خزهای پدرش، خودش رو به گرگ سفیدِ
جونگکوک میمالید.
نفس راحتی کشید و آروم مشغول لیسیدن و نوازش کردن پسرکش شد. گرگ
کوچولو خودش رو با ناز بین خزهای جونگکوک حرکت میداد و شیطنت
میکرد و امگای برفی هم با خستگی و درد تکون نمیخورد و اجازه میداد
پسرش بین خزهاش بازی بکنه .
مدت کوتاهی نگذشته بود که با ترس پیدا شدنشون، توله گرگش رو بلند کرد
و همونجور که پسرک بین دندونهاش بود، به راه افتاد.
دیدگاه ها (۰)

part24با دیدن مردهایی توی لباس رزم که دستگاههایی رو پشتشون د...

| P a g e23 ترسناکترین چیزی که میشد بهش فکر کرد این بود که آ...

part22بههر زحمتی که بود... همونجور که درد تمام تنش رو در برگ...

part4بههر سختیای که بود، کمی از سیبزمینی رو خورد و بهطرف تخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط